بلندی های بادگیر

طرحی از یک زندگی :)

بلندی های بادگیر

طرحی از یک زندگی :)

بلندی های بادگیر

تو هیچوقت شکست نمیخوری.
یا برنده میشی یا یاد میگیری از یک راه دیگه برنده بشی.
:)

۷۱ مطلب با موضوع «روزانه نوشت» ثبت شده است

خیلی کمتر ب اینجا سر میزنم دلیلشم سردرگمیه منه!!'
از همه لحاظ!!
ذهنم درگیره کنکورمه...درگیریش شروع نشده مشغولم کرده!!! و مدام ذهنم و دلم دارن بهم میگن تمام تلاشتو بکن هر چه بادا باد ولی تمام تلاشتو بکن ...چیز زیادی نیس حتی شده سالها تلاش کن و بهش برس فقط برس!!! 
-----------
و اما مهمتریناش درباره خودمه درباره باورهام رفتارم و و و ...

ب دنبال جواب برای سوال های دینی م که حتی ی خانوم طلبه هم پیدا کردم اما درمواردی قانعم نکرد و حتی قانون صیغه رو برا شوهر خودش قبول نمیکرد اما برا بقیه نیاااز دارن ولی شوهر خودش؟مگه جرعت داره (باخنده) همسرشم طلبه بود. خب حرف من اینه وقتی قبولش کردی برا خودتم بخواهش ! و ی روز شوهرت دوماه ازت دور بود صیغه کرد ب دل نگیر مرده!! نیااز داره!!:/ این اصلا انسانی نیست!
-----------
من از دوران راهنمایی ی فمنیست بودم اما از اونا که بدون مطالعه برابری خواهن و خب طبیعیه خیلی چیزا رو غلط فکر میکردم و حتی مرد ستیز بودم!! شدیدا! و فمنیستیو مرد ستیزی میدونستم حتی! و بدنبال تخریبشون بودم همیشه، اما حالا هی دارم مطالعه میکنم دربارش و نظر ادمای مطلع رو میخونم و تو دلم بهشون افرین میگم حالا خودم ی فمنیست(نیمه) اگاه هستم
----------
افکارم درگیر اینده ایران هم هست حتی ..کیه که بهش فکر نکنه-_-
-----------
من حتی افکارمو تغییر دادم و سعی میکنم هیچ کس رو قضاوت نکنم با هر سبک پوششی با هر دینی و مذهبی 
مشکل ما اینجاس دلمون میخواد همه مثل خودمون باشن ! چرا ب همدیگه اجازه ندیم ازاد باشیم 
خودمم سعی دارم حرف مردم برام مهم نباشن!! سخته ولی شدنیه...
روز بعد نوشت:
امروز اتوسا با موهای صورتی که ب ابی میرسه کنفرانس داد و از بس خندیدیم مردیم حتی استاد خشکمونم خندید
اینقد با ذوق از مبحث رشد جنین و نوزاد میگفت باخودم گفتم من اندازه این بچه دوس نداشتم ولی فکر میکردم من تهشم:))) ینی از دوران جنینی ش باذوق تعریف میکرد و میگفت شبیه گلابین ..خنگولن و فلان
تازه گفت بچه ها دوسه ماهه اول میتونن شنا کنن ،این ینی ابشش دارن؟:)))))) وای خدا ترکیدیم
کلی حرف باحال زد کلاس تموم شد یادم اوند میشه صداهارو ضبط کرد:/// :دی
۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۷ ، ۲۰:۳۵
هانا

دانشگاه گاهی کسل کننده و گاهی هم خوبه اما اون مدینه فاضله ای نبود که فکر میکردم

با تصوراتم متفاوته و عادی تر از چیزی که فکر میکردم در حدی که کنکور رو ترجیح میدم ی خورده:))

اما برتریش اینه که هرروز درس نیست! خوابگاه خوش میگذره و کمی مستقل میشی فعلن در حد رفت امد تنها ب دانشگاه😂

بدی خوابگاه اینه که رفیقت تنبل باشه و تو همش غذا درست کنی و اونو تعارف کنی و هربار مهمونت باشه و اون اصلن زحمت غذا درست کردن نداره -__- الانم حسش نیس برم اشپزی بخدا:(

سرکلاس دوبار هست دو نفر سر خوابیدن مسخره میشن:)) دختر مو صورتیه سر کلاس جامعه شناسی چرتید و و گفت سرم درد میکرد ماهم بحثمون در مورد تضاد فرهنگی اینا بود استاد گفت دچار سردر فرهنگی شده :)) استادم که خدای مثال زدن درمورد خانوماس:/ منم که رگه های فمنیستیم بالا زد :/ تذکر دادیم دیگه تکرار نشد!

