بلندی های بادگیر

طرحی از یک زندگی :)

طرحی از یک زندگی :)

بلندی های بادگیر

.
.
از من تا حال خوب مسافت زیادی باقیست...

مدتیه که هی میخوام بنویسم و نوشتنم نمیاد!!! باوجود همه استرس ها فشارها و خستگی هام 

باوجود اینکه پر از حرفم!!

حالم از تنهاییم ب هم میخوره باوجود ادمای دوربرم احساس تنهایی میکنم..

فشار زیادی از همه جهت بهم میاد و نالان از اینکه خدایا چرا من دختر شدم؟؟؟؟ 

من واقعا معذرت میخوام اما روزانه فحشهایی نثار شوهر و خانواده گرامش میکنم :/ از بس که نیومده دارن ازارم میدن! باوجود اینکه کاملن روشن و واضح نظر خودمو درمورد ازدواج میگم بقیه فک میکنن که چون شوهر نیست میگم! 

اما واقعا خسته شدم دلم میخواد هر چه زودتر مستقل شم 

همه اینا ب خاطر اونه😫😫😡 چون راه میرم میگن:بعدا چیکار میکنی؟ برای ایندت لازمه! اون موقع بیرونت میکننا! :///

+هر وقت اعتراض میکنم ب گوشی گیر میدن و میگن خدا فقط گوشیتو برات نگهداره:/ نمیدونم شیر گاو ندوشیدم یا چی؟؟ ما اصن دام نداریم اصن:| !!  

خسته شدم از اینکه چون دخترم حتما باید کدبانو هم باشم:( بدون نقص .!!! البته خب من از سن کم کارای خونه و اشپزی یاد گرفتم اما هیچ وقت تشویق نشدم بلکه قدرمم نمیدونن! 

برای مثال وقتی دایی میگه برو یه کم اب بیار ، نصفه نیمه از جا بلند میشم که خاله یا مامان داد میزنن یخ از فریزر بیار بیرون اب بکن توی پارچ و ادامه داستان:/// همینقدر تباه!!!:-| 

حالا شما فک کن برای کارای دیگه چه قدر اذیت میشم رسما ابروی ادمو میبرن:/  و خب اون لحظه کارد بزنی خونم نمیاد!

اینروزای انتخاب رشته واقعا اذیت شدم هم رفت و امد هم استرس و اعصاب خوردکنی رشته محل ها و ترس از مردودی!!! پوست لبم تماما کنده شد بدبخت:/

باشگاه رفتنای یک که نه! دو در میون:| حوصله هیچ کاری نداشتن ! ارزوی اینکه منو ب حال خودم بزارن! 

و ابروهای مزخرفی که قرینه نیستن و وقت ارایشگاه نداشتم و بیشتر ترس از اینکه برینه ب ابروم:| اما چاره نیس چون خودم کاری نمیتونم براش بکنم میترسم بدترش کنم:///

تلوزیونم که فقط وقت کنکور برنامه هاش جذاب بود:/ فقط سریال پدر رو میبینم که اونم دختره چند قسمتیه خیلی رو مخ شده:/ 

کتابم که هر چی میارم بخونم نصفه ول میکنم و اصلن حوصله ندارم:( 

معلومه دارم بزور از خودم حرف میکشم ؟؟

 میخوام بعدنا اینا یادم بمونه که سر درس و خونه داری ب اعصاب دخترم نرینم:/ 

  

۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۰۰
هانا

چند روز پیش اینقدر دیگه حالم بد بود و انگار با خودم لج داشتم تصمیم گرفتم بر خلاف عقیده م و اینکه توصیه بقیه که اینستا خوب نیس نصب کنم و اکانت بسازم که با خودم بگم ب خودم مربوطه:// اما ناشناس طور! ..که راحت باشم 

اما بعد از ساختش باز ناراحت بودم حس عذاب وجدان داشتم که اصن من چرا اینستا دارم:-| من اینجا چیکار میکنم

رفتم سر وقت پیج یکی از بازیگرای خودمون و باورتون نمیشه نشستم تمام پیجایی که فالو کرده بود تک تک دید زدم و بعضا خودم فالو کردم اون لباس فروشیاش رو! 

