بلندی های بادگیر

طرحی از یک زندگی :)

طرحی از یک زندگی :)

بلندی های بادگیر

من خود قدرت زندگی خویشتنم..
من آزادم تا خودم باشم
:)
.
.
از من تا حال خوب مسافت زیادی باقیست...

۲۲ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

 اخرین پست از سال96 رو با موسیقی تموم میکنم:)
 

اهنگ نصفه ای ک همش گوش میدم چند روزه :) اینم از بس گوشش میدم گندش در میاد و تا مدت طولانی سراغش نمیرم:|

 

امیدوارم خوشتون بیاد:)  خیلی اهنگامو با کسی ب اشتراک نمیذارم چون بقیه معتقدن سلیقه من با بقیه دخترا متفاوته حالا این ی تعریفه یا فحش نمیدونم:/  اما من معتقدم اونا سلیقه اهنگ ندارن:دی

 

heart بیان سال نویی استیکر گذاشته :)) اما من ب این پرانتزهای لعنتی و بامزه عادت کردم:)))

 

 

و اما

نـحـوه ی روبوسی عیــد
اولی:به به به ســـلام سال نو مبارکـ
دومی:سـلام ســال “مـــاچ
نُـو مـــاچ
شماهم “مـــاچ
مبارک
ینی دقیقا همینجوریه :))

 

ب امید دستاوردهای خوب ودلچسب در سال 97 در همه ابعاد زندگیمون ... 

امسال حس خوبی دارم چون سال های قبل ی عالمه درس انباشته داشتم و شاید تا اوایل خرداد مباحث کاملا جدید داشتم اما حالا فوقش تا اخر فروردین:) بعدا نوشت: امسال چیزهای متفاوتی رو تجربه کردم مثل موی پسرونه

خوش بین خواهم بود امسال... امید دارم 97 با همه مهربون تر باشه و با دست باز از همه پذیرایی کنه و کلیییی اتفاقات خوب و خوشحال کننده در انتظارمون باشه آمین یا رب العالمین:)

التماس دعا :)  

 

 

 

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۶ ، ۰۲:۲۰
هانا

توی مغزم کسی زندگی میکنه انگار که وقتی هیجاناتم تخلیه نمیشه ..خفه میشه!! خودشو ب این در اون در میزنه تا خلاص شه ونوشتن تنها راه نجات دادن خودم و صدای درونمه 

نمیدونم اما افسار افکارم از دستم دررفته ! 

فضای خونه ی جور رنگ و بوی کهنگی داره ..انگار نه انگار که 3روز دیگه سال تحویل میشه هوووووف 

پر از حرفم ...

دلم میخواد از فضای مزخرف اینروزا بگم ..که هیچ رنگ و بویی از عید نداره  

دلم میخواد برم ...دور بشم از اینجا  ...خیلییییی دور

دوس دارم ی راه طولانی رو نامرئیقدم بزنم ..بدون این که کسی منو ببینه ازادانه برم 

 بالا سر ماهی فروشا بایستم و ماهیاشونو نگاه کنم 

برم وکنار مادر ودختری وایسم که دارن با ذوق و کمی عجله لوازم عیدشون رو میخرن ...

دلم میخواد برم وتوی هیاهوی این روزای بازار گم بشم 

چقدر دلم هوای یه حال خوش رو داره ی حس ناب از خوشحال بودن همه اعضای خانواده 

چقدری میشه که ی عروسی نرفتم ....

چقدر دلم ..جسمم و روحم طالب هجانِ ..خندیدنای از تهـِ تهِ دل (نمیدونم چرا نمیتونم بخندم ..حرفای احیانا خنده داری که بقیه قش قش بهش میخندن برام بی نمکه ) ...تپیدن قلب از شدت خوشی وهیجان ...بم شدن گوش بخاطر ولوم صدای بلندگوی تالار عروسی 

همش تو سینه م حبس شده و نمیدونم چطور دارم تحملش میکنم 

اما خیلی سنگینه 

پ ن:(حرف عروسی شد :) ...دوستم بزودی عروس میشه بخاطر خیلییی دور بودن نمیتونم برم خدایا خوشبخت بشه خیلی براش خوشحالم خوشحالم که خوشحاله ) 


من خسته م ... درست مثل ناخدایی که توی توفان تمام مدت دعا کرده وپارو زده 


+توی فکرم ک اینجا یه موضوع دیگه اضافه کنم ...ی چیزی مثل ادب از ک اموختی ؟ از بی ادبان 

بنویسم از تمام درسهایی ک میگیرم از رفتار های غلط دیگران از رفتارهای پدر و مادرم حتی! بلکه خودم در مورد بچم تکرارش نکنم ! در مورد همسر تکرار نکنم !درمورد فرهنگِ غلط تکرار نکنم تا انجا که بتونم.


وقتی ک مطالبمو انتشار نمیدم درست مثل حرف نگفته باز میمونه سرِ دلم ...


۳ نظر ۲۷ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۴۴
هانا
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۷ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۳۹
هانا

 

روزها بدجنس شده‌اند !