کلاس امار هم که معلمش عالیه (استاد البته😁🤦🏼‍♀️) ب مهسا گفت ببخشید من حرف میزنم مزاحم خوابتون میشم😅

کلا کاش الان رشته ای میبودم که دوسش داشتم :( و مجبور نبودم با این گردن ناقصم شروع ب خوندن کنکور کنم😔 نمیتونم خودمو پیدا کنم جایگاهمو پیدا کنم و یا اصن نه از همین راضی باشم!! هر چقدر این رشته بدردم میخوره توی زندگیم اما دوسش ندارم چون الان مطالب بی ربطیو میخونیم مثل نورون مثل نظریه های بیخودی سقراط و بقراط و واتسون! 

+امروز خاله رفته برای عمل دماغش و الان اتاق عمله ... وقت بدیه :( چون مدتیه باهاش حرف نمیزنم حدود دوهفته!! 

خیلی با حرفاش رو اعصابم پیدا روی میکرد و بهم تذکر میداد و منو تنبل در خانه داری میخواند در صورتی که اینطور نیس و داشت مغلطه میکرد منم ادمم خو ی روز وقت نمیکنم راهرو و دسشویی اینا رو بشورم اد همون روز تو بیای ببینی :/ بعدشم بکوبیش تو سرم:/  بعدشم بلاکم کنی😐😏 منم دیگه جوابش ندادم اصن 😞

الانم رفته برا عمل ! ب من چیزی نگفت قرار شد من گاهی برم پیشش مراقبش باشم الیته گای فکر میکنم اصن نمیرم مگه قدر منو میدونه اصن خیلی منفعت طلبه ب نظرم قبلشم با ...حرف نمیزد هر وقت نیازش میفته و کمک میخواد با هاش قهر نیس-__- از این اخلاقش متنفرم ادما رو برای خودشون نمیخواد به نظرم  خدایا خودت شفاش بده و اخلاقشو درست کن:/ گاهی اسنقدر خوبه که باورت نمیشه گاهیم رو اعصاب:/ 

الان با خودم درجنگم که سرد باهاش برخورد نکنم از طرفیم سختمه چون تقصیر اون بود!

 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۷ ، ۱۶:۲۸
هانا

انچه من خواستم نه ان میشود  انچه خدا خواست همانمیشود

خب من تا اینجا اومدم و هوا بسی سرد بود و این جمله رو پشت ماشینی دیدم:) 

نشد و ناراحتم نیستم ... خدا خواسته لابد، قبولش میکنم!

ولی شهر خوبی بود 

شاید انگیزه ای برای دوباره خوندن

سعی خودمو میکنم امیدوارم راهی که انتخاب کردم درست باشه 

  اما خب اطرافیان معتقدن  بهتره انصراف بدم و من دودلم ولی فک نکنم بخوام پا پس بکشم! 

