بلندی های بادگیر

طرحی از یک زندگی :)

طرحی از یک زندگی :)

داشتم ادبیات میخوندم انصافا بیت هایی میبینم که دلم میخواد همشونو حفظ شم اما فعلن حسش نیس:))

شعرایی که راحت میشه فهمیدشون رو خیلی دوس دارم:دی

اما این شعر خیلی قشنگ بود :

در دایره ی قسمت ما نقطه ی تسلیمیم        حکم انچه تو اندیشی..لطف انچه تو فرمایی


اعتراف میکنم شب قبل از خدا خواستم که هرچی که خودش میدونه ب صلاحمه برام پیش بیاره(امروزم شعرش رو دیدم)

شب قبل هم فیلم خدایا تو بزرگی رو دیدم (موضعش این بود ک بازیگر مرد فیلم قدرت پیدا کرد ک هر چیزی رو ممکن کنه و اون خواست که مردم همه ب ارزشون برسن وچه قشقرقی(غ :|) و اتفاقاتی افتاد که ب صلاح هیچ کس نبود و اونجا بود که دوباره تلنگر خوردم )

 سال قبل هم همینو خواستم اما بعد از دیدن جواب نهایی گریه کردم گلایه کردم داد زدم ک چرا و الان شرمنده م از خدا که با صدای بلند باهاش حرف زدم! بی خودی دست و پا زدم شبیه این بود ک بیفتم داخل ی اب کم عمق اما الکی دست وپا بزنم وجیغغغ ک دارم خفه میشم اما نشدم و فهمیدم اونقدارم سخت نبود موندن (اخه فک میکردم بمونم نمیتونم ادامه بدم) اما شکر خدا تونستم وخواهم توانست خوش حالم ک نرفتم فوقش ی سال دیرتر از خانواده دور میشی:)) این که بد نیست؟! سختی هم داره اما خب میسازیم:))

 امیدوارم اینا یادم بمونه ک من از مصلحت وسرانجام چیزی ک خودم دوس دارم خبر ندارم و بهتره بسپارمش ب خدایی که اینده رو میبینه و مطمئنن برام بد نمیخواد !

امیدوارم برای شما هم همینطور باشه:)


۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۲۱
هانا

باید یه نامه ب خودم بنویسم و از وضع موجود ابراز نگرانی کنم:|

کوالا شدم اصن:/ زمستون اومده ودارم ب خواب زمستونی میرم !!  اصن یه وضعی!! انگار گرد دوغ پاشیدن تو هوا

صبح ساعت 8 لطف کردم وبیدار شدم اما یک ساعت و نیم گذشت وشدیدا خوابم گرفته و همش چرتم میومد منم اومدم ونیم ساعت خوابیدم

حالا اون ب کنار ظهر ساعت 4 دوباره خوابم میاد و نیم ساعت میخوابم و من درون اصلنم شرم نمیکنه و با پروییی تمااام میگه  خوابم میاد خو:/

تا همین دوهفته پیش خوب بودم و زود بیدار میشدم و ظهرم خوابم نمیبرد اما حالا برعکس شدم

اصن از این وضع خوشم نمیاد نمیدونم چیکار کنم و اون روزا چیکار میکردم ک خوابم نمیگرفت هر لحظه:(

 نمیتونم مقاومت کنم ودلم میخواد بخوابم :|| 5روزی میشه که اینطوری شدم و ب دنبالش ساعت مطالعه های شرم اور


+چند روز پیش با اقای و هم صحبت کردم و گفت هر کمکی از دستش بر بیاد انجام میده الان خیالم کمی راحت تر شده  کمی هم میترسم از کم کاریایی که اینبار باید گزارشش داد امیدوارم از پسش بر بیام

++ی سری اهنگایی هستن ک خیلییی وقت پیشا شنیدیشون (حتی بچه بودم)و وقتی یهویی پیدا شون میکنی از گوش دادنش لذت فوقالعاده ای میبری و اینبار با ترجمه ش وچه مضمون جالب وقشنگی:) *_* از این حس های قشنگ نصیب شما نیز هم:)

+++ی سختی که این روزا دارم نداشتن موهامه :)) چون از اولین باری ک پسرونه کردم دیگه نمیتونم جلو اینه مو تاب بدم البته خب نفعش ب درسم میرسه و وقتم گرفته نمیشه دلم برا موهام تنگ میشه گاهی اما خب راحتی ک این داره رو در حال حاضر با هیچی عوض نمیکنم :)))


۹ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۶ ، ۱۷:۲۷
هانا

دو روزی میشه که ذهنم واقعا خسته س و کششی نداره

دیشب تا 2 بیدار موندم کمی اهنگ گوش دادم اما هیچ کدوم ب گوشم خوش نیومد..

