بلندی های بادگیر

طرحی از یک زندگی :)

بلندی های بادگیر

طرحی از یک زندگی :)

بلندی های بادگیر

تو هیچوقت شکست نمیخوری.
یا برنده میشی یا یاد میگیری از یک راه دیگه برنده بشی.
:)

۱۱ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۷ ثبت شده است

گاهی کم میارم اما به روی خودم نمیارم :)

گاهی مث دیوونه ها اینقدر میخندم که نگاه دوستای کنکوریم با تعجب ب سمتم میچرخه و میگن تو چه بیخیال و ریلکسی!!! چرا ناراحتن که من میخندم=/ عجیبه :|

گاهی به همه مشکلات(!?) یه لبخند بی جون میزنم و میگم روزای خوبم میان 

مثل پرنده ای در قفس شدم 

که رویای پرواز داره !!!

همش میگم خدا منو ...تلاشمو  نبین! کرمتو ببین:|||

+دیروز با کیانا زیست و شیمی ازمون قبلی سنجشو تحلیل کردیم لعنتی شیمی ش چقد خوب بوده حیف من مرور نداشتم و فراموشی کوتاه مدت گرفتم

وسطای درسم کلی خندیدیم حرف زدیم...مشاوره رد و بدل کردیم:)) به خستگی ناپذیریش غبطه میخورم-___-  

+ من طبق روال سالهای کنکوری نمیشه روزه بگیرم ولی تصمیم گرفتم بقیه اعضای بدنمو روزه بدم :دی 

روزتون قبول حق ، لطفا منم دعا کنید:)


۱۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۰۱
هانا
توجه نمودم دیدم خیلی وقته از درسام چیزی نگفتم O_o 
چه قدر سرد شدم :|
جمعه نشستم اشکالات ازمونو پیدا کنم دیدم برا همش نیاز به یه عالمه تست بیشتره و مرور یه سری درس ها ! 
اما نمیدونم چرا اونطور که تصور میکردم نتونستم هنوز اجراش کنم :( ینی ساعت مطالعه خوبی نداشتم بشه خوب گنجوندشون://
خیلی وقتا با خودم میگم بیخیال هر چی شد اما از ته دل نیست خیلی! یهو سخته بیای ببینی اونی که تو مدرسه درسش از تو ضعیف تر بود اما از تو رتبه بهتری اورده :/ 
سختتر اینکه ممکنه ابزاری بشه که بکوبنش تو کله ت:| جوری که تا چند ماه گیج بزنی:دی
 رشته علوم تغذیه مدتیه تو فکرمه ..! از این رشته های تر تمیز و بی دردسر ومیشه گفت باکلاس:دی 
گاهی همینم دوره ازم :( از بس کاهلی نمودم:|||||
یه هفته س ساعت مطالعه ندادم ب جناب مثلا مشاور ..ایششش :// 
افکار مزاحم تابستونی هم از همین حالا مجال نمیدن! جدا مخم وقت گیر اورده به جای حل تست و مرور داره ب خوش گذرونی های تابستون فکر میکنه :| ب سختی کنترلش میکنم-___- 
زنجیره افکارم در رفته! این عقابِ دور پروازِ ...وحشی حتی !

ساعت رو مثل یه قهرمان متنبه(!) شبا میذارم 6 وخورده ای و مثل یه سرباز شکست خورده که از قضا دوستاشم کشته شدن(بی مزه هم خودتی:))  )ساعت7 وخورده ای بیدارمیشم!

۱ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۹:۲۰
هانا
صبح درس نخونم تا اخر نمیخونم این قانون لعنتی رو هنوزم نتونستم زیر پا بزارم و ب درک گویان درسمو بخونم:|

