بلندی های بادگیر

طرحی از یک زندگی :)

بلندی های بادگیر

طرحی از یک زندگی :)

بلندی های بادگیر

تو هیچوقت شکست نمیخوری.
یا برنده میشی یا یاد میگیری از یک راه دیگه برنده بشی.
:)

۱۹ مطلب با موضوع «دل نوشته» ثبت شده است

میخواستم ننویسم فعلن ولی دلم نیومد

فقط در این حد بگم ی وزنه سگنین رو سینه امه و نفسم راحت نیس!! ب زحمت و ناراحتیه اما بروزش نمیدم

متاسفم مامان بابا که نشد اونطور ک باید و شاید براتون جبران کنم اما خدا میدونه خودم مشتاقترینش بودم و حالا سرشکسته ترینم ..پیش شما :( ببخشید که ناراحتترت میکنم و میگم دیگه کنکور نمیدم اصن شاید با این حرف احمقانه میخوام خیالتو راحت کنم اما انگار موفق نشدم !میخواستم دست از سرم بردارین و رهام کنین .. و خودتونوم بیخیالش. 

من بدشانس ترینم :) میدونی خدا من ازت انتظار داشتم:) خب معلومه رتبه زیر٥٠٠٠یا ١٠٠٠٠حتی! هر چی بزاره یکی میگیره بلاخره ..اونجایی من میگم تو بودی که باهمین رتبه قبول میشدم با وجود اینکه روشن تر از خودم اهدافمو میدونستی..حتی من سال قبل پیش قدم شدم و گفتم ی جایی باس شروعش کنم دیگه خدا بقیشو کمک میکنه 

اما نکردی... دیگه نمیتونم این امتحانتو پاس کنم خدا ... دیگه ن می تو نم ...گفتی من از هر کس ب تو نزدیک ترم ..تو سختیا نزدیک تر!! چرا نیستی چرا کاری نمیکنی؟؟ 

وقتی یادم میاد با چه امید و شوقی درس میخوندم با وجود شکستهایی که بین راه بود حالم بد میشه دلم میخواد دیگه من نباشم کسی هم غصه قبول نشدنمو نخوره ، و منم راحت شم از این زندگی نکبت:)  

چند شب قبل میگم مامان اصن من میرم خارج درس میخونم میگه غلط کردی نمیبینی داییت رفته من چقد غصه شو میخورم:/ بابا میگه اووو کی میره این همه راهو ..میگم بابا شاید تو اصن بهش فکر نکنی اما دلیل نمیشه من بهش فک نکنم  نمیشه ی عکس ایفل ببینم و دلم پرنکشه :) ، و با این شرایطی که حاکمه بر ایران و احساسات مامان فعلن فقط باید خوابشو ببینم حتی شاید اصن کنج ذهنم بمونم و سالهااا خاک بخوره 

نمیخواستم حال بد بهتون بدم یا کلن خبر بدی بدم 

ولی خب نشد! انتظارشو داشتم اما هنوز ی برگ دیگه دارم شایدم دوتا!!! امیدوارم این یکیا درشون بسته نباشه...

هر چقد سعی میکنم ب هیچ بگیرم،اما تبدیل شدم ب ی جنازه متحرک با ی لبخند احمقانه که میخواد ب بقیه بگه من حالم خوبه شما چرا ناراحتید؟؟ زندگی هنوز جریان داره! ولی برای من چند ساله راکدِ...

خنده هامم تهش بغضه .. تهش غصه اس ... ولی مجبورم قوی باشم حتی شده برای ظاهر سازی! 


۴ نظر ۲۵ شهریور ۹۷ ، ۱۵:۰۰
هانا

گاهی آدم ، کم می آورد ...

خسته می شود و از قوی بودن دست می کشد !

گاهی آدم از تنهایی و بی پناهی اش بغض می کند ،

گوشه ای مچاله می شود ،

زانویِ بی کسی اش را در آغوش می گیرد و دردهایِ چندین ساله اش را از دریچه ی چشمانِ بی پناهش بیرون می ریزد !

کاش میانِ این سکوت و انزوایِ بی رحمانه ، کسی از راه می رسید ...