از شنبه‌ اش بگیر تا پنج‌ شنبه

دلتنگی‌ ها را قایم می‌ کنند

آن‌ وقت شب‌ ها در دل تاریکی

یواشکی دست به دست می‌ کنند آن‌ ها را

بیچاره جمعه !

صبح که بیدار می‌ شود

می‌ بیند تمام خانه‌ اش

تلنبار شده از دلتنگی

بغض می‌ کند از همان اول صبح‌ اش

 

..........................................................................................................


  هیچکس بی معرفت نیست همه چیز بستگی به اولویت هاشون داره 


موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۶ ، ۱۷:۳۸
هانا


pic2  pic1

 سلاام سلااام سلااام

همینطور که میبینید کتااااباااام رسیییییید^_^ 

 وچقدررر غافلگیرم کرد!!!!!!!!! باخودم حساب کرده بودم فـــوقش تا یکشنبه میرسن :))

بعد از دوش گرفتن خواهرم دنبالم راه افتاده بود بیا مستندت رو بسازم..بچه برو کنار میخوام برم درس بخونم :))

اومدم تو اتاق و بسته م رو دیدم(تازه فهمیدم میخواد مستند چیو بگیره خخخ) دلم میخواست جعبه ش خودش زودتر باز شه :دی ب سختی بازش کردم:)))

 +چطور میشه جلو خودمو بگیرم نخونمشون:(( باید بردارم بزارم زیر تخت :/ مطمئنم بهتریناشو خریدم *__* چند تا دیگه بود اما پولم نرسید :دی  

 سال نو رو پیشاپیش بهتون تبریک میگم خوشحالم از اشنایی با همتون^_^ امیدوارم سال جدید ب تمام اهدافتون برسید و در کنار خانوادتون دلتون شااد شاد باشه   :)   (سرِ سفره های قشنگتون منم دعا کنید)

نمیدونم خواننده خاموش هم دارم یا نه! چطور دلتون میاد یه بار روشن نشید! هوم؟ خوشحالم میکنید:)


پ ن : این مدت تا کنکور جز موارد مهم نمینویسم وسعی بر ان است دیگر کمتر چس ناله بنویسم (عه وا چرا بی ادبی شد:| :دی)

کنکور است دیگر :| یهو دیدی حالمان گرفته شد:دی



۱۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۶ ، ۱۷:۲۰
هانا

تو عمرم ترقه بازی و اتیش بازی نکردم فقط ی بار از اتیش پریدم 

هیچ وقت پولی بابت ترقه ندادم 

از بس ک دختر خوبیم ^_^ و عبرت میگرفتم از این بچه های بدبختِ سوخته:/  اصن من ذاتن عبرت گیر هستم -_- 

فقط ی خاطره تو ذهنم هست، ١١سالم که بود از دوستم یه مشت خرج سفید رنگ دارای پنج سوراخ گرفتم که فقط دود زا بود اتیشیارو نگرفتم :| :)) اما خب من هم از مامان میترسیدم ک بفهمه هم از این وحشت داشتم توی جیبم منفجر شن:| هنوزم میترسم توی جیب منفجر شن:دی (پ ن:یادم رفت بگم اونا رو از ترس اینکه مامان نبینه و دور نندازه زیر ماسه همسایه پنهون کردم  و شانس بدم همون شب بارون شدیدی بارید-_- بعله ترقه بازی نکردیم و رفت:)))


++ خرید کردم چه خریدی^_^ چهار تا کتاب سفارش دادم با تخفیفِ توپ با تشکر از آیدا جون بابت اشنایی با سایت و معرفی کتاب :* 

اولین باره کتاب سفارش میدم اونم با پول تو جیبیِ خودم خخخ خیلی ذوق دارم ب بابا قول دادم حتی از پاکت بازشون نمیکنم(ولی باس باز کنم ک درست باشن😅) اول راضی نبودن همیشه میترسن من از جای نامعتبر خرید کنم مامانم میگه خودمون از بیرون میخریم بیخیال شو درست رو بخون اما تخفیف چشم مرا کور کرده بود :)))  گوشم بدهکار نبودندی ! مامان میگه لباس بخر با پولت خودم بعدا کتاب میخرم اما قبول نکردم گفتم اینم مهمه غذای روحمه:) نمیخوام ی خوش لباس با افکار بوگرفته باشم! همیشه دوس دارم حرفی برای گفتن داشته باشم:) 

بعد اینکه هدیه طور سفارش دادم با این جمله : تقدیم ب تو که بهترینی:))) کمی تا مقداری خود تحویل گیری :دی  

دلم میخواد هر چه زودتر برسن*_* 

۱۱ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۶ ، ۱۷:۵۰
هانا

همیشه ازت خواستم که کمکم کنی ، هیچوقت نفهمیدم چه جوری کمک کردی

چجوریش رو دیگه خودت بهتر میدونی 

ولی خواهش میکنم تنهام نزار دیگه وقتی تو راه رو میبینی ..منو میبینی که من نباید بترسم؟!

