بلندی های بادگیر

طرحی از یک زندگی :)

بلندی های بادگیر

طرحی از یک زندگی :)

بلندی های بادگیر

ما با هیچ کس اتفاقى آشنا نمیشیم،
حتما دلیلى بوده که مسیرشون با ما تلاقى کنه:)

۱۴ مطلب با موضوع «دانشگاه نوشت» ثبت شده است

عمق فاجعه دقیقا همونجاست که ذهنت و افکارت افسار گسیخته خواستار ازادی و براری ان

و دلت بخواد جوونی کنی قبل از اینکه این چند صباح رو از دست بدی  

بعدش کسی که ادعای به روز بودن میکنه (خاله م) وقتی حرف از کافه زدم چشاش گرد شد و گفت کافه میری مگه؟ (اون لحظه ی طوری بود حس کردم گفتم دوس پسر دارم:| :)) ) انگار باید ازش اجازه میگرفتم!!

من:اره خب بوفه مون هنوز راه نیفتاده بود اونموقع رستورانم میرفتیم و میریمم.. تعجبش بیشتر میشه:/

و با طعنه میفرمایند من چند سال فلان شهر دانشجو بودم یبار کافه نرفتم(سال ٨٠ اینا -__-) ارشدمم اصلن

هرروز مطمئن تر میشم که ازش دور شم و چه خوب کردم اینستامو بهش ندادم -_- شکرررر خدااا

فک کن حالا من بخوام بگم دلم میخواد موهامو فلان کنم یا ...اوووف ذهنم ارور میده از این همه عقب موندگی:/ 

خیلیم ادعای روشنفکری داره://

من سرمو کجا بکوبم اخه!!!:|

خدایا...

متنفرم از اینکه برای نمره هم تحت فشار باشم درست مثل بچه مدرسه ایا :/ کم کم دارم از درس متنفر میشم اینا چرا اینطوری میکنن!!!! 

فشار ها هیچ وقت تموم شدنی نیستن:( از شکلی ب شکل دیگه تغییر میکنن:|   

واقعا گاهی شدیدا ارزوی مرگ میکنم

نمیشه فرار هم کرد حتی:(( ب هر ان کجا که باشد بجز این سرا سرایم-__-

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۹۷ ، ۰۱:۲۶
هانا

امشب اما حس پوچ بودن تمام وجودمو گرفته:(

حس نامرئی بودن بین ادامای اطراف!!!

حس نارضایتی از جایی که هستم

اما میدونم همه اینا از کجا میاد:(

از جامعه و فضای کوچیکترش ینی خانواده

من کاملا میدونم جامعه و خانواده چی از من میخوان اما خودم نمیدونم چی میخوام:(

از این زندگی متنفرم

من با بیست سال سن میترسم چیزاییو که دلم میخواد تجربه کنم و ب خودم این فرصت و اجازه رو نمیدم بلکه خانواده و جامعه حرفی نزنن

تصمیم دارم هفته اینده رو کاملا خوابگاه بمونم... دلم تنگ شده دوهفته س خیلی نموندم

امشب توی عروسی داشتم فکر میکردم واقعا برای هیچکس مهم نیس من چی میخونم و کجام!

حتی ممکنه دیگه نپرسن چیکار کردی؟؟ دانشجویی؟؟؟

بی خبر دانشجو شدم :') دختر عموهم گفت نمیدونسته خب نمیشد که زنگ بزنم خونتون بگم فلان و بیسار

دارم فکر میکنم ب نیم سال دیگه ای که باید کنکور بدم...یا تلف میشه یا نتیجه میده!

میترسم درهردوصورت حس باختن دارم حس ی شکست خورده

منِ تصوراتم همون سال اول قبول شد و رفت من ایده الم از درس و شغل اینده ش راضی بود و بعد از داشتن درامد کلی کمک میکرد 

 و بهترینش مستقل شدنش بود توی ی شهر دورتر!!!