کسی که تکیه گاه می شد ،

کسی که با لحنی محکم و عاشقانه می گفت ؛

نگران نباش ، "من هستم " !


#نرگس_صرافیان_طوفان‌


اتفاقات زیادیو پیش نویس کردم اما اتفاقات بعدی مانع انتشار قبلی میشد و شاید دلم نمیخواست خاطرات بد رو بعد از خوشی ها انتشار بزنم ...نمیدونم ! ولی درست مث کسی که مدتیه از همه چی دوره احساس غریبی میکنم ب طرز مزخرفی!!! و حتی خجالتی بی علت دارم:/  ..دیگه پیش نویس نمیکنم !:/

۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۱۰
هانا

میدانی؟ از وقتی که چالش جام جهانی چشم هایش بیبن بلاگر ها به راه افتاده

قدم زنان میان خواندن منحنی الکتروکاردیوگرام.. میان خواندن ایات معارف!

در به در دنبال چشمهایت میگردم ......!

سرگردان میان ذهن اشفته ام به دنبال یک جفت چشم قهوه ای ام  که برق نگاهش در دلم شور جام جهانی بپا کند !

شباهنگام تصویر چشمان حک شده ات در افکارم  مجال خواب نمیدهند  

قهوه ی چشمانت بهانه ی بیداری من شده.. 

.

.

جام جهانی چشمانت اخر کنکورم را بر باد می دهد 

 

+مرسی از انیا جون برای دعوتش :) ..منم دعوت میکنم از ارکیده .تهمینه . یاسمین و امانیتا  :)  دلم میخواد جناب دچار رو هم دعوت کنم  :دی   


دیگه به بزرگی خودتون ببخشید ^_^ همین عاشقانه هم از من بعید بود!! کمرم رگ به رگ شد من برم استراحت کنم:)))


۱۵ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۳۰
هانا

همیشه ازت خواستم که کمکم کنی ، هیچوقت نفهمیدم چه جوری کمک کردی

چجوریش رو دیگه خودت بهتر میدونی 

ولی خواهش میکنم تنهام نزار دیگه وقتی تو راه رو میبینی ..منو میبینی که من نباید بترسم؟!

 ولی می ترسم  

- 'من می اندیشم پس دارم' خب پس چرا نیست چرا ندارم پس چرا هنوز سرجامم همون جایی که بودم مگه ی آدم چقد ظرفیت داره 

آره من خوب میخورم ب اندازه میخوابم لباسای خوب میپوشم نفس میکشم اگه این زندگیِ آره من زنده م اما فقط زنده م ..تویِ چهار دیواری اتاقم با هزار تا برگه برنامه ریزی شده رو بروم رویِ دیوار 


هیچ کس نمیداند این آرامش ظاهر و این دل ناآرام چقدر "خسته ام" میکند

اما مهم نیست ! من باز به آب خواهم زد 

من از پرده هایِ تو در تویِ این تقدیر مزخرف عبور خواهم کرد 


فقط خداجون تورو خدا نتیجه رو خوب رقم بزن ببخش اگه قهر میکنم خسته میشم و ادامه نمیدم 🙏🏻

۷ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۶ ، ۱۳:۳۷
هانا

من چه قد عوض شدم

هیچ وقت فک نمیکردم ی روز بیاد ک اینقد منفعل بشم کم حرف بشم و و و

کمتر ب شوخی های بی مزه بقیه میخندم ینی اصن خندم نمیگیره !! صرفا جهت ضایع نشدن طرف مقابل ..خیلی زورکی

هر چقدر ک فکر میکنم نمیتونم این خودِ بی حال رو بپذیرم! 

دیگه نمیتونم مث قبل شوخی کنم ...کل بندازم ...حاضر جواب باشم ...حتی احساس میکنم محافظه کار شدم و شجاعت قبلو ندارم..  

چرا اینطور شد؟؟!!!!!! 

نکنه پیر شدم و خودم نمیدونم؟؟ اون همه شور و اشتیاق رو کی دزدید از من اون همه نشاط رو !! میتونم حدس بزنم هه .. حتی شما هم ب نظرم بتونید حدس بزنید.