صبح ساعت زنگ زد ..بی محلی کردم اما دست بردار نبود خاموشش کردم و  گذاشتم سر جاش انگار نه انگار ساعتی زنگ زده باشه ! ساعتی بعد بابا اومد وصدام کرد نفهمیدم چی گفت فقط تایید کردم و وقتی رفت سرکار من هنوز خواب بودم کمی گذشت فقط !! اما ب زمان ساعت دوساعتی گذشته بود ...لعنتی ساعت 10 شده بود !

کمی خوندم کمی طفره رفتم و زمان گذشت ظهر هم مقداری خوندم خسته شدم دراز کشیدم روتخت میدونستم چون زیاد خوابیدم دیگه خوابم نمیبره

اما مهلت نداد حتی کرنومترو استپ کنم ! منو برد.... :|

اما امشب

کلی خندیدم از ته دل ..حتی الکی..  با خواهرم شوخی میکنم و  میخندم و میخنده اما طبق معمول بعد از ی عالمه شوخی خرکی و مسخره بازی دعوامون میشه :))) کلی سرزنش میشم ک مگه من بچه م ؟  اهمیتی نمیدم جون واقعا بچه ام :))

اما مشکل بزرگ من :.... بعد دعوا خندم میگیره!!! ب کولی بازیامون خندم میگیره :/

میرم تو فکر و خونه ب ی خوابگاه مبدل میشه ..دلم تنگ روزیه که با دخترای خوابگاه کلی بگیم وبخندیم بی تفاوت نسبت ب امتحانی ک فردا داریم

(عوضش اخر شب مجبوریم خر بزنیم تا صبح پاس بشیم لاقل ://  :)))  )


+امروز وقتی دینی رو باز کردم و درسی ک قراره امروز برای بودجه بخونم رو دیدم فکر کردم کاش برای دانشگاه بود و امتحانش رو داشتم همین فردا..

البته قدر این روزا رو باید دونست قدر این لحظه ها.. روزای 19سالگی من که هیچوقت تکرار نمیشه و13سالگی خواهرم و 40واندی سال بابا و مامان

باورم نمیشه سال دیگه 20 ساله میشم..زمان خیلی بیرحمه:(

++میترسم از اینکه جمعیت اونقدری زیاد بشه که رتبه سال قبلو زیاد کنمش ...اما ی چیزی درونم میگه تو از سال قبل بهتر خوندی و خواهی خوند

اما باز دلم قرص نیست...


۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۶ ، ۲۱:۳۷
هانا


چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد


من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک


+ خب از الان استارت هفته رو میزنیم (صبح تمرکز نداشتم اصن:/ )

پر انرژی و با انگیزه  

برای ترکاندن ازمون بعدی این هفته و دوهفته بعد ترش باید حسابی خودم وکتابارو بترکونم :)


+بگو تصمیم دارم ب قله برسم ن که مث یه ادم برفی بمیرم

++بخاطر هدف یعنی توو هر شرایطی ادامه سفر

برگرفته از اهنگ باور 25 باند


+++وقتی از خدا میخوای .. کم نخواه *_^


التماس دعا :)  یاعلی

# مثبت :)

۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۶ ، ۱۵:۵۸
هانا

درون مرا هیچکس نمیتواند ببیند حتی نزدیک ترین

کسان من ، تازه چه میتوانند بکنند !

در نهایت احساس همدردی ...


👤 محمود دولت آبادی



پرم از راه از پل ،

از رود از موج‌  پرم از

سایه برگی در آب‌ چه درونم تنهاست‌ !