مامان بابا رفتن خرید.
 کتاب به دست رفتم دم پنجره و باز اخمام توهم رفت پنجره اتاقم رو به حیاط وا میشه و کف حیاط بخاطر خاک وبارون این مدت قرمز بود ...
کتابو زمین انداختم و بادی در غبغ! :)) پیش ب سوی شستن حیاط :دی
همیشه مامان حیاط میشوره عصبانی میشم که نشور عاقا چی میشه خاکی باشه حالا ! اب کمه...کمبود اب در جهان هست و سه ساعت سخنرانی میکردم براش وهر چند دیقه میرفتم میگفتم تمومش کن حتی گاهی اب رو میبندم فکر کنه فشار کمه اب کمتر مصرف شه:دی
اما خب امروز بیخیال همه این حرفهای حساب(!)اب رو باز کردم و شروع کردم به دنبال کردن شیر خاکا :| و برگا و پسته های گرده افشانی نشده ولو شده روی زمین و با اب دنبالش میکردم 
لامصب چه کیفی میده :))) 
بعدش بخاطر حس رضایتم ب یاد بچگیام شیلنگو بالا گرفتم و تکون دادم چشمامو محک رو هم گذاشتم و چرخیدم زیر بارون تصنعی :)) گور بابای نسل اینده:دی
اما خیلی طولش ندادم حیفم اومد بچه هام از این نعمت محروم بشن^_^ البته تنهایی هم مزید بر علت شد که زودتر ابو ببندم وختی کسی نباشه خیسش کنی و جیغ بزنه چه فایده داره:)) خواهری هم که بیرونه 

ولی شما اب رو مصرف نکنید خخخخ :/ 

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۵۸
هانا
از صبح مث ادم شروع کردم به درس خوندن اما طولی نکشید:|
ظهر بابا حالش خوب نبود و مقاومت کرد ودکتر نرفت تا اینکه بعد از ظهر مامان نوبت گرفت 

این خواهر از خدا بی خبر منم مگه میذاره درس بخونم نشسته پای تلویزیون دابسمش میبینه منم نشستم باهاش دیدم -__- :دی
بعدم اپارات کفاف نداد رفتیم اینستای طرف(محمد امین کریم پور) آی خندیدیم :)) خداییش خیلی باحاله

زنگ زدم مامان گفت بابا باید امشبو بستری شه :( نمیدونم چرا؟؟ شاید از بس این کلید اسرار و...اینا دیدم روم تاثیر گذاشته هی گفتم خدا... نکنه من اشتباهی کردم! غلط کردم -_- بابامو خوب کن قول میدم نمازامم بخونم کامل:|
تو حموم همش داشتم به نبود وحشتناک بابا فکر میکرردم مگه میشه تحمل کرد! نمیدونم چرا خود ازاری دارمو اتفاقای بدو تصور میکنم:((

بابا زنگ زد وگفت براش سوالای امتحان فردا رو تغییر بدم شبیه اون کلاس نشه .......نوشتم نوشتم بعدش یه لحظه از خودم بدم اومد ! گفتم چه منفور !!! اینا چیه مگه سر اوردی خودتو جای اون بدبختا بذار:/  معلم سختگیری هستم :|  خلاصه برای شادی ودر امان ماندن روحم و فحش نخوردن و امرزش تک تک تغییرشون دادم-__- بعدش جیگرم خنک شد^_^ باشد که یه جایی بدردم بخوره:))


۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۵۱
هانا

اول کار باس حسابی سر و روی وبم و ماچ کنم ماچ محکممم!!!

 که نبودش این چند وقته کلی اذیتم کرد نمیدونم چرا سایت برام بالا نیومد ! دلم خوش بود کلا خرابه و کسی نمیتونه آپ کنه و الان با ی حجم عظیمی روب رو شدم:/

حتی توی تقویم هم نمیتونم مث اینجا راحت باشم 

هفته خوبی بود اما دو روز آخر هفته دوباره ب مینیمم و صفر رسیدم ! (مهم نی:دی )

باوجود اینکه دوهفته قبلت نخوندم و فقط هفته آخر خوندم اما استرس نداشتم برا آزمون شب رفتم اینستا یکی از بازیگرای مورد علاقم(سونام کاپور محض برطرف شدن کنجکاوی احتمالی:)) عروسی کرده بود و اینقد ذوق کردم و خوشحال بودم که میگفتم جام خالی کااشکی منم بودم اونجا :( خوش بحال اینا بخداا!  چندین روز هی جشن عروسی میگیرن و برا ما همش نصف روزم نی که اونم مث اینا نیست همه ریختن وسط و خنده و رقصو!نبودید ببینید پدر عروس چه میکرد :))) 

بعدش کل شب تا وقتی خوابم برد فک کردم چرا با فلانی عروسی نکرد این چرا خو:)) شب دیر خوابم برد خیلی عجیبه انگار کلن بدنم تنظیم کرده برا آزمونا خواب دیر مهمون چشمام بشه!