اصلن حس راحتی نمیکنم ..تمام مدت احساس میکنم یکی مراقبمه نه از اون مراقبا ها!!! مراقب با جاسوس و بپا فرق داره🙄😐😑 کاش کاش کاش بشه از ایران رفت:( کاش کمی ازادی بیشتری داشتم 

+راستی ازش متنفرم-___- جلو مهمونا منو ضایع کرد میتونست ببنده دهنشو و نگه :حتما باید بهت بگن ظرف میوه ها رو جمع کن؟ خب منم مث شما مشغول صحبت بودم!!! آی هیت یوووووو

تازشم قبلنا همش وسایل منو استفاده میکرد اما وقتی من چیزی ازش بخوام دریغ میکنه

دلمو شکست... من هی فراموش میکنم اما خودش یادم میندازه 

#فک و فامیله ما داریم؟!

خدایا میشه حواست بهم باشه؟؟...بیشتر

منو از این برزخ نجات بده کم اوردم :( 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۹۷ ، ۰۲:۴۰
هانا

ی خورده زشته ولی خب دوس داشتم بگم :))

- صبح شنبه ک ب کلاس نرفتم دلم برای استاد ک یذره شده:/ :)))) عصری در دانشگاه وقتی که سوار ماشین بودم دیدمش حواسش نبود و خوب شد نبود وگرنه ممکن بود بای بای کنم با لبخندی ذوق دار :))) 

سوتفاهم نشه ب چشم استادی فقط:)))) 

+دلم برای جوانی های بازیگرای موردعلاقه م هم ی ذره شده و هی میگم روزگار لعنتی:( ینی منم قراره ی روز پیر بشم😐🤧

++ دانشگاهو حال هواش بهم ساخته حتی رشته ای که دارم میخونمش:) و فکر کنکور ناراحتم میکنه ولی چاره چیه:/ شاید اصن یهو خواستم همینو برم ی دانشگاه بهتر!!! درکل چیزی دست من نیس منم راهو نمیبینم خدا خودش بهتر میدونه هرکاری خوبه اونو انجام بده خداجانم..

++امروز فیلم باجیراومستانی رو دیدم حسابی توی فازم:))  

++ میشه ی روز برم هند و کلی لباس و النگوهای رنگی بگیرم؟؟:)) میخوام اگه ازدواج کردم حنابندونم ب رسم اونا باشه *-* با اون لباسا و طرحای حنا و سندور کشیدن مرد روی موی زن:d و اهنگ هندی که دوس دارم :))) نه دیگه امری نیس خخخ

دلیل سرحالیم فک کنم اینه که فیلم جدید دیدم و دوسش دلشتم و ٥-٦تای دیگه هم در انتظارم هستن❤️

ایشالا نصیبتون:))


۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۷ ، ۰۱:۱۳
هانا

چطورین چه خبرا:) 

من که خیلی خبرا !!:) و ی سری تجربه ها^^

اخرین باری که پست گذاشتم ناراحت بودم و بعدش اصلن وقت نشد بیام بقیه ماجرای خوابگاهو تعریف کنم!

کماکان مقاومت کردم و سعی کردم ب دل نگیرم و چند ساعتی فضای بینمون سنگین بود بعدشم که آ شروع کرد ب صحبت ماهم همینطور و سوتفاهما رو رفع کردیم اصن کلن فراموش کردیم حتی دوباره سر ی سفره نشستیم و باز غذای شریکی خوردیم و با گذشت روزاها باز صمیمیت برگشت و بیرون رفتیم خرید کردیم و تولد خیلی مفصلی گرفتیم

شبا با صدای بلند اهنگ خوندیم وخندیدیم و اتاق بغلی معترض شد و پریدنای توی تختامون:)))

شبی که تا ٢و نیم نشستیم پای صحبت همدیگه ٦تایی و از ترسا و تجربه هامون گفتیم و اصلن متوجه گذر زمان نبودیم:)) اکثرا تجربه هایی از مزاحمت های خیابون بود و اینکه چه رفتاری باید کرد و فلان و یادتون باشه هیچ وقت ضعف نشون ندین دخترا !! ی سری بی شرف هستن فقط کافیه بفهمن شما ترسیدین ! اون شب وقتی از کوچه تاریک عبور میکردم و دوتا مرد دیدم گرخیدم و اون لحظه دلم داد میزد بدو اما ندویدم چون میدونستم بدوم اونا ممکنه مزاحم بشن-_- بسی ترسیدما خلوت و تاریک بود! 