دیگه بماند با هر پیجی که میدیدم همش میگفتم چرا یه اشتراکی با من نداره اصن چرا اینارو دنبال کرده چرا مثلا کیم کاردشیان و یا ی سریا که اسمشون یادم نیس!!یا ی سری لختی:دی ! من برای خودم عجیبم !

توی تمام عمرم اینقد احساس غریبی نکرده بودم:/

و بعدشم تمام وقت گشت و گذارم همش میگفتم ...لعنتی خوش ب حالتون چه قد راحتین !!!

و طی یک تصمیم انتحاری تصمیم گرفتم ی وقتیم دنبال بازیگری برم.. خیلی خوشاینده برام درست مثل کتاب خوندن که انواع زندگیارو تجربه میکنی اما اینبار تو خودت نقشی داری خیلی جذابه:)

دلم میخواست تمام دغدغم ست کردن لباسام برای فلان جشنواره میبود:| 

نه گندی که ب کنکور زدم!:(( اصن یادم نمیرم ی لحظه م میام فراموش کنم انگار دوباره از بلندی هلم میدی توی یه دریای بزرگ که عمق نداره و خفم میکنه

یک درمیون باشگاه میرم ..همشم توی خونه چپیدم تو اتاقم (حالم خوب بشه ..خدا میدونه کِی بشه) متنفرم از این وضعیت:( 

تصمیم گرفتم جوری انتخاب رشته کنم که برم اما راهی داشته باشم که دولتی رو بتونم دوباره شرکت کنم اما ته ته دلم انگیزه ای برای کنکور دوباره نیس 

اما جوابی که میگیره یه جمله س انگیزشو پیدا میکنی باید بتونی...! چون این چیزی نبود که من میخواستم حتی شده فقط برای اثبات خودم ب خودم و ب بابا مامان بازم باید بتونم اما اینبار در کنار تحصیل ...امیدوارم البته!

دارم در به در توی پس توهای وجودم دنبال ی انگیزه میگردم برای اینکه بتونم دوباره خودم پیدا کنم...

درسته که سپردم ب خدا ولی باز میترسم:(

مشاورمم گند زده ب اعصابم شیطونه میگه زنگ بزنم و همه چیو فراموش کنم و عصبانیتمو سرش خالی کنم سه روزه هی امروز فردا میکنه ی سوالم رو جواب نمیده بیشعوووررر اه://// خب بگو نمیدونم اصن 


 

۶ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۱۲
هانا

دارم شبکه اموزش میبینم 

حسودیم شد ب رتبه های تک رقمی  نه بخاطر رتبه شون :/

بلکه تنها ب این خاطر که خوشحال و خندان ...رفتن روبه روی ایمان سرورپور نشستن و مصاحبه میکنن:)))))

وای خدا این دلخوشیارو ازم نگیر:/ :))))



۱۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۲۲
هانا

نمیدونم چجوری بگم غلط کردم که سال قبل با رتبه خیلی بهتر ! خیلی بد انتخاب رشته کردم و خودمم ی سری رشته هارو نذاشتم !!!

بزارید من برگردم عقب و همون موقع دهنمو میبستمو میگفتم اره فلان رشته رو هم بذار نه اینکه نشد دوباره میخونم

چه جوری بگم گوه خوردم که موندم ؟؟؟:(

یه ریسک بزرگ بود که با زندگیم کردم ... شاید اون موقع نمیفهمیدم  اما خب تمام سالو بر این عقیده بودم من خیلی بهتر خوندم و تلاشم بیشتر بود ...شایدم اشتباه میزدم:| نمیدونم واقعا

فقط میدونم کاش پارسال میرفتم کاش مردود نمیشد انتخابام 

هر چند الان فهمیدم انتخاب رشته م ی مهره سوخته بوده و بد انتخاب رشته کردم .. از اون مشاور نمیگذرم-_-

لعنت ب توقعات بالا

فقط از این وحشت دارم هی بمونم و همش بدتر بشه و اخرشم نتونم برم دانشگاه:/ و ب حداقل های هدفهام برسم:|