 ولی می ترسم  

- 'من می اندیشم پس دارم' خب پس چرا نیست چرا ندارم پس چرا هنوز سرجامم همون جایی که بودم مگه ی آدم چقد ظرفیت داره 

آره من خوب میخورم ب اندازه میخوابم لباسای خوب میپوشم نفس میکشم اگه این زندگیِ آره من زنده م اما فقط زنده م ..تویِ چهار دیواری اتاقم با هزار تا برگه برنامه ریزی شده رو بروم رویِ دیوار 


هیچ کس نمیداند این آرامش ظاهر و این دل ناآرام چقدر "خسته ام" میکند

اما مهم نیست ! من باز به آب خواهم زد 

من از پرده هایِ تو در تویِ این تقدیر مزخرف عبور خواهم کرد 


فقط خداجون تورو خدا نتیجه رو خوب رقم بزن ببخش اگه قهر میکنم خسته میشم و ادامه نمیدم 🙏🏻

۷ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۶ ، ۱۳:۳۷
هانا

امروز همش با مامان بحث میکنم خونه ساختن از نو رو ول کن بیا با پولش بریم خارج :/  قبول نمیکنه که هر چی خستگیا و سختی هاشو یاد اور میشم قبول نمیکنه:(( قبول نمیکنه ب جاش بریم ی کشور دیگه رو ببینیم بریم ی هتل توپ وای خدا خریییید چه شود اگه پاریس باشه:| ...مرکز خرید بیشتر سلبریتیها! میگن خیلی خوبه ما که ندیدیم:))) 

معلم زبانمون کشت مارو از بس سفر ترکیه ش رو ب رخ میکشه :// اصن میخوام از لج اون برم  

هیچ کی نیست ب خواسته های من اهمیت بده هق هق:( 

میگه؟بعدا باشوهرت برو :/ شوهر کو :/  اصن  کوووو تا اون موقع تازه شاید همون اقای نیمه گمشده م اونور اب منتظرم باشه :)))) از کجا معلوم😂😁 

اینگونه بود ک امروز نمیشود بالای١٠ساعت خواند شاید هم کمتر :/  

همیشه وقت کنکور پر از ایده های هیجان انگیزم اما تابستون ک میشه و منم فارغ ! زخم بستر میگیرم و کور میشم پای صفه های الکترونیکی :| ...


+امروز قریحه شعرم گل کرد از بس رو کتاب چرت میزدم: 

خـواب هر دم میبرد مرا / خواب بَرَد هوش سَرِ کنکوری را / خوااب همی آیـد مرااا :/ 😄😄😄✋🏻خز بودنش را ببخشید یهو تراوش شد :دی

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۶ ، ۱۸:۵۴
هانا

ایمانِ عزیز تو بی نظیر ترین و مثبت ترین فردی هستی ک تو زندگیم دیدم  اصن تو خودِ مثبتی:)

تو پر از انرژی مثبتی💪🏻 ارزو میکنم سالهای طولااانی زنده باشی و ی روز هم بتونم از نزدیک ببینمت اصن*_*من عاشقتم:))

میخوام تا ازمون بعد بجنگم فرصت خوبی برای منه ک بتونم برسونم انشالا میامو از خوب تموم کردنش مینویسم 

• اخرین ایستگاه جبرانی!

درست مث دی ماه و با تفکر مثبتِ مثبت؛)  

>> از خدا کم نخواه ... 

ایمانِ با نمکِ دوستداشتنی:)))

+ روزهای خوب من هم میرسن من امیدوارم :) 

۱۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۱۵
هانا

من چه قد عوض شدم

هیچ وقت فک نمیکردم ی روز بیاد ک اینقد منفعل بشم کم حرف بشم و و و

کمتر ب شوخی های بی مزه بقیه میخندم ینی اصن خندم نمیگیره !! صرفا جهت ضایع نشدن طرف مقابل ..خیلی زورکی

هر چقدر ک فکر میکنم نمیتونم این خودِ بی حال رو بپذیرم! 

دیگه نمیتونم مث قبل شوخی کنم ...کل بندازم ...حاضر جواب باشم ...حتی احساس میکنم محافظه کار شدم و شجاعت قبلو ندارم..  

چرا اینطور شد؟؟!!!!!! 

نکنه پیر شدم و خودم نمیدونم؟؟ اون همه شور و اشتیاق رو کی دزدید از من اون همه نشاط رو !! میتونم حدس بزنم هه .. حتی شما هم ب نظرم بتونید حدس بزنید.

من خنده های بی دلیل رو، اون بی پروایی رو دوباره میخوام ..نمیدونم اما شاید میترسم کسی برنجه و دلیلش برگرده ب همون شجاع بودن...

امسال ی فرقی هم نسبت ب سال قبل دارم ، دیگه سرمو از پنجره بیرون نبردم ک با خدا حرف بزنم چشممُ بدوزم ب آبی پنهاور اسمون و ازش رویاهامو بخوام میخوام اما نه ب اون صورت همین جا پشت میز یا موقع خواب ..دیگه هم هر روز اهنگ نمیذارم برم حلقه بزنم یا سرخوشانه برقصم..

این من برام غریبه س  ..ازم دوره خیلی دور......

۱۹ اسفند ۹۶ ، ۱۲:۲۸
هانا