**از بودن با سال بالایی تو خوابگاه پشیمون نیستم چون زودتر همه چی یاد گرفتم و میگیرم:)**

وای وای با دوست دانشگاهمم بازار گردی کردیم ی خورده و کافه رفتیم و هدیه بهم داد خیلی غیر قابل منتظره واقعا:) واقعا دلم نمیخواست خرج کنه و توی رودربایسی بیفتم ولی خب کیه که از هدیه بدش بیاد:دی

قبلش بگم پ خیلی از بی شرف استفاده میکنه:))) منم سر زبونم افتاده اونم اعتراض میکرد که ناموسا گفتن های تو سر زبونم افتاده :)) شنبه ب خاطر سرما خوردگی خونه موندم اکیپم خیلی منتظر من موندن حتی پ گفت سر نهار توی رستوران فهمیدیم شور و حال گروهمون بخاطر توئه:)) گفت تازشم رستورانه کنار کبابمون گوجه کم گذاشت😜اخه همیشه من تاکید میکنم گوجه( با کباب) دوس دارم کم نباشه😁

++تجربه مهم، تلخ و اموزنده بعدی درمورد پلیس راه هاس

دوباره من جاده فلان ب فلان جا رو میشنیم پشت رل و هر دوبارم جریمه میشم خیلی الکی:/ 

امیدوارم ی پلیس رانندگی باشرف که اینجا رو میخونه ناراحت نشه ولی این دومورد که من برخوردم ....:/

دفعه قبل یهو از کنارم رد شد و شانس من گواهینامه م همرام نبود و مدارکو نگه داشت تا من روز بعدش بیام تا فلان جا گواهینامه نشون بدم! با این وجود باز هم جریمه بشم!! واقعا این همه بی شرفی و مادیاتی بودن رو درک نمیکنم 

همه جا پیشرفت کرد الان ب نظرم باید از روی ش ش یا اسم فامیل گواهینامه طرفو بالا بیارن!! والا ب خدا ! خب شاید من ی روز بابام خسته شد ب جاش نشستم خیلی غیر منتظره اونوقت اونا فرت و منو میگیرن:/

امروز اما طی یک رفتار بی شرفانه و غیر اخلاقی(:-|) در پایان سرازیری منتظر و دوربین ب دست بودن-_-

قبل و بعد از سرازیری شدید در اتوبان هیییچ تابلویی نبود و منم ١٠٠رو پر کردم خلوت هم بود ب خدا یکی دوتا فوقش.. (روزای بعد اصن نبودن دیگه)

ب خیال کمر بند و گواهینامه ادامه دادم تا اینکه علامت داد 😤😤😑اول که منتظر بود ما پیاده شیم و من از تجربه دفعه قبل یادگرفتم منتظر بشم اونا بیان 😏و نذاشتم بابا پیدا شه یخورده نیومد و نگاه کرد دید نمیریم خودش اومد 

و ٥تا( دقت فرمایید فقط٥تا) سرعت اضافیمو یاد اور شد منم سرازیری خلوتی و و دوسال پیش گرفتن گواهینامه رو یاد اوری کردم (از کجا یادم میموند اتوبان ٩٥ :/) منم گفتم حالا ب خاطر ٥تا اینور اونور این ی بارو ننویس دیگه

اخرشم گفت جریمهش ٦٠تومنه برا شما نصف میکنم :| خیلی لطف کرد واقعا منو این حجم از لطف محال بود منم گفتم هنوزم زیاده و رفتم ! انتظار تشکر داشت 😤😡

بعد دعوا همه جوابا ب ذهن میرسه و این ی باگ بزرگه!!!!