از کلمه دیپلم متنفرم:|

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۷ ، ۱۴:۴۹
هانا

شاید باورش برای خودمم سخته اما میدونی؟ تمام روز توی تختمم برای ناهار و..میرم پایین بر میگردم و توی اینترنت در ب در دنبال امید میگردم  ..دنبال ی روزنه کوچیک حتی 😔

میشد شرایط فرق کنه میشد ی رقم از جلوی رتبم برداشته میشد و همون میشد که میخوام اما نشد 

هانا حرف هیچکس رو باور نکن ..خودت رو باور کن 

تو تلاشت رو کردی تو ربات نبودی که شبانه روز بخونی و بخونی روزایی بود که بریدی و با کوچیکترین بهانه اشکات جاری میشد ..تو همهی تلاشِ خودت رو کردی "خووددت" 

من هر چقدر پشت سرمو نگاه میکنم فروردینو بهمن رو اسفند ووو با رضایت ب الانم بر میگردم چون میدونم اگه اون روز ١٠/١٢ساعت نخوندم لابد نتونستم ..نکشیدم مشاورم میگه توجیه نکن اما توجیه نیس که هر ادمی ی کششی داره  

دوست من میتونه بی وقفه و بدون خوابالودگی١٥ساعت بخونه ولی من نه! حتی اخرین سنجشم خودش بهم اطمینان داد غلطهارو کم کنی چند هزار جلو میفتی اما تمام محاسبات ب هم ریخت:( 

باید اینارو بگم بلکه سالهاا بعد یادم باشه و خودمو تنبیه نکنم... هر چند الانشم دلم میخواد خودمو تنبیه کنم  بگم هانا تو لیاقتت بیشتر از اینا بود حیف راهو بلد نبودی این اخرم که داشتی یاد میگرفتی خسته شده بودی

هنوزم معتقدم دیگه ب هیچ دردی نمیخوری وقتی بدرد میخوردی که موفق میشدی دیگه چیزی ندارم بهش افتخار کنم:( 

مشاورم گفت تو نمیتونی بگی زندگی میکنم و اره کنکورم دارم در کنارش بلکه کنکور داری و باید در کنارش زندگی کنی..اما دیگه نمیتونم !!! دوستم میگفت هانا این اشتباهه تو باید تفریحم میکردی اخه عزیز دلم من باوجود محدود کردن خودم بازم نرسیدم ب نتیجه دلخواهم اونوقت دیگه عذاب وجدانو کجای دلم بزارم...!

طرف صحبتم با خودمه ، چند سال دیگه!!! حتی ی موضوع نامه ب خودم باید بزارم بعدا دسترسی داشته باشم!

امروز بهترم اما نه ب معنای خوب بودن شاید دوس دارم باز بشینم گریه کنم اما با گریه کردنم چیزی درست نمیشه 


چقدر از اینکه اینجام و دوستای خوب و صادق و دلسوزی مثل شما دارم خوشحالم اگه اینجا نبودم حتما تا ب حال از غصه دق کرده بودم..دوستون دارم:) ❤️❤️❤️❤️



۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۷ ، ۱۴:۵۲
هانا

روزای دنباله دار ناراحتی رو دارم سپری کنم 

دیشب وسط گریه هام از ذهنم خطور کرد که این ی کابوسه یه خواب وحشتناکه 

اما نبود ی حقیقت تلخ بود که هنوز نمیخوام قبولش کنم و انگار دارن بهم تحمیلش میکنن:((

هنوز اشک واسه ریختن دارم اما نایی برای چشمام نمونده هنوزم اثار گریه توی چشام هست هنوزم چشمام درد میکنه 

بد تر از اون قلبم درد میکنه حس میکنم شیشه خورده رفته تو قلبم :(((

رفتم پیش مشاور 

سوالامو پرسیدم و توجیه شدم اما ب جز یک مورد 

موندن....

تصورش برام وحشتناکه غم انگیزه خصوصا که دوباره باید کنجکاوی و دخالت بقیه رو تحمل کنم

میگه دانشگاه نرو ب هر قیمتی من دانش اموز دارم لیسانس عمران الان دوباره میخواد کنکور بده! 