👤 سهراب سپهری


..گاهی چیزی نمیتونی بگی حتی نمیتونی حرف دلتو بزنی کلی حرف مث بارون رو سرت میباره اما جوابی نمی دی چون میدونی درکی وجود نخواد داشت فقط باید بشنوی و بگذری و درد اونجاساینطوری فک میکنن حق با اونهاس

اینستاگرام رو اصلن دوست ندارم  از همون اول متنفر بودمو حذفش کردم فقط اینجاس ک احساس راحتی میکنم اونجا حتی نمیتونی حرف دلتو بزنی پر از قضاوت های نابجا

قضاوت ی کنکوری ..از طرف ی اشنای نزدیک خیلی نزدیک...ب اسم دلسوزی...دلسوز نمیخوام :/

بعضی وقتا حرفمون رو مزه مزه کنیم بعد بیانش کنیم  • شیشه دل کسی رو نشکنیم  

 

بعدا نوشت:از بس زلزله اومده دیگه ریشترش رو هم میتونیم دقیق حدس بزنیم😑 

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۶ ، ۱۵:۵۴
هانا

طبق عادت همیشگی م وقتی دوره م شروع میشه حوصله هیچ کاریو ندارم و اون شامل درس هم میشه واین لعنتی ترین اتفاقیه ک میتونه بعد از گرم کردن موتور درس خوندن اتفاق بیفته

اما خوشبختانه مث هر سری طولانی نشد وبا تلنگر ب خودم برگشتم سر زیستم چون از هرچی عقب بمونم نباید از زیست عقب بمونم

طبق برنامه ای ک برای خودم نوشتم زیست رو 30فروردین تموم میکنم(دور اول) اما مسئله کجاست؟

خوشبختانه ش اینجاست ک میرسم بخونمش و اونقدرا عقب نموندم وزود جلوی ضرر رو گرفتم اما بدبختانش اونجاست که عایا فرصت برای مرور هر سه پایه تا اول تیر هست یانه ؟؟!! من تجربه ای برای مرور زیست نداشتم دوستانی ک کارشون ب مرور رسیده مرور هر پایه چند روز طول کشیده  ؟؟

شیمی رو احتمالن برسم تا اواخر بهمن کلن جمعشون کنم و شروع کنم ...استرسی ندارم بخاطر اینکه زیست کمی عقبم چون درعوض ی سری از درس ها خصوصا عمومیا جلو هستم ویا رسوندم  ...

+اینجا ک مینویسم دغدغه هامو ذهنم کمتر مشغوله افکارم تازه میشن راه برای یادگیری م باز میشه ..نوشتن جادو میکنه :)  مرسی که میخونید


+همینجوری نوشت:

تصمیم دارم دوباره موهامو پسرونه کنم :))  خیلی کیف داره ..متفاوت بودنش ..راحتیش.. باهاش حال میکنم هرچند عاشق موی بلندم اما  میخوام راحت باشم و تمرکزم ب درسم باشه راحتیش بخاطر اینکه سالهای قبل موی بلند دردسری شده بود هروز ی بافت جدید امتحان میکردم اما امسال خیلی راحتم! دستامم راحتترن حتی :/  باورتون نمیشه حتی برای شکار موخوره ها دقایقی ن چندان زیاد صرف میکردم...

^_^

+++دلیل پرخوری های این مدتمو فهمیدم...استرس!! بله استرس خودشو توی پر خوری نشون داده حالا شانسم نداریم اشتهام کور شه://


۷ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۹۶ ، ۱۷:۲۷
هانا

از هر دری سخنی😋

   

در هفته جاری ک رفت حسابی ترکاندیم و رکورد ساعت مطالعه خود را زدیم و بسیار راضی و خوشحال هستیم

باشد ک این روند ادامه پیدا کند و رستگار شویم البته نمیدونم چی پیش میاد امیدوارم خوب بشه

٪‏ حتما میشه من در هر حال  پیروز میشم چون نسبت ب پارسال مطالب بیشتری خوندم هیچ جای نومیدی نیست

خدایا توکل ب خودت :) 

+اگه کسل هستید و خسته حتما هفته ای یک بار باشگاه برید تاثیرش بینظیره انرژی کل هفته تون تامین میشه و سبک میشید 👻برای من ک اینطور بود ای کاش هفته های قبل ش هم میرفتم متنفرم از اینکه همه تلاش تابستون برای رسیدن ب وزن مورد نظرم از بین بره اما چ میشه کرد کنکوره و هزار دردسر://