جوابای اینده من که تجربه شد ب بقیه شون بگم:

اولن شما دارین از مردم سواستفاده میکنید نامردی میکنید (😐😒😞)و سرازیری و اینا کمین میگیرید بلکه یه پولی از مردم بدبخت که براش زحمت میکشن بکشید !!! دوما من ندونستم! طبق اموزه ها(اون گفت طبق ایین نامه)برای خطا اول تذکر میدن و خارج هم همینطوره بار اول تذکر میدن😞اما اینا از خداشونه جریمه کنن !

 انسانیت ی دین مشترکه اینا فقط خودشونو میبینن و حتی خود بزرگ بین ! کاش قبل از هر چیزی انسان باشیم... 

این دوبار کافی بود تا دیگه از همشون بدم بیاد:) کاش بدونید اون لحظه که بیخود و عمدی و بخاطر پول جریمه میکنید بعدش چقد فحش میخورید:)

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۷ ، ۱۷:۲۶
هانا

این از اون نوشته های هایلایت شده س برای خودم که بسپارم ب ذهنم 

ب هییییییییچ کس وابسته نشم 

ب هیچ کس دل نبندم 

یهو الان ذهن ها ب سمت خاصی میره...باید بگم نه :)) خبری نیس :دی 

ب هم اتاقیا تازه داریم عادت میکنیم اما مشکل پیش اومده و ممکنه مجبور ب جاب جایی شیم

و من الکی دل بستم اما بقیه اینطور نیستن!! ب راحتی میتونن قبول کنن برن ی سوییت دیگه

من چرا اینقد احساسیم و سریع دل میبندم -__-

حالا کیه که گوش کنه:( شت!!! 

+دانشگاه و خوابگاه حسابی خوشمیگذره و دارم ب رشته م علاقه مند میشم!! :|


امشب سر این مسائل خوابگاه خیلی ناراحت بودم و بغض ب گلوم چنگ انداخته بود..رفتم پیش کیانا حالم بهتر شد:) 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۷ ، ۱۹:۳۰
هانا

امشب دلم گرفته ...ی طور عجیبی

از اون دل گرفتنایی که دلت ی اغوش امن میخواد مثل خدا

دلت میخواد بری محکم بغلش کنی ، زار زار گریه کنی و هق هق بزنی 

خیلی خستم تمام خستگی کنکور تو تنم توی سلول ب سلولم مونده ( و حسرتی که از گوشه چشمم سرازیر شد!) 

هی دلم میخواد برم سراغ کتابا و جزوه های روان شناسیم اما همش تنبلی میکنم

تنها تر از همیشه شدم 

با وجود ادمای زیاد اطرافم ..دوستای خوابگاه و دانشگاه اما بیشتر از همیشه تنهام 

.............................................

+یهویی الان یاد یکشنبه افتادم که رفته بودیم کافه ..اینقدر بچه ها رو خندوندم که قسمم دادن ببندم دهنمو..سیب رو سس زدیم و یکی با چنگال خوردم بعدم انداختمشو توی شلوغی کافه با دست شروع ب خوردن کردم و گفتم با دست میچسبه :) گاها نگاه تماشاکننده ها رو با لبخند پاسخ میدادم... کیمیا گفت ب نظرم تو بیخیال ترین و شاد ترین هستی ! میخواستم بگم اینطور نیس که پشیمون شدم...

+گلاب ب روتون توی پیتزای منو دوستم مو بود و مونده بودیم ب اقاهه بگیم یا نه دلم نمیخواست ضایع بشه ولی باید میگفتیم ...خجالت کشیدم که ازم چند باار عذر خواهی کرد -_- پولشم نبرد (خب ماهم فقط یکی دو تیکه خوره بودیم)

................................................