و من ب این فک میکنم بازم شرایطمون فرق داره چون اون با خیالی اسوده کنکور خواهد داد اما من ...قطعا نه

از طرفی نمیتونم رشته ها بد بینانه رو قبول کنم 

کف قبولیمم خیلی دوس ندارم ولی ب قول دوستم ب مردم چه ربطی داره بعد سه بار کنکور دادن چه رشته و دانشگاهی میری ؟!

مشاورم گفت دست من باشه همین الان میفرستمت فلان رشته اما کنکور همینه که میبینی ناجوان مردانه س !

گفت از تو انتظار دارم قوی تر از این باشی !! و به خودت فکر کنی نه حرف دیگران 

قوی بودن...میخوام تمرینش کنم 

ولی ازطرفی هم ..نه نمیخوام بمونم 

نمیخوام 

میترسم بمونم و کم کاری کنم و مثل خیلی روزایی که  حوصله خوندن نداشتم!

و ترس از این اطمینانم دارم که مطمئنم مباحثی که دوساله تمرین نکردم بعدا هم نخواهم کرد  -__-

میترسم بمونم و بیشتر شه 

میترسم 

وضعیت خیلی پیچیده شده برام نمیدونم باید چیکار کرد ! اصن قبول میشم؟؟؟ هنوزم بلاتکلیفمو دلگیر از زمین و زمان

باید منتظر بمونم بهم بگه چیا شنس دارم خودمم تحقیق کنم 

فک نمیکردم کارم اینجا برسه من رشته های تاپ میخواستم ..اما چی شد!!!!!!!!!!!!!

۱۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۰۵
هانا

دلم خواست خون گریه کنم 

خون استفراغ کنم بمیرم

دلم میخواست با دیدن نتایج بمیرم اولش فک کردم خیلی خوب شده اما دقت کردم ی رقم اضافه تر بود 

ارزوهام خراب شد 

فروریخت 

همه چییییی

بهتر خوندم ..

بیشتر خوندم 

نتایج با سنجشم کلیی فرق داشت

خدایا چرا منو ندیدی 

من بنده بد!! تو خوبی میکردی ابرومو میخریدی پیش بنده ت

منو سربلند میکردی پیش خانواده 

دل مامانو شاد میکردی دل بابارو 

من از خودم متنفرم 

میخوام موهام بزنم سه باره ...بازم شکست و من زورم ب موهام رسیده 

لعنت ب این زندگی سگی

خودم ب درک درم برا خانواده م میمیرم ..من تمام تلاشم برای شادیشون بود ی درصدم خوشحالی و واحتی خودم

الان چی کار کنم

رشته ای که پارسال راضی نشدم بزارم امسال شاید ازادشم نگیره 

این چه زندگی ما میکنیم؟!!؟!؟

خدایا میشه بلند شی که حق سر جای خودش بشینه؟؟ 

خدایا چطور دلت اومد؟؟؟

من دیگه هیچ امیدی ندارم 

من حالا که قبول نشدم ب هیج دردی نمیخورم 

از زندگی سیرم :(((

نقشه بر اب شدن اینه دقیقا 

فقط تنها چیزی که ازارم میده ناراحتی پدر و مادرمه که مطمئنم ب خاطر من هیچی بروز نمیدن

حتی شاید الان بیدار باشن اما خوشونو خواب زده باشن...

من دختری که همه قسم میخوردن سال اول بهترین رشته میاره حالا مینیمم هارو میارم شاید بدتر


چشام سنگین قرمز و پف داره... من بدرد هیچی نمیخورم 

از همه چی توی دنیا هم متنفرم دیگه هم نمیخوام ادم خوبی باشم میخوام دروغ بگم چون انگار خدا دوسشون داره!!!

میخوام از امتحان خدا مردود شم ب درررک 

چرا ملاحظه حالمو نکردی ..یا بهتره بگم حالمونو؟؟؟

چطور اشکامو میبینیو ناراحت نمیشی هااا؟؟؟من بنده ت نبودم؟!!!