من خنده های بی دلیل رو، اون بی پروایی رو دوباره میخوام ..نمیدونم اما شاید میترسم کسی برنجه و دلیلش برگرده ب همون شجاع بودن...

امسال ی فرقی هم نسبت ب سال قبل دارم ، دیگه سرمو از پنجره بیرون نبردم ک با خدا حرف بزنم چشممُ بدوزم ب آبی پنهاور اسمون و ازش رویاهامو بخوام میخوام اما نه ب اون صورت همین جا پشت میز یا موقع خواب ..دیگه هم هر روز اهنگ نمیذارم برم حلقه بزنم یا سرخوشانه برقصم..

این من برام غریبه س  ..ازم دوره خیلی دور......

۱۹ اسفند ۹۶ ، ۱۲:۲۸
هانا

تو یک روز نیستی

تمامِ سالی.

اگر دقیقه ای نباشی

ساعت ها از کار می افتند

خانه ها برهوت می شوند

کوچه ها اشک می ریزند.

تو نباشی

چه کسی باشد؟!

مادر ، مادر

تو خودِ زندگی هستی... 

۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۶ ، ۱۵:۰۰
هانا

گاهی آنقدر بدم می آید

که حس میکنم باید رفت

واقعا می گویم

گاهی دلم می خواهد بگریزم از اینجا

حتی از اسمم، از اشاره، از حروف،

ازاین جهانِ بی جهت که میا،که مگو،که مپرس!


گاهی دلم می خواهد بگذارم بروم بی هر چه آشنا،

گوشه ی دوری گمنام

حوالی جایی بی اسم،


بعد بی هیچ گذشته ای
به یاد نیارم از کجا آمده،کیستم، اینجا چه می کنم.

بعد بی هیچ امروزی

به یاد نیاورم که فرقی هست،فاصله ای هست،فردایی هست.

راهی نیست

باید چمدانم را ببندم

راه بیفتم...بروم.

ومی روم

اما به درگاه نرسیده از خود می پرسم

کجا...؟!

کجا را دارم٫ کجا بروم؟


+همین ظهر اینقدر خوب بودم ک میخواستم مث دیروز فول تایم بخونم اما شب ...هوووف 

افکارم اینقدر نامتمرکزه ک هر طرف پر میزنه و کاری از دستم انگار ساخته نیست ..عصبانیم اما بی دلیل ! دلم میخواد اینقدر خوارکی و غذا بخورم ک بترکم همین! :( 

کاشکی اونقدری وقت بود ک میتونستم از علاف بودن خسته شم بعد دوباره بیام درس بخونم و بگم خداروشکر از بیکاری دراومدم ..تابستون اینو گفتم نه؟؟ بگم غلط کردم  ؟بگم مستی کردم؟؟ بگم خوشی زده بود زیر دلم؟! ک دلم میخواست بیکار نباشم و کم بخوابم :///  


++بوی عید ب مشام شما هم نمیرسه یا فقط من ذوقم کور شده؟!!! 


۱۰ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۵۲
هانا



فاجعه نه جنگ جهانیست نه کمبود آب ؛

نه حتّی نابودی جهان !

فاجعه نبودن توست درست زمانی

که میخواهمت ...



۲ نظر موافقین ۸ مخالفین ۱ ۲۸ بهمن ۹۶ ، ۱۴:۰۰
هانا


خسته شدم بابا جون

دلم ی مرخصی چند روزه میخواد ...کی این کابوس تموم میشه من کی میتونم مثل بقیه مردم زندگی عادی مو داشته باشم

کی میتونم سر خوش وبیخیال برم گردش و کافی شاپ و...زمستونو شال وکلاه کنم و برم ی نوشیدنی گرم با دوستام بنوشم و هوای سرد رو نفس بکشم

دلم میخواد بی هدف بشینم و فیلم مورد علاقمو ببینم بدون اینکه نگران گزارش کاری باشم که باید ب مشاورم بدم !

میدونی؟؟... این خستگی لحظه ایه گاهی میاد سرغم و هر بار باید پسش بزنم مثل ی بچه که همش لباس مامانشو میکشه و ازش میخواد همراهیش کنه اما مادر با خستگی پسش میزنه و با کلافگی میگه بس کن لطفا ..