+گاهی وقتا ب سرم میزنه بیخیال همه چی شم و سرمو بندازم زیر و راه قبلمو برم :/

+خدایا تو تنهایی دلت نمیگیره؟؟؟   

++عای سرم...امروز سرم محکم ب در پارکینگ خورد :(( از بدی های قدِ بلند-__- 

++با ح خیلی سرد برخورد کردم در عین حال خیلی بزرگ منشانه ..نگاهشم نکردم ..معتقدم باید ازم عذر خواهی کنه تا شاید ببخشمش..شاید،هرچند شعورش نمیرسه ...ولی کارش قابل بخشیدن نیس ..سخته فراموش کردن ..خیلی پرروئه که روش شد بیاد خونمون !  یاداوریش ازارم میده ازش بیشترمتنفر میشم و از مامان ناراحت...

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۷ ، ۰۰:۵۳
هانا
خیلی کمتر ب اینجا سر میزنم دلیلشم سردرگمیه منه!!'
از همه لحاظ!!
ذهنم درگیره کنکورمه...درگیریش شروع نشده مشغولم کرده!!! و مدام ذهنم و دلم دارن بهم میگن تمام تلاشتو بکن هر چه بادا باد ولی تمام تلاشتو بکن ...چیز زیادی نیس حتی شده سالها تلاش کن و بهش برس فقط برس!!! 
-----------
و اما مهمتریناش درباره خودمه درباره باورهام رفتارم و و و ...

ب دنبال جواب برای سوال های دینی م که حتی ی خانوم طلبه هم پیدا کردم اما درمواردی قانعم نکرد و حتی قانون صیغه رو برا شوهر خودش قبول نمیکرد اما برا بقیه نیاااز دارن ولی شوهر خودش؟مگه جرعت داره (باخنده) همسرشم طلبه بود. خب حرف من اینه وقتی قبولش کردی برا خودتم بخواهش ! و ی روز شوهرت دوماه ازت دور بود صیغه کرد ب دل نگیر مرده!! نیااز داره!!:/ این اصلا انسانی نیست!
-----------
من از دوران راهنمایی ی فمنیست بودم اما از اونا که بدون مطالعه برابری خواهن و خب طبیعیه خیلی چیزا رو غلط فکر میکردم و حتی مرد ستیز بودم!! شدیدا! و فمنیستیو مرد ستیزی میدونستم حتی! و بدنبال تخریبشون بودم همیشه، اما حالا هی دارم مطالعه میکنم دربارش و نظر ادمای مطلع رو میخونم و تو دلم بهشون افرین میگم حالا خودم ی فمنیست(نیمه) اگاه هستم
----------
افکارم درگیر اینده ایران هم هست حتی ..کیه که بهش فکر نکنه-_-
-----------
من حتی افکارمو تغییر دادم و سعی میکنم هیچ کس رو قضاوت نکنم با هر سبک پوششی با هر دینی و مذهبی 
مشکل ما اینجاس دلمون میخواد همه مثل خودمون باشن ! چرا ب همدیگه اجازه ندیم ازاد باشیم 
خودمم سعی دارم حرف مردم برام مهم نباشن!! سخته ولی شدنیه...
روز بعد نوشت:
امروز اتوسا با موهای صورتی که ب ابی میرسه کنفرانس داد و از بس خندیدیم مردیم حتی استاد خشکمونم خندید
اینقد با ذوق از مبحث رشد جنین و نوزاد میگفت باخودم گفتم من اندازه این بچه دوس نداشتم ولی فکر میکردم من تهشم:))) ینی از دوران جنینی ش باذوق تعریف میکرد و میگفت شبیه گلابین ..خنگولن و فلان
تازه گفت بچه ها دوسه ماهه اول میتونن شنا کنن ،این ینی ابشش دارن؟:)))))) وای خدا ترکیدیم
کلی حرف باحال زد کلاس تموم شد یادم اوند میشه صداهارو ضبط کرد:/// :دی
۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۷ ، ۲۰:۳۵
هانا