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۷ ، ۱۱:۳۳
هانا
از لحظه ای که سوار اتوبوس شدم که با خاله بریم خریدای دانشگاه که مامانم ظهر با پدر بیان بهمون ملحق شن میخواستم از همه چییی بنویسم ولی مجبورم خلاصه کنم چون همه اتفاقا روی هم تلنبار شدن 
اول اینکه راننده توبوس خیلی هی.ز بود اعصابمو داغون کرد خیلی معذب بودم چشاش سبز بود گفته بودم از چشای سبز میترسم؟؟؟ نه همه! بیشتر اونا که با چشم سبز موهای تیره دارن نه بور!!! خلاصه که حالمو ب هم زد
خریدارو انجام دادم بعد از ظهر واقعا کوفته وله بودم ٦بیدار شدم تا ٩شب ر در رفت و امد بودم
++برای دماغ خاله رفتیم مطب ..هیچوقت این همه عملی ی جا ندیده بودم !!:d همه باهم تبادل نظر میکردن منم که کنار زنی نشستم سر صحبتو باز کردم و نظرشونو درمورد دماغ خودم پرسیدم ب نظرشون دماغم همینطوری خوبه بهم میاد نیاز ضروری ب عمل نداره ولی عمل شه خوشگلتره :| :)))) من که حوصله مراقبتاشو ندارم :/
پسری بود عمل کرده کوچیکتر از خاله، خاله گفت نمیدونم شما پسرا چرا عمل میکنین ؟:)) منم گفتم اه هییسسس پسره جواب داد مامانم گفته دیگه فایده نداره باید شوهرت بدیم:))) حالا هی یادمون میفتاد خنده مون میگرفت:))))
++ هر چی از خرید بگما کم گفتم بی حد و اندازه عاشق خریدم و حالمو خوب میکنه :) 
وقتی داشتم مانتو میخریدم سایز قبلیمو میپوشیدم گشاد بود و سایز کوچیکتر تموم شده بود و من هر بار مانتو رو از کمر جمع کرده بیرون میومدم و با ناامیدی گشادیشو نشون میدادم(این مانتو رو خواستم ولاغیر:دی) قرار شد اقاهه بعد از ظهر بره انبار بگرده برام و ظهر رفتم پرو اندازم شد با لبخند گشادی بیرون اومدم و گفتم بلاخره اندازه شد :))  گفت خداروشکر،بلاخره ما خنده شمارم دیدیم :)) قبلش هر چی میپوشیدی پوکر فیس بیرون میومدی..این از سودش برام ارزشمند تره:) تشکرمندانه بیرون اومدیم:) 
روز بعدش رفتم خوابگاه جا بگیرم ... اخ از تصوراتم:/ :))) همش نابود شد و ب عبارتی به تصوراتم ریده شد:)) 
قرار شد امروز میرفتیم تمیز کاری ولی نشد ..
پنل رو باز کردم دیدم سمانه ..اع.. دلم تنگ شده بود.. خبر از ذخیره های دانشگاه ازاد داد
راستش اگه اون نمیگفت من هیچوقت نگاه نمیکردم چون اصلن احتمال نمیدادم بخاطر سمانه نگاه کردم که جوابی براش داشته باشم!!! 
و خب بهداشت عمومی اوردم .. ذخیره ..نمیشه خیلی دل بست ولی خب ببینیم چی میشه
همینم جریانی داشت و اشک ها ریخته شد
بابا قبول نمیکرد چون مرخصی نداره مامانم که دوریمو نمیتونست تحمل کنه و از این حسای شدید مادرانه
منم گریه که نمیتونین تا اخر عمرم منو کنار خودت نگه داری منم دلم میخواد تجربه کنم ...هر چند سخته:/
صب خیلی اخمو بودم اخرش با مامان صحبت کردم با بابا حرف زدیم ...  و قبول کردن فقط خدا کنه جا باشه ینی خب نبود هم همینو میخونم و دوباره کنکوری میشم...


۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۷ ، ۱۲:۵۵
هانا

با وجود همه دلهره ها باز ب خودم اطمینان میدم... هعییی 

دروغ نگفتم اگه بگم هنوزم دلم با تربیت بدنی هست

 حالا عملا میفهمم مردم در هر صورت حرفشونو میزنن ..اینو رفتم ببندنا :/ ولی فایده نداره  

با خودم میگم خببب تو که باز شانستو امتحان میکنی تو که باز فلان ..نشد خیلی تحت فشار بودی اصن مهر اینده  برا رشته ای که دوس داری اسم مینویسی و حتما میاد فوقش تربیت بدنی ب جا ازاد دولتی بیاری اصن! بهتر :/ والا دیگه خیلی بد بینانه !!!! 

