بلندی های بادگیر

طرحی از یک زندگی :)

طرحی از یک زندگی :)

بلندی های بادگیر
طبقه بندی موضوعی


من به هر حال "خدا" را دارم .


...تمام!

۲۸ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۱۷
هانا

ایمان میگه به صدای قلبت گوش کن ببین اون چی میگه 

بخدا که علاف شدم هی گوش میدم و چیزی نمیشنوم :/// 

بابا لامصب خب بگو حرف حسابت چیه من چی کار کنم:/

 حالم پریشونه :( 

فک کنم بخاطر اینه کم درس میخونم :(( 

برزخ بدیه :|  چون واقعا نمیدونم چی میخوام:| کدوم رشته؟ و اگه نشد بمانم!؟

اما شدنی نیس خب دیگه نمیتونم ۲۰ سالگیم رو هم حروم کنکور کنم ..

خیلی کارها هست که باید انجام داد و چشم بهم زدنی سی سالت میشه و یه عمر تلف کنکور شده :|  حیف نیس؟ نمیدونم شایدم حیف نیست:/

۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۴۷
هانا
یه ساعته دارم این پیج رو میبینم و میگم ..چقدرر شبیه رویاها و ارزو های منه ..درست شبیه تصوراتم!! 
ینی میشه حتی  نصفیش براورده شه ؟!!
و زندگی کسالت بار وروزمره ای نداشته باشم؟
واقعا نمیدونم ....
فقط میدونم خیلی دلم خواست:/

 لذت سفرهای متنوع و زیاد.. تجربه های لذت بخش ..سرخوشی.. کاری که دوسش داری و موفقیت و و و و...

 هعیییی..
۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۲۱
هانا

چند روز پیش یکی از اقوام مامان برامون حلیم نذر اورده بود چادر سرم کردم و وقتی دیدمش گفتم عه سلام عمو :|  کاش اون لحظه میمردم واقعا:|||

حالا این فامیل های مامانم حساسن که من دایی صداشون کنم :| قبلن مستقیما یکیشون اعتراض کرد وبه زبان بی زبانی گفت لعنتی من دایی تم :|

و من تو دلم گفتم من زبونم به عمو گفتن راحته :دی و دست به سینه گفتم چشم ببخشید:|

حالا همین عموی اخ داییِ که حلیم اورده رفت در ماشین وباز کرد که حلیم رو بیاره انگار که چیزی یادش افتاده باشه گفت:هم عمو هستم هم دایی (باخنده) ..اصلن فکر نمیکردم این یکی م  گیر بده .!!!با خجالت سرمو پایین گرفتم با خنده گفتم اره :/  :)))

 

+

استرس معمولا از قیافه معلومه ؟ که دوستام میگن خوشبحالت احساس میکنم اصن استرس نداری!  :| یا تیپ و قیافم رو میبینن میگن چقد سرخوشی :| 

اینقد اینطوری گفتن هی به خودم توجه میکنم ببینم الان چه احساسی دارم ! ولی مگه میشه استرس نداشته باشم ! لازم نیست که حتما غش وضععف کنم ..همیشه همین بوده هیشکی باور نمیکنه من استرسی دارم چون همیشه میخندم و سعی میکنم الکی شاد باشم یادم نمیره پارسال شب قبل کنکور یاد یه جوک افتادم و قهقه خندیدم مامانم گفت کسی که اینجوری میخده استرس داره اخه!  خب منم ادمم استرسم دارم:|

من :|

استرس:|| 

کنکور:))

مامان :دی


فقط 10 روز مونده ... 

اخ کی خلاص شم :| میدونم بعد کنکورم باز برای نتایج دهنم سرویسه اما خب الان یه جوریم انگار اوایل کنکورمه و وقت زیاده و روزی 5/6ساعت:|

پس بهتره زودتر تموم شه ! لعنت به کنکور 


++++++++

وای خدا تا یادم نرفته :))  رامبد مهران ...عشقن کنار هم :)))) ای خدا مهران مدیری چه خوبه *-* دیشب کلی میخندیدم و بوس براش میفرستادم:دی :دی

میگه همیشه ارومم ونمیترسم از چیزی چون خدا بخواد میشه نخوادم نمیشه :) خیلی این حرفش به دلم نشست:) البته خب حرف خود خداست توی قران که میگه چه کسی بازدارنده رحمت منه ..