دانشگاه گاهی کسل کننده و گاهی هم خوبه اما اون مدینه فاضله ای نبود که فکر میکردم

با تصوراتم متفاوته و عادی تر از چیزی که فکر میکردم در حدی که کنکور رو ترجیح میدم ی خورده:))

اما برتریش اینه که هرروز درس نیست! خوابگاه خوش میگذره و کمی مستقل میشی فعلن در حد رفت امد تنها ب دانشگاه😂

بدی خوابگاه اینه که رفیقت تنبل باشه و تو همش غذا درست کنی و اونو تعارف کنی و هربار مهمونت باشه و اون اصلن زحمت غذا درست کردن نداره -__- الانم حسش نیس برم اشپزی بخدا:(

سرکلاس دوبار هست دو نفر سر خوابیدن مسخره میشن:)) دختر مو صورتیه سر کلاس جامعه شناسی چرتید و و گفت سرم درد میکرد ماهم بحثمون در مورد تضاد فرهنگی اینا بود استاد گفت دچار سردر فرهنگی شده :)) استادم که خدای مثال زدن درمورد خانوماس:/ منم که رگه های فمنیستیم بالا زد :/ تذکر دادیم دیگه تکرار نشد!

کلاس امار هم که معلمش عالیه (استاد البته😁🤦🏼‍♀️) ب مهسا گفت ببخشید من حرف میزنم مزاحم خوابتون میشم😅

کلا کاش الان رشته ای میبودم که دوسش داشتم :( و مجبور نبودم با این گردن ناقصم شروع ب خوندن کنکور کنم😔 نمیتونم خودمو پیدا کنم جایگاهمو پیدا کنم و یا اصن نه از همین راضی باشم!! هر چقدر این رشته بدردم میخوره توی زندگیم اما دوسش ندارم چون الان مطالب بی ربطیو میخونیم مثل نورون مثل نظریه های بیخودی سقراط و بقراط و واتسون! 

+امروز خاله رفته برای عمل دماغش و الان اتاق عمله ... وقت بدیه :( چون مدتیه باهاش حرف نمیزنم حدود دوهفته!! 

خیلی با حرفاش رو اعصابم پیدا روی میکرد و بهم تذکر میداد و منو تنبل در خانه داری میخواند در صورتی که اینطور نیس و داشت مغلطه میکرد منم ادمم خو ی روز وقت نمیکنم راهرو و دسشویی اینا رو بشورم اد همون روز تو بیای ببینی :/ بعدشم بکوبیش تو سرم:/  بعدشم بلاکم کنی😐😏 منم دیگه جوابش ندادم اصن 😞

الانم رفته برا عمل ! ب من چیزی نگفت قرار شد من گاهی برم پیشش مراقبش باشم الیته گای فکر میکنم اصن نمیرم مگه قدر منو میدونه اصن خیلی منفعت طلبه ب نظرم قبلشم با ...حرف نمیزد هر وقت نیازش میفته و کمک میخواد با هاش قهر نیس-__- از این اخلاقش متنفرم ادما رو برای خودشون نمیخواد به نظرم  خدایا خودت شفاش بده و اخلاقشو درست کن:/ گاهی اسنقدر خوبه که باورت نمیشه گاهیم رو اعصاب:/ 

الان با خودم درجنگم که سرد باهاش برخورد نکنم از طرفیم سختمه چون تقصیر اون بود!