حالا یک ترمم از اینا یادمیگیری چیری:))اصن عاقلانه نیس حالا که بعضیا فهمیدن بیای بگی نه من عوض کردم رشته مو:/ خیلی ناجوره!!! تازه دیگه اینو اوردی :/ کلن کنسل اصن دلم نمیخواد بهش فکر کنم چون واقعا داره دیوونم میکنه ..بغضم میگیره:(

"هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه؟" 😔

+++اما خب ی درس بزرگ گرفتم اینکه همیشه ب حرف دلم گوش کنم :) 

این درسو قبلن از فیلما گرفته بودما ولی ب مرحله عمل که رسید پسش زدم:))

 لاقل فردا پس فردا میگی دلم خواست و حسرتی نیس عقلتم که احساس نداره:))) ولی دل اذیت میشه :/  یخورده یجوری نشد:| ؟ مهم نی:دی

*هنوزم برای رفتن استرس دارم ی حال مزخرف شاید دیگه ب وقتش نیس شاید هنوز وقتش نیس 

فکر میکردم بخوام برم دانشگاه خیلی ذوق کنم ..شایدم چون دولتی با بقیه دوستام نبودم و اون زمان خرید نکردم و ذوقم کور شد میگن هر چیزی زمان خودشو داره ها:/ من!تا دوسال قبل کلی ذوق داشتم..😐 لعنتی از بس پشت کنکور موندم دیگه عوض شدم اصن خوب شد دارم میرم:| اون من پر انرژی و انگیزه کجا این کجا:/ حس پیری و درماندگی و خستگی داره ولی حالشو جا میارم فقط زمان میخوام :(

+امروز از کیانا خواستم از دانشگاش برام بگه ... میخنده و میگه ی دختری هست حوریا، اینقد بامزه س میگم چطور ؟؟ میگه مثل تو شیطونه😅😁 میگه یکی هم داریم فلان طوره اهل فلان جا

با خودم فکر میکنم ینی جایی که من میرم همچین دخترایی هست؟! از شهرای دیگه؟ فرهنگای دیگه !! متنفرم برم ببینم همه از شهر خودم و اونجا باشن ..چون میگن ازاد کسی راه دور نمیذاره :/ چه ربطی داره!!!والا من چون قصد کنکور کردم باز نزدیک تر گذاشتم شهر خودمم راضی نشدم:/ چون همیشه عاشق خوابگاه بودم:دی و الا همون تهران اینا اول میذاشتم 

 


موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۷ ، ۰۰:۳۷
هانا

به خدا دست خودم نیست اگر میرنجم 

یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان خودم میبندم

من صبورم اما 

چقدَر با همه عاشقی ام محـزونم 

و به یاد خاطره های گل ســرخ

مثل یک شبنمِ افتاده ز غم مغمومم

من صبورم اما 

بی دلیل از قفسِ کهنه ی شب میترسم

بی دلیل از همــه ی تیرگیِ رنگِ غــروب 

و چراغی که تو را از شب متــروک دلم دور کند...

____________________________________________________________________________


میخواستم از خودم بنویسم دیدم که چقدر این شعر حال منه..

با تمام اینکه دلم میخواد برم از این شهر غریب اما خب همش قیافه مامان توی ذهنمه خنده ش غمش ...

دلم نمیخواد تنهاش بزارم ..شایدم من دلم نمیخواد ازشون دور بشم ... همش دارم فکر میکنم من برم کی غذا رو قبل از اومدنشون گرم کنه کی به مامان توی کارا کمک کنه ؟ میدونم خیلی بار خونه رو دوشم نیس وگاهی تنبلی میکنم اما خب ..

و حتی کی حوصله داره خوابگاه هروز غذا بپزه ..اووف

+خبر قبولیم رو یکی یکی دارن میفهمن اما  من ذوقی ندارم ..ابدا!! فقط دارم به دانشگاهی فکر میکنم که حالا دوستم اونجاس و درسایی که من دوستشون دارم رو میخونه و سر کلاساش میشینه

از طرفی حالم بد شد وقتی "...." ب مامان گفته بود کنار این برا کنکورم بخونه ..:| خب به تو چه اخه من نمیفهممممم مث اینکه دست بردار نیستن اصن خیر سرم گفتم برم دانشگاه دیگه ولم کنن:)...نمیدونم خیر منو میخوان یا حسودن :| 

 من که نمیذارم کسی بفهمه -__________- 

 میخوام برای خوشحالی مامان بابا بخونم باز! میخوام خوشحالشون کنم ...خیلی میخوام .