من تلاش کردم اما نشد کو پاداش؟؟؟ اره من صبور نیستم خسته شدم از بس سپردم دست حکمتت 

ی راهی جلوم بزار ی جوابی!؟؟؟؟ تورو قرعان ی نور امید بهم نشون بده:(((((((

۱۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۵۷
هانا
رتبه ها اخر شب یا صبح فردا میاد و من دل تو دلم نیست در واقع توی دهنمه:///
دارم میمیرم نمیدونم چرا اینقدر استرس دارم 
خدایا لطفا لطفا لطفا:((((
کاش میشد تا فردا ظهر ب خواب عمیقی فرو برم و وقتی بیدار شدم همه چی خوب پیشرفته باشه:(

+از این گروه ب اون گروه میپرم ساکت میشن میام اینجا اصن ی وضعی!
ی اهنک شاد گذاشتم اما فک کنم بعدا گوشش بدم یاد نتایج بیفتم :/ وجهه ی اهنگو خراب کردم:)) :-||

ساعت٨ونیم شب: 
انتظار انتظار انتظار  
ینی چی رقم میخوره ؟؟ خدایا سالهای قبل نتونستم ب کمتر از علایقم قانع شم امسالم شاید نتونم
نگاه نکن من چه قد تلاش کردم ینی نگاه کنا:دی ولی با کرم و بخشش خودت بهم نتیجه رو بده ..گاهی خودم ب خواسته هام شک میکنم !تو که اینده رو میبینی ببین من توی چی موفقم و دوسش دارم همونو بده:** 
فقط خودت از حالِ دلم خبر داری...نا امیدم نکن..هیشکیو ناامید نکن ما کنکوریا خیلی گناه داریم:/
۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۳۲
هانا

هر چی ستاره روشن شده تلنبار شده ونخوندم

شدیدا در همه کاری تنبل شدم 

همههه کار ...!!!! حتی رسیدگی به سر ووضع خودم... شاید باورت نشه ولی امشب باز خواب دیدم  خواب بدی بود ! درمورد رتبه :||| برخلاف روزهای قبل دلم میخواد هرچه سریع تر بدونم چند  شده! توی برزخم انگار...انگار نه دقیقاا!!!!!


درسِ امروز:

روژا رو میرسونم کلاسش ..از خیابونای فرعی رفتم که ترافیک نمونم ...رسیدیم ب مکان مورد نظر با چشم تا دم کلاس همراهی ش کردم وگازشو گرفتم!

وسطای راه ماشین جلویی خیلی تند رفت جلو ویهویی وایساد منم ب گمان اینکه جاده باز شد راه افتادم ..نزدیک بود بکوبونم توی سپر که ماشینو چند سانتی متریش ترمز کردم و ماشین با صدای لاستیکا استپ کرد :|| و درست چند لحظه بعد تقققققق یه صدای بدی اومد ..از ماشین من بود فک کردم در ثر شدت ترمز لاستیکم ترکید 

داشتم دیوونه میشدم.اما وقتی برگشتم ونگاهی به پشت سرم انداختم با صورت راننده مردی مواجه شدم که رنگش پریده بود وبا بهت منو نگاه میکردکارد میزدی خونم در نمیومد..چرا که شلوار ورزشیم یادم افتاد ! حتی نمیتونستم برم پایین ببینم خسارتی زده یا نه ://///  تا خود خونه با شک رانندگی کردم:/ پیاده شدم ..نگاهی به سپر انداختم که جای ماشینش روش افتاده بود اما خداروشکر سپر نترکیده بود! 

اما بدبختی اونجاس الان پیش خودش فک کرده منگلم که حتی پیاده نشدم ببینم چی شده ! یا فک میکنه چون دخترم ترسیدم :||||| مورد دوم بیشتر منو عصبی میکنه!