 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۷ ، ۱۶:۲۸
هانا

دیروز کلی با شکوفه حرف زدیم خیلی باحاله و حالا دارم داشتن هم خوابگاهی های خوب رو مزه مزه میکنم

دانشگاه و خوابگاه حسابی بهم چسبیده و هر لحظه شادم که الان خونه و پشت میزم نیستم!!! هر چند بازگشت من ب سوی ان است:|

دیروز برای اولین بار خودم با اژانس..تنهایی! برگشتم خوابگاه و الان حس میکنم دنیارو فتح کردم! ولی هنوز خیلی مونده :/

ولیییی شکوفه برام تعریف کرد باید چیکار کنم و گفت کمکم میکنه 

میگفت خودش ترم اول هر جا میرفته پیاده میرفته و از مسیرای مختلف دانشگاه میرفته که یادبگیره و اگه ماشینی که سوار شد از ی مسیر دیگه رفت الکی نترسه:)) میگفت وقتیم راننده میخواست مزاحمت ایجاد کنه خیلی جدی و محکم جوابشو بده اگه بترسی اون مصمم تر میشه. برای خودش اتفاق افتاده بود،شماره براش انداخته بود و زده بود تو پرش! وقتیم بهش گفته بود بزن کنار..نزده! داد زده رو سرش نزنی کنار در ماشینتو از جا میکنم:))) اونم تسلیم شده اخرشم کرایه ش رو نداده:))) دلم خنک شد و یاد گرفتم:دی 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۷ ، ۱۲:۲۴
هانا

رفت و امد ازخوابگاه ب دانشگاه ساده تر از اونی بود که فکر میکردم!

بعد از مستقر شدن توی بلوک ١٢ و پیوستن دوستام ب من لج بازی و اذیت های ترم اخری ها برای بیرون انداختن ما شروع شد ...اولش اصلن فکرشم نمیکردم اینطور باشن ناهید میگفت ما ساکت و درس خونیم شبا زود میخوابیم اما کاااملا فرق داشتن و وقتی فهمیدن دوتا دیگه از دوستام میان شروع کردن ب شلوغ کردن و لج !!!

ما گاهی جبران میکردیم و گاهیم خسته میشدیم ..کیمیا از اولش قصد کرد بریم اما من نمیخواستم کم بیاریم!! 

خیلی دنبال سوییت های خالی گشت تا بالاخره بلوک ٤ رو خاالی یا کم جمعیت یافت 

در یکی از اتاقا دکترای حقوقی رو دیدیم ب شدددت امل ،دهاتی  و از همون اول میخواست گربه رو دم حجله بکشه!! چون وعده ظرف شیتن های شبانه خودش رو داد🤦🏼‍♀️ و رسما دوس داشت ما نریم ماهم واقعا حوصله این یکیو نداشتیم

اتاق طبقه پایین رو رفتیم دونفر بودن و باهم ٥تا میشدیم ..بسیار باحال و گرم بودن و یکیشونو سر کلاس تاریخ دیده بودم:))  

ب اونجا نقل مکان کردیم دیشب ... و باهم وسایل رو مسافت تقریبا طولانی جابه جا کردیم کمر برامون نموند البته:/

و ناهید با کمال میل توی جابه جایی سریعتر کمکون کرد:| (اونا از شرور های خوابگاهبودن!) 

+ توی دانشگاه ی عالمه دوستای کیمیا نام پیدا کردم و منو پریسا (حلال زاده پیام داد:))) ) از دست اسمشون ب ستوه اومدیم:)) پریسا منو یاد قبلنای خودم میندازه شیطون و پر انرژی ! با کلی حرف که تمومی ندارن:))) 

کیمیا و پری ازم خواستن دعوتشون کنم خوابگاهم کنجکاو بودن ببین چجوریه:)) 

وقتی منتظر الی بودم که بیاد باهم برگردیم خوابگاه کنار دختری با مانتوی زرد قشنگ و جذاب نشستم سر صحبت باز شد و فهمیدم تربیت بدنی میخونه و بسیار راضی و ترم ٧ اما توی غیر انتفاعی در حال تدریس:( دلم خواست و تا شب بهش فکر کردم

اما شب توی خوابگاه مهسا با لیسانس پرستاری سر کار نرفته بود و لیسانس شیمی ازاد اومده:/ میگفت خیلی کثیفه کارش!