دلم هوایی شده و باید بازم خواسته هامو سرکوب کنم وعده های دور و دراز بهش بدم ارزوهامو باهاش ورق بزنم بلکه اروم شه وبتونه بازم منتظر بمونه ...خسته نشه

اما ته دلم نمیخواد اینو ..میترسه توقف کنه ..میترسه ک نتیجه ش درست مث سال قبل شه ..میترسه از وقتی ک تو انتخاب رشته حداقلیو بزاره ک با رویاهاش خیلی فاصله داره ..

باید برای رسیدن ب اهدافم و پشیمون نشدن بجنگم برای شادی بعد از اومدن نتیجه . ارزو میکنم اون روز خیلی راضی وخوشحال باشم*_* همینطور شما :)

            

 در کل راضیم ب رضای خدا .. می دونی دلم میخواد همه این راحتیارو اما نمیتونم الان خیلی بهش فکر کنم چون هنوز وقتش نیست اولویت کار من درس خوندنه و چی بهتر از این .. ها ..چی بهتر از این :|| جان ؟؟ بله !! زر میزنم ؟؟ اوکی داداش حله :/ 

:)))

                                                                                                                      

+نمیدونم چرا سختم شده انتشار دادن...:|  همش خودمو قانع میکن عاقا وب خودته میخوای اصن پست خالی بذار...تو اومدی ک اصن بنویسی حتی شده ی جمله کوتاه...:/ 


۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۶ ، ۰۹:۲۵
هانا

از اون روزی ک برنامه گرفتم تا ب امروز 

از خودم راضیم ثانیه ب ثانیه ش حلالم باشه:))

فردا برنامه جدید رو باید ازش بگیرم ...اما خب صبح کلن میپره ایا برم چشم پزشکی ظهر یانه ک باید مشورت کنم!

باورم نمیشه سال ٩٦هم داره تموم میشه از همین الان میتونم حس کنم عید داره میاد این دوسالی ک پشت کنکور بودم بهتر گذر زمان رو درک کردم و فهمیدم واقعا ب همون چشم بهم زدنی هست ک بقیه میگن 

نباید ذره ای خسته شد باید اادامه داد ...خستگی ناپذیر تا اخرش خوب تموم شه ،انشاالله:)

کمی احساس شرمندگی دارم از اینکه سال اینده ٢٠ساله میشم و هنوز دانشگاه نرفتم انتخاب خودم بود اما...

حس غریبیه خیلی غریب 

خدا همه چی رو بخیر بگذرونه :) و ترس رو از دلمون ببره و بجاش نور امید و شادی رو تو دلمون بکاره 🙏🏻

سالها از این نوشته میگذره و من میامو این مطالبمو میخونم  اگه عمری باشه البته...تنها چیزی ک از زندگی میخوام عمر طولانی همراه سلامتی و دل خوش برای پدر مادر و خواهرمه :) و مهمترین خواسته منه هانا مبخوام بگم اگه حتی توی ابنده شغلی ب اون چیزی ک خواستی نرسیدی ناراحت نباش اونم میگذره چیزای خیلی مهمتری تو زندگی هست 

منم سعی میکنم از همه لحظاتش استفاده کنم مبادا تو حسرت بخوری هر چند این کنکور ر*ید ب جوونی کردنم شاد و سرزنده بودنم اما درستش میکنم ...هانای ١٩ساله خیلی با هانای ١٥/١٦ساله فرق کرده حتی اوضاع هم فرق کرده دلم براش تنگ شده برای اون دختر محکم و الکی خوشِ و تخس حتی !!!! ک هر هفته جلو تلویزیون تمرین رقص داشت با بازیگر مورد علاقش :)) اما الان از بس ک درس ریخته رو سرِ بدبختم ک فرصتی برای خل و چل بازی پیدا نمیشه اصن :( همه چیز محدود شده و تموم شدنی انگاری راست میگفتن تا ١٨سالگی ورژن رایگان زندگیه ..! و من مهلتم ی سالی میشه که تموم شده

چقد زود بزرگ شدم...

التماس دعا❤️

۶ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۳۴
هانا