توی پرانتز بگم من هیچ حوصله حاضر شدن نداشتم (کار همیشه اس البته وقتی بدونم تمام وقت توی ماشینم!) وقتی قراره با ماشین برم بیام شلوار رسمی بیرون رو نمیپوشم و فقط یه مانتو شال میپوشم میرم -__- مامانم همیشه متذکر میشه دختر شاید اتفاقی افتاد مجبور شدی پیاده شی!! لباس حسابی بپوش برو بیرون ..! اینبارم مث همیشه صدای مامان توی گوشم زنگ خورد توجه نکردم ! گوشیم روی تختم بود نگاهی بهش انداختم ..نمیبرم واسه چمه!؟ 

باز صدای مامان:)) اینبار گوش کردم و گفتم شاید نیاز شد ضروریه :|  باخودم فکر میکنم اگه گوشی نمیبردم حتما ماشین داغون میشد دستمم جایی بند نبود!


۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۰۱
هانا

خدا رو چه دیدی یهویی شاید شد!!! 

فقط میدونم واقعا ب دروس علوم تغذیه علاقه دارم بعدشم مامایی..باوجود اینکه میگن کار نیست و فلان! 

چند شبه همش خواب رتبه میبینم امشب بیشتر شده بود 

اما میخوام که فکر کنم خیلی کمتر از اون میشه:/

خدایا چی در نظر داری؟؟؟ همسایمون که میگه پزشکی خیلی بهت میاد میگم اون زیر هزار میخواد میگه مگه میشه نیاری میگم ارره بابااا :)) تازه من هم تنبلم برای کار پزشکی هم علاقه ندارم:/ کارای تر تمیز دوس دارم:/

خدا جون ناموسن دیگه کمتر از این نمیتونم قانع شم باور کن زشته جلو در و همسایه 

تازه ی نگاهی ب دروس روانشناسی انداختم خیلی خسته کننده و یه جور بود -_- !!ترجیح میدم تربیت بدنی بخونم که وضعیت کاریش داغون تر از روانشناسیه!!!!!!اما درساش کلی تحرک و هیجان داره درساشم بیشتر مرتبط ب تجربیه لاقل:/ 

خدایا بیا و ابرو داری کن :/ خودت قول دادی برکت میدی خو دیگه حالا همه چی ب تو بستگی داره :) کرمتو ششکر 

هوامو داشته باش :( گناه دارم:(( خسته شدم توی این چار دیواری و کتابای مزخرف و تستای اعصاب خورد کن:|||


موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۳ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۵۷
هانا

کتاب کهن دیارا از فرح پهلوی کتابی بود که از کانالی که معرفی کردم دانلود کردم 

از سر کنجکاوی و شناخت بیشتر .

همیشه همینطوره یهو ی کتاب منو جذب میکنه کاری هم ب لیست و کتابای توی صف نداره!!

اما این ممکنه ب این خاطر باشه که داستان ها و ماجراهای واقعی بیشتر منو جذب میکنن و منو ترغیب میکنن ب خوندن بی وقفه ی ماجرا !!! چون من کلاه پهلوی رو هیچ وقت نتونستم درست حسابی دنبال کنم ب خاطر درس و کنکور..این خاطرات منبع خوبی میتونه باشه !تا چه حد ؟ نمیدونم 

امروز صبح کتابو شروع کردم و تا الان نتونستم کنارش بزارم و نخونمش ،جذابه! بقیشم بعد ناهار از سر میگیرم

توی کتاب نوشته زمانهای قدیم که قاجار ضعیف شده و ایران هر کی برای خودش ی تیکه از کشور رو اداره میکرد و وضع نابسامان بوده خلاصه(!) مردم برای اینده نمیتونستن برنامه ریزی کنن و حتی بچه دار نمیشدن!!! من با خودم گفتم توی وضع الان بعضیا چطور میتونن فرت و فرت بچه پس بندازن!! یا زوجی که تازه ازدواج میکنن ب چه امیدی بچه دار میشن !!! توی این وضع سیاسی اقتصادی و حتی اخلاقیِ خراب!!

 ولی خب نمیشه خرده هم بگیری! بچه ها دوس داشتنی ان:/ 

و تا اینجا جذاب ترین تیکه های خاطرات فرح دیبا پهلوی ، تحصیلات و بعد از اون اشنایی ش با شاه بوده:)


بعدا نوشت: الان متوجه شدم دارم سه تا کتاب میخونم باهم !! بابا لنگ دراز، جز از کل وکهن دیارا !