دختر بعدی ارشد راون ش عمومی داشت.. و ناراضی و پر از حسرت که چرا بازم برا کنکور تلاش نمرده و حالا حسرت دوستای پرستار و ماما ش رو میخورد بیچاره و بد تر هم اونجاس که خودش با٦٠٠٠دوستش با رتبه ٣٠٠ بالینی نیاورده بود :// اینقددررر سخت شده-_- خیلی تشویقم کرد کنکور بدم و دست نکشم چون هنوز سنم کمه (همشون دوس داشتن معلم میبودن!) 

+ تمام درسا برام خسته کننده ان و خوابالود ب درسا گوش میدم و یه گوش در و یکی دروازه س!!شاید چون هنوز خسته م شایدم علاقه ندارم:(

اما در این میان فیزیولوژی اعصاب و غدد خیلی دوست داشتنیه:) دیروز نورون و سیناپس رو تدریس کرد:)))

+دیروز مامان بابا اومدن دنبالم منو بوسیدن و من خنده م گرفت که ای بابا فقط دورو نبودما:)) رفتیم پی خرید کتابام و یخورده خرید لباس:) ❤️❤️ 

تو کتاب فروشی کتاب دست دوم خواستم چون من ممکنه موندگار این رشته نباشم ! چندتا پسر توی مغازه بودن و وقت خوندن اسم کتابا برای کتاب فروش نگاهاشونو حس کردم بی توجه کتابارو تحویل میگرفتم که بابا با یکیشون صحبت کرد ..میگفت گفته من همه اینا رو دارم نیازشون ندارم بهش میدم.. بابا قبول نکرد (شایدم اعتماد نکرد!)و گفت من تورو از کجا پیدا کنم و منم ناراحت بودم کاش دختری بود که خودم میرفتم ازش بگیرم:/ کتاباهم ب هر حال گرون شدن:دی

ی گارد صورتی هم از همون مغازه همیشگی خریدم ..میخواست٥٠تومن بده بهم:/ گفتم دفعه قبل اومدم گفتی ٣٥ الانم که گفتی جنس نیاوردم چرا اینقد گذاشتی روش😏 اونم همون٣٨داد:/ حالا دلم پیش رنگ مشکیه موند:( کاش همه رنگاشو داشتم:(

لباس فروشی رفتیم برای خریدن ی بلوز استین دار برای روی دامن چین دارم:) شاید٢٠تا نشونم داده که نخواستم و کلی شرمنده شدم قسمت نوجوانانه اش برای خواهرم خواستم که پیدا کردم 😋بعدم نشون دادم ببین من از این میخواستم بزرگترین سایزشو رفتم پوشیدم اندازه بود و با کلی خواهش تکی ازش خریدم چون من شلوارشو نمیخواستم  گفتم رو دیت که نمیمونه میفروشه:دی 

جورابای رنگارنگ پاییزی هم خریدم😍😁 کاش عروسکی هم پیدا کنم:) از جوراب سفید و طوسی خسته شدم.

_ جدیدا احساس میکنم افسرده شدم..هم شرایطشو دارم هم از عوارض قرص راکوتانه-__- تصمیم دارم برم پیش ی مشاور روانشناس !! هم برای بهتر شدن حالم(میدونی حتی وقتی خوشحال میشم اشک تو چشمام جمع میشه و بغض میکنم یا وقتی ی صحنه احساسی میبینم:/ اوک نیو تو امتحان رزمی از همه بهتر شد و کلی ازش تعریف کردن ،اون لبخند دندون نماشو تحویل میده اما من اینور براش بغش کردم و چشمام براق شد!!! )

 بیشتر بخاطر روشن شدن هدفم برای خودم من هنوز نمیدونم میخوام چیکاره بشم و نباید باوجود این چندسال اینطور باشه! ب همه رشته ها علاقه دارم اخه:// ولی هنوز با مامان بابا درموردش صحبت نکردم


**رمانی رو دارم شروع میکنم که بنظرم خیلی جذذاب میاد، ایرانیِ;)



۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۷ ، ۱۴:۲۰
هانا