خدا نخواسته من برم دانشگاه ...امیدوارم امسال بخواد و اون خوبی که خودش میدونه بهم و به همه مون بده :) 


عیدتونم مبااارک

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۷ ، ۱۰:۱۴
هانا

میدانی؟ از وقتی که چالش جام جهانی چشم هایش بیبن بلاگر ها به راه افتاده

قدم زنان میان خواندن منحنی الکتروکاردیوگرام.. میان خواندن ایات معارف!

در به در دنبال چشمهایت میگردم ......!

سرگردان میان ذهن اشفته ام به دنبال یک جفت چشم قهوه ای ام  که برق نگاهش در دلم شور جام جهانی بپا کند !

شباهنگام تصویر چشمان حک شده ات در افکارم  مجال خواب نمیدهند  

قهوه ی چشمانت بهانه ی بیداری من شده.. 

.

.

جام جهانی چشمانت اخر کنکورم را بر باد می دهد 

 

+مرسی از انیا جون برای دعوتش :) ..منم دعوت میکنم از ارکیده .تهمینه . یاسمین و امانیتا  :)  دلم میخواد جناب دچار رو هم دعوت کنم  :دی   


دیگه به بزرگی خودتون ببخشید ^_^ همین عاشقانه هم از من بعید بود!! کمرم رگ به رگ شد من برم استراحت کنم:)))


۱۴ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۳۰
هانا

این دم اخری هیچ کنکوری نباید از اتاقش جز موارد ضروری بیرون بیاد وجز موارد ضروری حرفی بزنه 

زیرا به دلایلی:|

کافیه که از تمام خواسته هات وکارایی که میخوای 8ام به بعد انجام بدی بگی

با جمله تند فعلن به فکر درسات باش و فکرتو مشغول نکن ..همش دوهفته ت مونده مواجه میشی :|

همینم مونده بگن وقت استراحتت درس بخون:/  چون نه تلوزیون ببینم نه گوشی نه اهنگ نه بخوابم:|   

اصن یه وضعی !!!!!!!!

واسه همین من تا از دهنم پرید چقدررر دلم برای باشگاه رفتن تنگ شده همون جواب بالا رو شنیدم و بلافاصله برای اتمام بحث گفتم اشتباه کردم:|

امروز برای ساعاتی روژا برگشت ..اصلن دلم براش تنگ نشده بود ..خیلی مصنوعی خوشحالیمو از بازگشت چندساعته ش نشون دادم میدونی این من نبودم ..چون امروز حتی حوصله خودم رو هم نداشتم ... چه انتظاری از یه ادمی که نزدیکای کنکورشه میشه داشت همین که دعوا راه نندازم خوبه به خدا:| هر سال مدت کمی مونده به کنکور یه جرقه کافیه تا شدیدا عصبانی بشم و دعوا راه بیفته معمولن هم این جرقه رو کسی نمیزنه جز خودش:|  همشم هشدار قبل از طوفان میدم اما کو گوش شنوا ..


چه حال عجیب وگند ومزخرفیه .

دوهفته مونده همین قدر که داره به سرعت برق وباد میگذره ..همون قدر اروم و همون قدر زجر اوره  

مینویسم که بگم حالم پشت کنکور خوب نیست وسالها بعد که اومدمو گذشته رو مرور کردم نگم اخ چه دوران خوبی بود که اگه این حرفو زدم همچین بزنم...:/// والا... نکبت تر از این زمان نیست اصن:| 


ولی میخوام بگم دلم تنگ شده ..تنگ باشگاهم تنگ ورزش تنگ دویدون ..فیلم گردش مهمونی..گروه هشت نفره دوستانه مون و...

حالم از کتابام بهم میخوره ! همونقدرم تشنه ی خوندنشونم :|| پر از پارادوکس شدم

هعییییی :/



۲۲ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۳۸
هانا

از دیروز روژا رفته خونه مادری و الان ارامش فضای خونه رو پر کرده :))

هرچ قدر عاشقش باشم ودلتنگش بشم اما الان جدا لازمه نباشه از بس پرچونه اس این دختر :|||| باید برم از دختر عمو ها ودوستا.. مامان وبابا وغیره وغیره به خاطر پرچونگی های دوران راهنماییم عذر خواهی کنم که مغزشونو میبردم:/ چقدم فکر میکردم ادم باحالیم (بودما:دی)