این روزا خیلی ب هدفم فکر میکنم و دوس دارم بهش برسم 

امروز سری زدم ب اینستا و عکسای دوستای دبیرستانمو نگاه میکردم ...چقدر عوض شدن بزرگ شدن و بعضا دانشجو شدن دلم برای ی دورهمی تنگ شده شاید خیلی دوستی عمیقی با همشون نداشتم اما خب.. باخودم فک کردم کاش منم دانشجو بودم اما صدای درونم گفت ملاک رفتن ب دانشگاه نیست ملاک رسیدن ب هدفه 🙅🏻💪🏻

دلم بارون بی وقفه میخواد دلم برف میخواد برف برف برف.خدا جون بارون و برف پلیز :/





۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۹۶ ، ۱۰:۳۰
هانا

اول ک میخواستم از این چالش بنویسم فک کردم ساده س و زود مینویسمش الان ب غلط کردن افتادم😬

شاید چیزاهایی غیر از اینا هم باشه ک من در حال حاضر ب ذهنم نرسه دلایل زیر صرفا توسط مغز له شدم (از فشاری ک اوردم برا نوشتن این دلایل ) تراوش شده :/ 

 1: میخوام زنده بمونم تاببینم ک پدر و مادرم و کسانی ک دوستشون دارم بهم افتخار میکنن

2: باید ب قله برسم و ب کسایی وقتی شکست خوردم گفتن هه ی لبخند پیروزمندانه بزنم و بگم دیدی

3:بعد از رسیدن ب ی شغل خوب و درامد خوب توی ی موسسه خیریه عضو باشم ی عضو مهم

4: میخوام ب کشورایی ک دوست دارم برم از لندن و پاریس و چین و هند و ایتالیا ووو با فرهنگشون اشنا شم

5: اگه بمیرم پدر و مادرم خیلی عذاب میکشن نمیخوام عذاب بکشن

6: دستم تو جیب خودم باشه و ی عالمه خرید کنم از هرچیزی ک خوشم اومد بخرم توی این خرید ترجیحن با همسرم باشم🙈

7: بچه های قد و نیم قدی ک مال خود خودمن❤️

8: کارایی ک دلم میخواد تجربه کنم و هنوز تجربه نکردم میتونه شامل چیزای ساده ای باشه اما دلم میخواد تجربشون کنم 

9: اینقدی زنده بمونم ک فرصت داشته باشم برا اون دنیا توشه ای بردارم از دست خالی رفتن میترسم..

10: تجربه عشق واقعی ک ب سرانجام برسه 

11:امام زمان رو ببینم و باهاش حرف بزنم...

دیگه واقعا قفل کردم فعلن همینا🙄

دلیلی هم بودن ک احساس کردم شاید اینا علت زندگی و زنده بودن نباشن🤔 حال کامنت نداشتید بی زحمت روی اون فلش سبزه کلیک کنید بفهمم خوندید🙏🏻تنکیو


خدایا چنان کن سرانجام کار    ک تو خشنود باشی و مارستگار و خوشحال😁



۸ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۶ ، ۱۱:۴۹
هانا

تقریبا خوب پیش میره درسام... دیروزم باشگاه رفتم و سبک شدم واقعا ^_^و حسابی انرجی گرفتم=)) 

اما 

ی مشکلی هست ..سردرگمم حولم اصن نمیدونم دارم درست میرم یانه ...؟؟؟!!!

سخت میتونم ب مشاوری اعتماد کنم و برم پیشش اما انگار واقعا دیگه باید برم ..احتیاج ب تایید دارم قراره با دوستم برم مشاوری ک خودش میره\ ۲۲ دی\ البته هنوز بین دوتا مشاور نمیتونم یکیو انتخاب کنم عجب برزخیه :|| 

برنامه ی طولانی مدتی ک واسه خودم نوشتم همش ویرایشش میکنم نمیدونم اول چرا دقت نکردم=\ 

کمی تا مقداری استرس دارم ...

+کاش کتاب همایش سومم همون موقع میخریدم ..شهرما نداره و فردا نیازش دارم=\


اصن چه روزای خوبی ://  :)))))) 


+++++++++ تولد داریم چ تولدی:)) [خزیت جمله بالا بود :/ ] بابا جونم تولدت مبارک باشه از خدا میخوام سایتو نگهداره واسمون*_* بابایعنی حس امنیت 

فقط اگه میشه صبحا سعی نکن با هر چی دم دستته منو بیدار کنی عزیزم ..امروزم با گیره لباس اخه :| ! =))))

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۱۰ دی ۹۶ ، ۱۰:۰۵
هانا


کاش یکی میبود ک بی دغدغه میتونستی بهش زنگ بزنی یکی ک بتونی همون حرفایی ک با خودت میزنی رو بهش بگی یا اصن نگفته بهمه حالتو.. یکی از جنس خودت ک درکت کنه ک حالت رو خوب کنه ک بخندوندت ..