من که کاری برای مامان نکردم لاقل بتونم خوشحالش کنم ...

خدایا کمکم کن.

۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۷ ، ۱۱:۴۵
هانا

من خیلی حساسم ...خیلیی هم ب جزییات دقت میکنم

ینی امکان نداره من برم عکس سه در چار بگیرم و تا دو سه روز عزاش رو نگیرم:(((

اولش که ...اره ایندفه خوبه :) حالا میارم خونه هی مو ب مو دقت میکنم اونجا بد افتاده فلان :((

اکثرا هم با لبم مشکل پیدا میکنم:| 

رژ چرب میزنم براق میشه لبم پیشتر میاد تو چشم :/ امروز مات زدم 🤦🏼‍♀️😭😭 اما از بس نا همسان کشیده بودم لبم هیچی نمیداشت بهتر میبود:(( 

قبلنا شده بود بعد نیم ساعت با اعصاب داغون رفتم ی عکس دیگه گرفتم اما حالاشده ٣٠هزار تومن بگم بابا من اینارو نمیخوام از خونه منو بیرون میندازه://  خوبه ولی تقصیر خودم بود از رژلبی برداشتم که میدونستم این ب من نمیسازه ولی خو کمرنگ بود:/

من ب کی بگم از این عکسا بدم میاد:/ نمیشه ی لبخند بزنی -__- باید ب دوربین زل بزنی عین اسکولا :/

حالا هی نگاه میکنم میگم بابا کسی به دقت تو نمیاد ببینه بعد دودیقه دیگه تو دلم زار میزنم نههه فلان قسمتشو خراب کرده... گفتم بهش قبل چاپ ی چک بکنم :( سرش شلوغ بود یادش رفت:((((((( یهو دیدم عکسای من جلو دستشه

کاش ی روز بیاد یه عکسم رو خوشم بیاد و تا اخر همش از اون کپی کنم اینقدم ناراحت نشم ! کی بیاد اون روز اخه😭

۰۳ مهر ۹۷ ، ۲۳:۰۱
هانا

از لذت های زندگی میتونم اشاره کنم ب خواب دم صبح روزای اول مهر:)) 

وقتی که کل خانواده بیدار میشن و باید برن سرکار و مدرسه...اما تو ادامه میدی خواب دلچسبتو:))) 

ولی بعد دلت نمیاد و بدو بدو میری دم در بدرقه شون:) 

لبخند کش داری ب امروز تحویل میدم و بعد از صبحونه میرم سراغ شستن لباسام توی حیاط با هوای خنکش^^ 

بعدم ی دوش صبگاهی که حسابی سرحالم میکنه❤️ 

امروز حسابی ب میزم دهن کجی کردم و گفتم قرار نیست ساعت ٨تمام من نشسته باشم اینجا و درس بخونم😓😑😈 و ساعت همینطور جلو رفت تا الان.. بدون هیچ دلهره ای برای حرکت عقربه های ساعت.

خدایا شکرت:) 

+چه لذّتی دارد از فردای نیامده نترسیدن، گوش به باران دادن، چای درست کردن، پادشاه وقت خود بودن ...


۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۷ ، ۱۰:۴۴
هانا

هنوزم از تصمیماتی که گرفتم میترسم وقتی اسم دانشگاه میاد دلهره میگیرم :(

همش خودمو اروم میکنم نترس هانا این که اخرش نیس اینکه قرار نیس راه تو باشه میری میخونی خوشتم نیومد که کنکورتو بهتر و با عشق میخونی و یهو دیدی موفق شدی!  دلم روشنه :)

