بلندی های بادگیر

طرحی از یک زندگی :)

بلندی های بادگیر

طرحی از یک زندگی :)

بلندی های بادگیر

تو هیچوقت شکست نمیخوری.
یا برنده میشی یا یاد میگیری از یک راه دیگه برنده بشی.
:)

۷ مطلب با موضوع «خاطره نوشت» ثبت شده است

استرسای دانشگاه کم کم دارن ب ذوق تبدیل میشن، اما هنوز دغدغه خرید لباس رو دارم و ست شدنشون! :|
امروز رفتم خوابگاهو ببینم اما هنوز درحال تعمیر و رنگ کاری و اینان :/ خدا کنه بوی رنگش نمونه برامون:/ 
توی دانشگاه که بودیم یهو دختری جلو اومد و سلام گرمی کرد! با رویی بسیار گشاده.
چهره ش اشنا بود و برای اینکه یک وقت زشت نباشه منم ب گرررمی تمام دستش را فشردم و احوال پرسی کردم در گیر و دار این بودم که بپرسم کیه یانه! حوصله مشغولیت فکری نداشتم:| با شرمندگی گفتم اشنایی ولی ب جا نمیارم؟؟!
گفت کلاسای رانندگی باهم بودیم منم بلافاصله یاد دوسال پیش افتادم که همهمون کنار خیابون ایستاده بودیم که بیاد ٤نفر بعدیو ببره امتحان عملی رو بدیم.. سوار شدیم من قبول شدم و اونا رد ... 
گفت چی قبول شدی گفتم روان ش گفت عه منم ارشدش اوردم:)) موفق باشید و خدافظ 
٢ساعت بعد...
دارم ظرف میشورم و خاطرات گواهینامه گرفتنمو مرور میکنم .. و با خودم میگم به به چقد من ب یاد موندی ام خدا حفظم کنه :دی (ماهی مغز بودنمم بی تاثیر نیس:))))  اع اع اع دیدی چی شددد  ارشد رشته من بووود چرا شمارش رو نگرفتم -__- برای دست اومدن اخلاق استادا شیوه درس خوندن یا گرفتن کتابی جزوه ای چیزی خیلی خوب میشد:(   ب هر حال من معلوم نیس موندگار شم و تکلیف نهاییمم مشخص نی، -_________-
++ ف از وقتی بهش گفتم کتابامو ب یکی دیگه دادم دیگه پیام نداد ببینه چی قبول شدم اون موقع هم طمع کتابامو داشت که دم ب دیقه پیام میداد قبوول شدی؟؟ ایییشش چه دلخوش شدم اخی چه مهربون و با معرفته:/
نگو منفعتش بوده :| هی روزگاااررر-__- 
معزل(ذ،ض؟)جدید هم کتابای کنکوریمه که خودم نیاز دارم و نمیتونم بگم کنکور میدم و نمیدم و ممکنه برنجه کسی! اما ب قول مونا هدف و خواسته خودم مهمتره:)

برم ادامه دزیره رو  بخونم...:)

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۷ ، ۱۵:۱۰
هانا

سلام ب همه کسایی که اینجا رو میخونن:) 

امروز ٣٦٥ روزه که من اینجا مینویسم ... *-* یک سال از اینجا نوشتنم میگذره:) اما از یک سال قبلش ب بچه های بیان سر میزدم.. 

و از ٧ سال قبلش اولین وبلاگمو ساختم :) وقتی میدیدم اینجا بر خلاف بلاگفا هنوز هستن کسایی که مرتب مینویسن و با هم تعامل دارن خیلی ذوق کردم که منم عضو بشم باهاشون دوست بشم :)) راستش اولا فک میکردم خیلی مغرورن اما اینطور نبود:دی   

روزای اولی توی بیان،لحظه شماری میکردم برای پیدا کردن دوستهای جدید...دوستایی که از وسطای راه پیداشون کردم! پیدام کردن:دی ، کامنتای بیشتر:دی.. حس های خوبی که از کامنتها میگرفتم و میگیرم:) 

منتظر داشتن دنبال کننده های بیشتر از 100 تا :))) هعییی

نوشتم که بمونه ..نوشتم که وقتی 40سالم شد خاطراتم رو شفاف به یاد بیارم میترسم از روزی که دیگه این روزا رو با جزییات به خاطر نیارم -__- 

امیدوارم سایم رو سرش باشه تا سالیان دراز:)) 

بعد از ی عمر هنوز نتونستم قالبی جدید بر تن وبلاگم کنم..بی ذوق نیستم !! بلد نیستم:))) قبلنا بلاگفا فرت و فرت عوض میکردما-__-

اسمشم یک ساله موندگار شده ..!! قرار شد عوضش کنم اون اولا! دیگه حسش نبود .مثل این میمونه رو بچت اسم بذاری و ب همون عادت کنی:دی 