این بچم که راه میره نظر منو میخواد رد میشه میاد ماچم میکنه و حرفای الکی و خنده و و فوقش دست از سرم برداره میره از تی وی جومونگ میبینه منم دلم قنج میره و میرم باهاش چند دیقه ای میبینم

اگر میخواهید به اهدافتان نرسید با خواهرتان صمصیمی باشید:| از ان صمیمی ها که بقول ارکیده تمام خل بازیام با خودشه:|

ولی جدا فعلن راحتم :)))))) اخییییییش :))) 

سکووووت*___*

++ از فردا میترکانم ساعت مطالعه را.. حتما میشه ^_^

۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۵۰
هانا


خیلی بده...

من اینو واقعا درک میکنم 

گاهی روزا با دیدنش به خودم میام که تلاش کن تو واعا میتونی بشرطی که تلاش کنی در کنارش اما گاهی سرکشی میکنم لجبازی میکنم و نمیخونم 

میخوام فردا وقتی ساعتم زنگ زد بلند شم از تخت وبرم درس بخونم نه اینکه دوساعت بعدش تازه بیدار شم و به خودم غر بزنم

چرا بی انگیزه شدم واقعا :|||||

دارم از اون چیزایی که حقمه ولیاقتشو دارم دست میکشم ...حیفه بعدا حسرتشو بخورم هر چند از بعد عید یه روزایی بود واقعا سوختن دوهفته از عید یکی دوهفته از اردیبهشت یه هفته خرداد ..سرجمع میگم !!! اگه الانم کم کاری کنم چیزی نمیمونه! از همین وضعی که دارم داغون تر میشه. تمام تصوراتم خراب میشه

از اینکه لاکپشتا ازم سبقت بگیرن خیلی سرخورده میشم خب! پس نباید معطل کنم

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۱۴
هانا
تصویر مرتبط


لحظه ها میگذرند و روز ها را خاکستر میکنند و من در گرد وغبار ثانیه ها میدوم ..به دنبال چه نمیدانم!
هراسانم از انکه فصل ها پوست بیاندازند و من هنوز در کالبد خویش بمانم 

+ امسال تولدمو متفاوت شروع کردم قدمی کوچک در راستای هدف هایی که در اینده دوست دارم دنبال کنم و فکر کردم به تعویق انداختنش به اینده شاید فقط دور شدنش باشه باید از یه نقطه ای شروع کرد دیگه:)
حتی هر چقدر کوچک...!

احساس خاصی ندارم امروز :| قراره تیر ماه تولد بگیرم ببینم چی میشه :دی راستش فکر میکردم برسم به 20 حس خیلی خوبی داشته باشم اما با یاد بگیرم از روی اعداد قضاوت نکنم من عاشق 18 بود ااما 19 رو بیشتر دوس داشتم! :/

خدا جون منو تنها نذار ...


کیپ کالم:))) نوبتی تبریک بگید :d

۲۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۱۷
هانا

                                           بی پرده بگویمت 

چیزی نمانده است

من 20 ساله خواهم شد

فردا را به فال نیک میگیرم...


+حس عجبیه ...بیییست ...چه زود! هم خوب هم بد همیشه از زیاد شدن سنم بدم میومد اما کاریش نمیشه کرد درست شبیه دختر مهران مدیری تو باغ مظفر شدم قبل تولدش ناراحت بود اما بعدش یادش میرفت 

تجربه های خوبی داشتم از ۱۹ سالگی امیدوارم ۲۰ خیلی پرهیجان تر شادتر و رها تر (از کنکور :/ ) باشه  

 

موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۳۵
هانا


شاید باورت نشه ولی دقیقا از ساعت 5و نیم به بعد کل وجودم واسترس فرار گرفته ویه جا بند نیستم حتی وقتی نشستم اینقد پاهامو تکون میدم که زانوهام دیگه داره بی حس میشه
تمام سعیمو میکنم مدیریت کنم استرسو اما هی بیشتر میشه هی بیشتر میشه تا جایی که دیگه ظرفیتشو ندارم و الانه که بترکم
ترس توی وجودمه 
از اینکه نکنه رتبم خیلی بیشتر از سال قبل بشه چون جمعیت بیشتر شده.... نکنه اصن همون بشه دوباره 
نکنه فلانی ها بهتر از من بشن من ازشون جا بمونم نکنه بعد حسرت جایگاه اونا رو بخورم 
یهو گفتم نه اگه خراب شد میمونم 
بعدم یکی میگه خفه شو دیگه بسه تا اخر عمر که نمیخوای کنکور بدی شاید اون از تو بهتر باشه اصن خدا بخوادیه حال اساسی بهش بده و وحال تورو بگیره :|||||
همش تو ذهنم دارم رتبه ها رو اینور اونور میکنم درصدار بالا پایین میکنم اما دریغ از یه لحظه ارامش که بذاره صفحه زیستمو ورق بزنم
من تا دوروز پیش با خنده به بقیه میگفتم باباااا استرس نداشته باش بیخیاال استرس نتیجه ت رو به باد فنا میده 
اما الان خودم تو چنگش گرفتار شدم  هوووووف

تمام این هفته هزار تا پیشرفت تراز خودمو ندیدم و همش اون 800تای بیشتر از منِ دوستمو تو کله خودمو زدم که ببین بیشتر خوند اینطوری شد خاک تو سرت چطور میخوای بهش برسی -_________-
خودم رو با خودم نمیسنجم واین داره ازارم میده 
خدااا
ینی میشه من روز اعلام نتایج راضی وخوشحال باشم ؟؟؟ میشههههه؟؟؟ میشه بازم سورپرایزم کنی؟ بهتر بشه از اونی که میخوام ؟؟؟ خب به هر حال امسال بهتر از سال قبل خوندم مگه میشه بدتر شه؟ داریم؟؟ 
ای واااااای من:((   
دلم میخواد داد بزنم بگم لعنتی چرا داری با من رقابت میکنی بخدا من اهل رقابت نیستم هیچوقتم نبودم..!!!!!!! دست از سرم ور دار:( 
۱۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۲۶
هانا

من کاملا موافق صلح ودوستی ام ...یکم افزایش بیاب جانا :|||

ریاضی یقینا زاده ذهن یه ادم بیخود وبی خاصیت و حال گیر  بوده:||   متنفرم وقتی که نمیتونم سوالاتتو حل کنم ..اما وقتی که حلت میکنم انگار دنیااا رو فتح کردم!

کلن تلخی خیلی تلخ از اون تلخای باکلاس نه ها ...درست مث ته خیار:|| بی کلاس :/

هیچ راهی ب ذهنم نمیرسه فقط امیدوارم این سه هفته باقی مونده بتونم یه کاریش بکنم -__- 

از من میشنوین هیچ وقت مطالب ساده رو کمپلکس برای پاسخگویی انتخاب نکنین چون ممکنه سخت بیارن و دهنتون  سرویس شه:|(توصیه های یک عدد زخم خورده) پس از همون اول سال برید انتگرال بخونید یا حتی مثلثات :| کنارشم مطالب اسون تر را بگنجانید...


+ امشب اگه میشه منو هم لابه لای دعاهای قشنگتون یاد کنید 

۱۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۵ خرداد ۹۷ ، ۱۰:۳۱
هانا

سالی ی بار مامان راضی میشه برام کیک کاکاویی بپزه که اونم هر بار بعدش میگه چیه این سیاه و تلخه :|||  دیگه از این درست نمیکنم

[تلخ نیس والا=| ]

الان از اون سالی ی باره ی تکه اش مونده:( نمیدونم بخورمش یا نگاهش کنم ؟!

هر بارم گازش میزنم نگاه میکنم ببینم چقدر مونده:)))) 

خوبیه کیک کاکائو اینه کسی شریکم نیست خخخخ و با حوصله همشو خودم میخورم و دیر تموم میشه:دیییی