اما از این رفتنه میترسم ، میترسم ازش بدم بیاد  

از اینکه هنوز نرفتم ثبت نام میترسم 

شاید مسخره ب نظر بیاد اما از امتحانای دانشگاه هم میترسم(مسخره نکنیدا:دی) میترسم درساشو دوس نداشته باشم اما خب بیخود:| درساش کاربردیه🙄😑خدایا اخرش چی میشه؟؟؟  

میترسم از همه چی از اینده😓  

امروز با زن پسر دایی مامان(نگین) حرف میزدم خیلی راهنمایی کرد و میگفت همش که پزشکی و فلان نیس ولی من دلم گیره!!! نه پزشکی هاا!! رشته های تجربی رشته هایی که ب بدن انسان درساش مربوط باشه 

من هنر رو هم دوس دارم یا طراحی لباس بنظرم باحاله! ولی خب نه ب عنوان حرفه ی اصلی..

نمیتونم تصورش کنم!

حالا مونا کلی باهام حرف میزنه مگه تو همش چندسالته ب این چیزا فکر میکنی اعصاب خودتو داغون میکنی  

تا٤/٥سال دیگه کی میدونه چی پیش بیاد و اصن تو بری دنبال چه کاری..

راس میگه خیلی حساس شدم 

حتی امروزم نگین بهم گفت شاید تو اصن دکترا یا فوق گرفتی بورسیه شدی خارج ! قرار نیس همه مثل هم باشن

هردوشون بهم گفتن فکرتو محدود نکن

این مدت خیلی مدیون مونا هستم خیلی بهم کمک کرد و تجربیاتشو بهم گفت ..اصن اولین کسی که سال قبل و امسال رتبه م رو بهش گفتم اونه.. اون بود که ارومم میکرد و کلی برام حرفای خرب خوب و منطقی میزد اونه که همیشه در هر ساعتی در دسترسم بود حتی تا ٣و٤ شب باهام حرف میزد و راهنماییم میکرد! و میکنه... چه خوبه که هست:) 

(مونا دوست مجازیمه:) )

+++راستی یادم افتاد نگین چون بچه داره قرص امگا ٣ میخوره که قرصه حاوی DHA س گفت سه ماهه اول زندگی بچه بخوری این عنصر که نوشتم خیلی خوبه برا رشد مغزی بچه البته تا سه ماهه اول !اینجا نوشتم شاید بدرد کسی خورد:))

خلاصه که هم چنان دلم اشوبه و استرس هم دارم :/ 

و کمر درد بد موقع مامان و ناتموم موندن کارا هم بی تاثیر نیس...

•[امیدوارم هر چی زودتر این پستای سردرگم و خاکستری تموم شن]

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۷ ، ۱۸:۵۵
هانا

استرس دارم ...از طرفیم ی خورده (تاکید میکنم ی خووورررده ) دلم قرصه..

ینی تا اخر هفته که نتایج میاد چی میشه! خوشحالم یا ناراحت یا دودل؟؟؟ :) امیدوارم نارحت نباشم لاقل :( بقیه هم همینطور.

بیشتر از اون ذوق دارم ببینم دوستام(واقعی و مجازی) چیکاره خواهند شد:))

++تابستون خوبی نبود راستش خیلی زود گذشت و خب کمی تا قسمتی بیهوده!  بدون مسافرت! مطالعه ی کم! 

شایدم فیلم کم! و با استرس :/ 

شدیدا دلم میخواد مستقل شم..تجربه ش کنم ... خیلییی خوبه:)) از خدا که پنهون نیست،بیشتر از دانشگاه رفتن برای مستقل شدنش ذوق دارم:دی دیروز رفتم داروخونه یه مرطوب کننده بگیرم چند روز ب بابا گفتم همش فراموش کرد 

نمیدونی چه ذوقی کرده بودم و همش ب مامان میگم ببیین چه خوببههه :))) خودم خریدمشااا:دییی.. من؟!!

مث بچه ها:| غذا هم میپزم همینطورم کلی با به به و چه چه میخورمش و همش میگم خیلی خوشمزه س نه؟:)))) (ناموسا هم خوشمزن:دی)

ینی میشه امسال بشه؟؟؟ 

+خدا جون لطفا راه درستو نشونم بده نذار اشتباه برم..🙏🏻


۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۵۸
هانا