+

ناشناس هم که فعاله :) پذیرای کامنتهای شما هستیم:)) نظری ..حرفی و حتی سوالی :D  


۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۷ ، ۱۴:۲۰
هانا

هنوزم از تصمیماتی که گرفتم میترسم وقتی اسم دانشگاه میاد دلهره میگیرم :(

همش خودمو اروم میکنم نترس هانا این که اخرش نیس اینکه قرار نیس راه تو باشه میری میخونی خوشتم نیومد که کنکورتو بهتر و با عشق میخونی و یهو دیدی موفق شدی!  دلم روشنه :)

اما از این رفتنه میترسم ، میترسم ازش بدم بیاد  

از اینکه هنوز نرفتم ثبت نام میترسم 

شاید مسخره ب نظر بیاد اما از امتحانای دانشگاه هم میترسم(مسخره نکنیدا:دی) میترسم درساشو دوس نداشته باشم اما خب بیخود:| درساش کاربردیه🙄😑خدایا اخرش چی میشه؟؟؟  

میترسم از همه چی از اینده😓  

امروز با زن پسر دایی مامان(نگین) حرف میزدم خیلی راهنمایی کرد و میگفت همش که پزشکی و فلان نیس ولی من دلم گیره!!! نه پزشکی هاا!! رشته های تجربی رشته هایی که ب بدن انسان درساش مربوط باشه 

من هنر رو هم دوس دارم یا طراحی لباس بنظرم باحاله! ولی خب نه ب عنوان حرفه ی اصلی..

نمیتونم تصورش کنم!

حالا مونا کلی باهام حرف میزنه مگه تو همش چندسالته ب این چیزا فکر میکنی اعصاب خودتو داغون میکنی  

تا٤/٥سال دیگه کی میدونه چی پیش بیاد و اصن تو بری دنبال چه کاری..

راس میگه خیلی حساس شدم 

حتی امروزم نگین بهم گفت شاید تو اصن دکترا یا فوق گرفتی بورسیه شدی خارج ! قرار نیس همه مثل هم باشن

هردوشون بهم گفتن فکرتو محدود نکن

این مدت خیلی مدیون مونا هستم خیلی بهم کمک کرد و تجربیاتشو بهم گفت ..اصن اولین کسی که سال قبل و امسال رتبه م رو بهش گفتم اونه.. اون بود که ارومم میکرد و کلی برام حرفای خرب خوب و منطقی میزد اونه که همیشه در هر ساعتی در دسترسم بود حتی تا ٣و٤ شب باهام حرف میزد و راهنماییم میکرد! و میکنه... چه خوبه که هست:) 

(مونا دوست مجازیمه:) )

+++راستی یادم افتاد نگین چون بچه داره قرص امگا ٣ میخوره که قرصه حاوی DHA س گفت سه ماهه اول زندگی بچه بخوری این عنصر که نوشتم خیلی خوبه برا رشد مغزی بچه البته تا سه ماهه اول !اینجا نوشتم شاید بدرد کسی خورد:))

خلاصه که هم چنان دلم اشوبه و استرس هم دارم :/ 

و کمر درد بد موقع مامان و ناتموم موندن کارا هم بی تاثیر نیس...

•[امیدوارم هر چی زودتر این پستای سردرگم و خاکستری تموم شن]

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۷ ، ۱۸:۵۵
هانا

نشون ب اون نشون که امروز توی حیاط خونه مادری دورهم جمع شدیم و نهارو توی حیاط خوردیم 

بعد از جمع کردن سفره پرنده ای بی تربیت و بی خانواده خیلی رگباری و مث هواپیمای جنگی ٤/٥تا رید و از اون ریدمان یکی نصیب پای من شد یکی کله ی خاله یکی جلوی مادری (مادر دستشو اغشته کرد:)) 

پرنده ی حسود بی تربیت تمام دسشوییش رو گذاشته بود توی حیاط روی ما خالی کنه

تق تق:///

موجبات جیغ و خنده ی بسیار شد

#خاطرات سبز:/    :)))


+پ ن: من هر بار لباس راحتی میپوشم میام اینجا..مهمون میاد:||

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ فروردين ۹۷ ، ۱۴:۱۳
هانا

تو عمرم ترقه بازی و اتیش بازی نکردم فقط ی بار از اتیش پریدم 

هیچ وقت پولی بابت ترقه ندادم 

از بس ک دختر خوبیم ^_^ و عبرت میگرفتم از این بچه های بدبختِ سوخته:/  اصن من ذاتن عبرت گیر هستم -_- 