توی نامه ها جودی برای بابا لنگ دراز میگه من چندتا کتاب همزمان میخونم من یاد خودم افتادم همزمان نه اما سه تا کتابو شروع کردم و هرکدومو تا ی جاهایی پیش بردم:)) از بچگی از شباهتام با جودی کیف میکردم:)))

۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۴۲
هانا
قسم به اون لحظه ای که گشنه م شد و چشمم افتاد به ویفر کاکائویی که یکی دوهفته س خریدم اما نخوردمش !  وچند دیقه قبل دیدم که اع اینو دارم برای سیر شدن:|
میرم یه پیاله شیر خالی میکنم واسه خودم و ویفرم با عشق میخورم باهاش 
میرم اشپزخونه ی کوچلو دیگه شیر بریزم که  توی ذهنم میگذره راستی این(ویفر) کالریش چقدره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
و با نگاه کردن ب کالریش تیر خلاص رو میخورم .....2000کیلو کالری :||
 ومن به یاد تمام زحمتای باشگاهم میفتم و نفس زدنام روی تردمیل دلم میخواد زار بزنم:((( 
و حس میکنم باید یه هفته هر روز بدوم تا این ویفر لعنتی که باقی موندش و به خواهرم دادم اب کنم:| 
شکست بدی بود :دی
در راستای جلوی ضرر را گرفتن(!) یه جدول چند صفه ای از کالری انواع خوارکی دانلود کردم بلکه رستگار شوم:))
دیگه هم برای سیر شدن از بازار چیزی نمیخرم.. میرم همون میوه میخورم :(      اخه اینم شد زندگی!!:))) :دی

پ ن: در ازای هر مطلب چهار تا پیش نویس میشه یا حس امنیت ندارم یا راحتی!!!!!!نمیدونم شایدم کامنتا رو ببندم و که اصن فک کنم کسی منو نمیخونه تا راحت بنویسم اما خب تعامل رو دوس دارم:| !!
۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۳۴
هانا

دوساعته کانال مشاور زیر رو کردم وویسای انتخاب رشته گوش میدم و همون لحظه ها میگم :هاااا اینه! همینکارو میکنم!اینو سرچ میکنم

اما درست بعد از تموم شدن ویسا من میمونم و تنبلی درون که خودشو ب اون راه میزنه و میگه چی؟؟ چیکار کنم؟؟!!

یا گذرا ب کلی کتاب و چندتا فیلمم فک میکنم و میگم موندنا بجنب ! اما ندا میاد وِلَکِن:|||

چرا همش خواب فلان رتبه رو میبینم:||| خدایا بیشتر نشته لدفا !! رحم کن توروقرعااان-__-


+یکی از لذتای زندگیم اینه که با شنیدن هیچ آهنگی یاد هیچکس نمیوفتم که ناراحت یا خوشحال شم، فقط با آهنگ حال میکنم:))

++حوصله هیچییی نداارررممم😩😑😐🤧

تصور بهتری از تابستونم داشتم:-| گاهی با خودم میگم اگه وقت کنکور ایده هامو عملی میکردم الان خیلی هاشون ب نتیجه میرسید یا انجام میشد!! 

حتی احساس میکنم اعصابمم ضعیف شده!!!!!حوصله انتقاد و نصیحت و جر و بحث اصلللن نداررم

فقط دلم میخواد تماما مال خودم باشم و کسی باهام کاری نداشته باشه کار خونه انجام بدم !ندم!دلم میخواد تنها باشم ...

حتی با خودمم مشکل دارم میگم بیا این کتابو بخون :) میگه ولم کن بابا حوصله ندارم!!!