خلاصه توی خونه ی گل و بلبل(!) ما خیلی ب سلیقه ها احترام میذارن اصن =|


۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۰۰
هانا
هر چقدر هم بخوایم اینجا تابو شکنی کنیم 
هرچ قدرم بگم اوه این خیلی طبیعیه اما وقتی حالم بد باشه و دل درد داشته باشم وقتی بابام بپرسه چته؟نمیتونم بگم پریودم 
وقتی بخاطر پریودم بی حوصله م ودرس نمیخونم و مشاورم میگه دلیل نخوندنت چیه؟ نمیتونم تو چشماش نگاه کنم وبگم پریودم! 
حس میکنم نوشتن در فضای مجازی فقط شعار باشه!
بالیوود فیلمی در این مورد ساخته به اسم PAD man که تابستون میخوام حتما ببینم..
اونا بازیگرهاشون چالشی برگزار کردند و تمام بازیگرا با پد بهداشتی عکس گرفتن اینجا میتونید ببینید  چه مرد چه زن( عکس2 ) تا بلکه تابو هارو بشکنن و مردم فقیری که تا حالا نمیدونستن پد چیه بتونن از این به بعد استفاده کنن ..حالا یک درصدم نمیتونم به این فکر کنم بازیگرای ما بتونن این کارو انجام بدن :دی
حالا چطور میشه از خودمون شروع کنیم من نمیدونم! نمیشه که فقط نوشت باید در واقعیت هم عمل کرد!نه؟
من اینارو نوشتم اما مطمئنم رو در روی مردی در مواقع لازم نمیتونم راحت و ریلکس بگم.. ! این خیلی بده اما دیگه در من به قولی نهادینه شده  شاید بشه برای نسل های بعد کاری کرد و مثل کتابی که دوران راهنمایی خوندم وقتی دخترا پریود میشن با پدر ومادر  جشن کوچکی بگیرن و درمیون گذاشتن با پدر بشه اولین خط قرمز بیخودی که ما خیلیامون ازش رد نشدیم
۱۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۳۰
هانا

پر از حرفم اما نه وقتی برا نوشتن هست نه نتی ...

از روزایی بگم که مشتاق ورق خوردنشونم ..مشتاق ازادی خلاصی از شر استرسای گاه و بیگاه ...سوالای ازار دهنده چقد خوندی و چی خوندی که بخاطرش امروز حاضر نشدم برم خونه مامان بزرگ¿!

و اما

اخرین روزای ۱۹ سالگیم ....

حس عجیبیه !چون هم استفاده کردم(سه ماهشو:\ )هم بقیش پشت میله های کنکور گذشت!! و اصلن جالب نبود ..بد هم نگذشت البته!!

احساس بزرگ شدن میکنم ..چطور؟ چون احساس میکنم دیگه از اینکه بچه ها خاله صدام کنن ناراحت نمیشم و تازه کیفم میکنم !!!!!!!!!

وگرنه کودک درونم هنوز کاملن فعاله و خودم همون ۱۷ \۱۸ سالگی موندم و بیش از این نمیتونم قبول کنم 

چشم بهم زدنی من ۴۰ ساله خواهم شد=\ نمیتونم تصورش کنم وقتی جوونیای یکیو میبینم و الانشو مقایسه میکنم ناراحت میشم و میگم چه حیییف ینی منم....فکرشم ندوست


باورم نمیشه فقط سه هفته مونده !زود گذشت ...بهتر از سال قبل گذشت شاید واسه همین زود گذشت امیددارم خوب هم تموم شه

من خیلی برام مهم نیست دیگه و گاهی فکر میکنم از راه های دیگه هم میشه ب اهدافم برسم و خدا هم باهامه 

فقط مامان بابارو راضی و خوشحال کنه منو هم یجوارایی بله:دی 

خودم که علوم تغذیه دوس دارم تا ببینم خدا چی خواد:|

از کلاس ما خیلی دانشجو نداشتیم و مشتاقم ببینم شغل اینده دوستام چی میشه فعلن پرستار ماما حسابدار مهندس پزشک داریم عکساموونو که میبینم رو قیافه بقیه ی کنکوریمون علامت سوال میبینم:))))

قراره سعی کنم روزای اخری بکوب بخونم بر خلاف هفته هایی که کم کاری داشتم -__- و کمتر بخوابم  =\\\\\ خوابم میاد الان!!!دی

اخ که چقدر مشتاق بسته شدن پرونده کنکورمم ....

حیفِ این عمر:((   هرچند  جوانی کجایی که یادت بخیر  شِری بیش نیس ! چون کار خاصی هم نمیتونم بکنم :/ و نتونستم! فوقش مسافرتی کتابی فیلمی چیزی... جدا مسن تر ها چیکار میخواستن بکنن که برگدن اون دوران انجامش میدن؟ بگن بلکه ما حسرتشو نخوریم ،والااا!!! 

++ستاره هاتون چشمک زنان منتظرن ..بخشش باشه:-)

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۲۵
هانا