فقط ی خاطره تو ذهنم هست، ١١سالم که بود از دوستم یه مشت خرج سفید رنگ دارای پنج سوراخ گرفتم که فقط دود زا بود اتیشیارو نگرفتم :| :)) اما خب من هم از مامان میترسیدم ک بفهمه هم از این وحشت داشتم توی جیبم منفجر شن:| هنوزم میترسم توی جیب منفجر شن:دی (پ ن:یادم رفت بگم اونا رو از ترس اینکه مامان نبینه و دور نندازه زیر ماسه همسایه پنهون کردم  و شانس بدم همون شب بارون شدیدی بارید-_- بعله ترقه بازی نکردیم و رفت:)))


++ خرید کردم چه خریدی^_^ چهار تا کتاب سفارش دادم با تخفیفِ توپ با تشکر از آیدا جون بابت اشنایی با سایت و معرفی کتاب :* 

اولین باره کتاب سفارش میدم اونم با پول تو جیبیِ خودم خخخ خیلی ذوق دارم ب بابا قول دادم حتی از پاکت بازشون نمیکنم(ولی باس باز کنم ک درست باشن😅) اول راضی نبودن همیشه میترسن من از جای نامعتبر خرید کنم مامانم میگه خودمون از بیرون میخریم بیخیال شو درست رو بخون اما تخفیف چشم مرا کور کرده بود :)))  گوشم بدهکار نبودندی ! مامان میگه لباس بخر با پولت خودم بعدا کتاب میخرم اما قبول نکردم گفتم اینم مهمه غذای روحمه:) نمیخوام ی خوش لباس با افکار بوگرفته باشم! همیشه دوس دارم حرفی برای گفتن داشته باشم:) 

بعد اینکه هدیه طور سفارش دادم با این جمله : تقدیم ب تو که بهترینی:))) کمی تا مقداری خود تحویل گیری :دی  

دلم میخواد هر چه زودتر برسن*_* 

۱۱ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۶ ، ۱۷:۵۰
هانا

تو یک روز نیستی

تمامِ سالی.

اگر دقیقه ای نباشی

ساعت ها از کار می افتند

خانه ها برهوت می شوند

کوچه ها اشک می ریزند.

تو نباشی

چه کسی باشد؟!

مادر ، مادر

تو خودِ زندگی هستی... 

۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۶ ، ۱۵:۰۰
هانا

دیشب وقت خواب سر درد شدیدی داشتم  میگم شدید نخون شدید ناجووور بود در حال ترکیدن بود اما فشارش که میدادم بد تر شد همه خواب بودن و من نشستم و گلاب بروتون کمی حالت تهوع داشتم

نمیدونم کی خوابم برد

صبح حالم خوب بود تا الان که دوباره سردردم داره اوج میگیره ...از اون سردردا که با تکون دادن سر بدتر میشه :(

حوصله نداشتم فشار خودمو بگیرم بعد اینکه بابا برگشت رفتم فشارمو بگیره ......فشار توی رگ هام بزور ب 8 میرسه ی لحظه بغض کردم :| 

 فشار افت کرده با وجود اون پسته وکنجد و اب میوه وانجیر خشکی که نوک زدی :| برام تعجیه !! (نمیدونم چرا دلم خواست ناز کنم و بگم بیاح اینم نتیجه زیاد درس خوندن:))))

تصمیم گرفتم ی چشم پزشک برم مبادا علتش چشمم باشه چون گاهی نوشته های ریز اذیتم میکنن ...نمیدونم امیدوارم اشتباه کنم

و اما   :/

سوتی بزرگ سال ب انتخاب خودم :)))

مدیونید اگه فک کنید من راه ب راه سوتی میدم:|

دیشب بعد عمری مهمونی رفتم بگو خب:)) من اهل چایی نیستم اصولا(فقط سبزشو دوس دارم) اما هوس کردم یکی بردارم وبا اون شکلاتای چشمک زن بخورم ی پیش دستی کوچیک شیشه ای برداشتم و فنجونم رو گذاشتم روش

بعد همینطور تو فکر بودم و عالم هپروت که نا خوداگاه و غیر ارادی اصن:| چایی رو خالی کردم تو بشقابه:|||||||من فقط حواسم نبود انگار تو خلا بودم چون نه حرفی میشنیدم نه ب چیز خاصی فکر میکردم و اریلکس ب جاری شدن چایی لعنتی توی بشقاب مینگریستم:/ " و وای بر ان شب  "

نمیدونستم تعجب کنم ؟ گریه کنم؟ یا بخندم؟ جالبه بعدش هول شدم و میخواستم چایی بشقابو هورت بکشم که ناگهان مغزم دیقه90 دستور داد دیواانه خالیش کن تو فنجون تا همین ی ذره ابرو هم نرفته :|   بی فرهنگی نثارم شد از طرف اقای پدر که خنده ام رو تشدید کرد ..

 (وی سوت زنان و یواشکی از افق محو میشود)

۹ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۰۳
هانا