الان داره یادم میاد دلیلش ممکنه چی باشه •_• هیچی دیگه عرضی ندارم:دی 

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۷ ، ۱۷:۱۹
هانا

این روزا خدارو شکر خیلی روزای خوبیه:))

با دوتا از دوستا رفتیم کافی و یه ساعتی اونجا بودیم ...اولین بار بود میرفتیم بیشتر وقتمونو زل زدیم ب منو و مسخره بازی دراوردیم چون خیلیاشو نمیدونستیم چیه و هیشکدوممون اهل ریسک نبودیم:)) 

بهترین خبر و حس خوب هم وقتی بود خبر بارداری ارزو ازش شنیدم و خدا میدونه چه قد ذوق کردم :)) هنوزم باورم نمیشه ...نتیجه ٥سال دوستیمون (مجازی)صمیمیت زیادیه ، اونوقدر که بعد مامان بابای خودش و شووَرش به من گفت❤️❤️ خب ب هرحال من قراره خاله بشم دیگه..اوووخییی❤️🤧 حیف که از هم دوریم... و چه قد خوشحالم با هم اشنا شدیم ^^ 

امروزم که رفتم ی باشگاه بدنسازی قراره یروز درمیان بدنسازی و ایروبیک برم..خیلی تنبلی میکنم و رژیمم رعایت نمیکنم واسه همین هنوز اون مقدار که انتظار داشتم کم نکردم:/  درواقع زحمات باشگاهو ب فنا میدم:-|

یه عالمه فیلمم دارم اما وقت نشده ببینم چون خواهرم همش ور دلمه و فیلم هالیوودم نمیشه راحت دید :/ باس منتظر بمونم ی ساعت بره کلاس تا بتونم ببینم-__-

میگن هفته دوم مرداد جوابا میاد نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت :| !!! فعلن که جو خوبه و از اون پرسشای اولیه راحت شدم جوابا که بیاد تازه بدبختی شروع میشه:)))

++یه کانال هست به ادرس بوک تاپ (bookTop) خیلی خوبه تیکه هایی از کتابا رو میذاره و یه سری کتابا هم پی دی اف یا صوتی میذاره :)  حالشو ببرید .




۹ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۷ ، ۱۳:۲۸
هانا

حس میکنم خیلی چیزا برای گفتن دارم اما نمیدونم و ذهنم خالیه ... در سکوت کامله فقط گاهی مثلا صدایِ چیکه اب میاد :)))تصور کن :/ همونقدر خالی...!

چند روزیه همش قرارمون بارای وفتن بکافی کنسل میشه!! اخر هفته قراره بریم:| امیدوارم دیگه برای کسی کار پیش نیاد :دی

دیروز رفتم دکتر پوست ..از دکتر قبلیم خیلیییی بهتر بود واقعا متعجب میشم از بعضیاشون 

دکتر م (دکتر قبلی) اصلن پوشتمو از نزدیک نمیدید میزشم ماشالا خیلی بزرگ صندلیا هم دور گذاشته بودن !!کلن اعتقادی به مشاهده و اینا نداشت 

اما این یکی از نزدیک میدید و دست میکشید ب پوستم و کلی باهام حرف زد :)) اینقدر ازش خوشم اومد دلم میخواست بشینم از کنکور باهاش حرف بزنم:/ حرفی مهمتر از این ندارم:دی 

این مدت توی باشگاه از بس میگفتن تو خوبی و وااای اصلن بهت نمیاد٧٨باشی انگار٦٨ی اصن !!من انگیزم برای بازگشت ب وزن ٧٠کم شده بود تا اینکه دیرو دکتر جان گفت باید بیای ٦٨/٧٠ هیچی دیگه اگاه شدم:دی گفتم کنکوری بودم واسه همینه-_- الانم مرتب باشگاه میرم! 

+جدیدا فیلم پد من رو دیدم همون که قبلا ازش گفتم ..که درمورد پریود بود! یه فیلم اموزشی و خوبه ..یه جور تابو شکنی ، من که دوسش داشتم:)

++جدیدترَن ..ینی الان! میخوام برم سراغ جز از کل از بس کار میریزه سرم وقت نمیشه :/ :(( اع الان مامان ثدام زد بیا غذا درست کن من میخوام برم بیرون:|| دیدین گفتم-_-


۱ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۹۷ ، ۱۰:۳۶
هانا