*منی که خیلی خوابالو م و روی قهوه رو کم میکنم:دی 

بعد از ازمون با خوشحالی بی دلیلی بلند شدم بیرون رفتم جدا فک کنم دیوونه شدم !با وجود خراب کردن اختصاصی ها ی جوری بودم !!!!!! جلو آینه سالن شالو مرتب کردم _موهام کلی بهم ریخته بود خودم متعجب شدم_ خسته نباشید گفتم اومدم بیرون ریا نباشه پشت سر یه ماااشاااللله شنیدم (ندیده بگیرین که ذوق کردم :دی وقتی ذوق میکنم خندم میگیره کلی خودمو نگه داشتم اومدم بیرون سوار شدم اما لبم از زور خنده کج و کوله میشد :)))

تو راه که بودیم ی ماشین دل تو دلش نبود ازم سبقت بگیره ..دور از چشم بابا ی کم اذیتش کردم بعد راه دادم بره بعد از ته ته دل خندیدم برا بابا تعریف کردم با هم خندیدیم:)) 

وقت رانندگی داشتم فکر میکردم چقد دلم میخواد ی روز برم رالی شرکت کنم!!

چقد کارا هست که دلم میخواد انجامشون بدم ینی میشه؟.....

+بعدا نوشت اضافه کنم شبکه نسیم ی تیکه فیلم نشون داد بی نام و نشان حالا من هی سرچ میکنم سینمایی سرقت ماشین توسط دو برادر جذاب:/ کلی با خواهرم خندیدیم از این سرچام:/

۱۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۴:۲۲
هانا

وضعیت روحی = توووپ 

خداروشکر ...چقد بود منتظر این حال خوب بودم=\ 

دیروزم رفتیم تفریح و کلی خوش گذشت ...شبم رفتیم پیش عاطی چش روشنی دختر نو شکفته ش =) و با دخترا الکی خوش بودیم:)))

حسن ختام حال بدم بود اصن :))

خوابمم چند روزه که حالم خوبه کم شده و مناسب ^^ دیگه اماده و شارژم برا درس خوندن 

کمی دیر شد ولی مهم نی:) 

خوشحالم اینبار که میرم کلاس زبان پوکر نیستم و میگن خوبی با لبخندی کشدار میگم ااارهه مرسی :)) برا مشاورم هم نگران نیستم اینقدر احساس سرخوشی میکنم که میتونم سرمو بگیرم بالا بگم این هفته م نخوندم زیاد واسه همین گزارش ندارم=\ خخخ اما دیگه خوبم و میخونم


+بعدا نوشت ۹۷/۲/۱۴

من که خوب بودم اما جو کلاس سنگین بود منم یجوری شدم وهمش لحظه شماری میکنم کلاس تموم شه!ی جوریه اصن... معلم بچه ها:/ 

تحمل قیافه های پوکر و مضطرب بچه ها و قیافه گرفته و نصیحت گر استاد گرامی رو ندارم !  :/ 

ی احساسی از قبلنا داشتم که هنوزم دارم ... همه معلما و مشاورا ب دانش آموزای زرنگ بیشتر اهمیت میدن و وقت بیشتری میزارن براشون !

این مدته من نشد خب درس بخونم و حالم بود تابلو مشاورم ی جوری شده و مثل قبل نیست اما اصلننن برام اهمیت نداره و گاهی دلم میخواد بگم مرسی تا اینجا بودی دیگه نمیخوامت:/ ایششش حیف که خجالت میکشم بگم برنامت رو بزار تو کوزه آب ش رو بخور :d  بگم چی شد برنامه شخصیت تو که به همه مون یه برگه دادی -___-‌  خلاصه که راضی نیستم نصف اون پولم برات زیاد بود و دیگر هیچ:|

+فصل آغازیان خر است ی بار میخونم نفهمیدم قیدشو میزنم ۱۱ پیش هم نمیخونم میرم قبلارو تست میزنم لاقل اونا رو کامل بلد شم! کم تسلطی نشه دودش بره تو چشمم:/ 


۹ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۵۵
هانا

مدتی طول کشید بهش فکر کنم و چیزی بنویسم که واقعا عجیب باشه ببخشید طولانی شد و گاها معمولی:)))

بنظرم جالب بود و ممکنه بعدها بخونم برام خنده دار باشه شایدم تا بعد ها عادتام همینطور بمونن:)


برای اطلاعات بیشتر ب  وبلاگ یک هاتف  مراجعه فرمایید دینگ دینگ دینگ:))


۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۹:۴۵
هانا

امروز داغون بودم و دعوا راه افتاد با خواهرم 

 از صبح اعصاب نداشتم بهش گفتم که ی وقت دعوا نشه که شد

بعدم اون بغض لعنتی ترکید و شر شر بند نیومد خدارو شکر تو خونه ترکید عاقا هر لحظه گریم شدت گرفت و دلم نخواست بند بیاد بلکه تماما خالی شه و دیگه نیاد ...خصوصا جلو مشاورم اصلن نمیخوام تاریخ تکرار شه از خودم بدم میاد نمیتونم اشکمو کنترل کنم -_- 

بابا نذاشت خونه بمونم و کلی اصرار باید بیای ... رفتیم بیرون و بهدش 

خرید کردم انواع دمنوش و قهوه :)) گشنم بود،دلم خواست کل فروشگاه رو بیارم حتی شامپو خخخخ وقت گرسنگی خرید ممنوع:/ 

ایمانم دیدم فدااا ش(اینو وسط برنامه گفتم:)))

این دومورد آخر حالمو خوب کرد الان بهترم  ایشالا هفته خوبی پیش و روئه


+ببخشید نمیشه خیلی بیام و کامنت و از این حرفا 

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۳۴
هانا

زندگیم درست شده شبیه فیلما و کتابای هیجانی که فقط روزی یه ورقشو میشه خوند 

از اون وقتا که کل روزو به ادامه ش فک میکنی ودلت میخواد بدونی چی میشه !؟


هنوز اونطور که باید قوی نخوندم-__- تق ولق ...

میشینم یه گوشه و میگم ای بابا هرچه بادا بادا دیگه این همه حرص خوردن نداره !!

ولی بازم نگرانی برای اینده هست !! جدا ناپذیره ..


+امروز خیلی دلم میخواست بزنم بیرون و چشم بدوزم به اسمون آبی ارامش خاصی توو چشمای اسمون بود! ته ش فقط توی حیاط موندم !! 

رنگ سبز درختای حیاط هم ترکیب جالبی درست کردن که دل نمیکندی از دیدنشون ..فک کن عطر یاس هم میخورد به مماغت  مممم :)  خالی از لطف نبود


امیدوارم بتونم ب روال قبل برگردم انگار زیادی توی اینده غرق شدم جوری که انگاری تابستونه و باید بیکار باشم :|


۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۳۶
هانا

 این ادم خارقالعاده س ...یادم بمونه حتما کتاب هاشو مطالعه کنم :)  (جول استین)

خیلی عالیه صحبتاش

خیلییی انگیزشیه

https://www.instagram.com/p/Bh0V8obgyVt/?tagged=%D9%87%D8%AF%D9%81


https://www.instagram.com/p/BhZoDA9gdW1/?tagged=%D8%A7%D9%8A%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%B1%D9%BE%D9%88%D8%B1


https://www.instagram.com/p/BgvehWHlvFG/?taken-by=joel_osteen__fan



امروز نگرانی هایم را

 رها خواهم کرد 

با سختی هاو ترس هایم روبه رو خواهم شد 

و ایمان دارم همه چیز بهتر خواهد شد



بریم که شروع کنم ...چرا توقف ...کار من درس خوندنه کار من مطالعه س هدفی هست که باید بهش برسم!

 انتخابو میدم دست خدا ومن فقط میخونم ...من میخوام قهرمان زندگی خودم باشم 


مرسی از همتون :)

موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۲۲
هانا