-تلفن رو بر میدارم صدای بوق ممتد ش تو گوشم میپیچه ...!


۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۶ ، ۱۹:۱۲
هانا
بله....
و دی ماه هم فرا رسید و ی فرصت خوب با خودش آورده تا کاستی رو جبران کنم برنامه ای ریختم و امیدوار هستم کامل انجام بشه چون این بهترین و آخرین فرصت مناسب هست ب مناسب دقت شود ^_^
امروز حال خوشی نداشتم  ...نمیدونم اما جسم و روحم خط خطی
از طرفی دارم حرصد ی آدم نمک نشناس تو خانواده رو میخورم ک چس مثقال وجدان نداره ..و مادر پیری رو از دیدن یادگار پسرش محروم کرده خدا اینطور ادما رو نبخشه:( 
روز بعد نوشت:
امروزم حالم ی جوریه ..ی جور عجیب ‌...همش تو خودمم دلم میخواد تو ی خلسه اروم باشم و ب رویاهامه فک کنم 
از این وضعع خسته شدم خیلی سعی میکنم تحمل کنم و لبخند بزنم اما نمیشه
نگاهم ب کتابه اما فکرم با کتاب نیست 
میدونی..هنوزم میگم اون جذابترین مردی هست ک تا الان عمرم دیدم و همش دلم میخواد خدا ی ورژنش رو هم برای من بفرسته :/   
در این راستا شاعر میفرماید : گل نیست چنان رعنا ک تویی   مه نیست بدین گونه جذاب😆😜ک تویی *_* 
خلاصه که همش با خودم کلنجار میرم ک بخون دختر نکن اینکارو با خودت چ مرگت خو://
+راستی شمام این روزا پس از باران رو میبینید ؟ :)) 

روزا قاطیه چون هیچی سر جاش نیست ...ساعت مطالع سر جاش نیست این فکر و خیال لعنتی سر جاش نیس ک نیست
....
۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۹۶ ، ۱۹:۲۵
هانا

باید اعتراف کنم یه ماه بیشتر بود ب سر و روی اتاق بیچارم دستی نکشیده بودم و خودم ازش حالم بهم میخورد ..کتابای بهم ریخته ک شب موقع خواب کتاب رو رو میز مطالعه ولو میکنم و صبح همشو میزارم رو تخت و این مووضع هر شب تکرار میشه دیگه درمورد کتابا و برگه های نقاشی خواهر جان صحبتی نمیکنم ک ب عمق فاجعه میافزایدندی:// 

دیشب همش درگیر بودم ک بلاخره برم ازمون یا نه بعد از جنگیدن با خودم تصمیم گرفتم سکوت کنم و کسی نفهمه من آزمون دارم امروزم ک میبینید اینجام بعد تمیز کردن اتاقم^__^🙈

برای این ی ماه حسابی برنامه ریزی کردم این اخریشه و دیگه جا نخواهم موند من برای هدفم میجنگم و تلاش میکنم 

 دو روز قبل بعد از دیدن دورهمی همه حس بدم از بین رفت خیلی کسل بودم و ی فاز غمگینی داشتم ک دلیلشو پیدا نمیکردم اما با مدیری عشق درست شد :))

مرسی هستی:)))

تصمیم گرفتم با 'ک' رقابت کنم کاملن دوستانه. بهترین رفیق دنیاس 😍 از وقتی فهمید خوب درس نمیخونم هر شب پیام میداد و ساعت مطالعه میخواست درسته چندین بار صفر بودم اما مهم کار قشنگش بود که همیشه یادم میمونه  امیدوارم دوتامون ی رشته و شهر بیاریم


#موفقیت_بهترین_انتقامه 💪👊

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۶ ، ۱۱:۴۲
هانا

چقد وقت صرف پیدا کردن ی عنوان کردم اخرشم ارور دادم وب قبلیم بیشتر خلاق بودم:/

چقد خوبه یجایی هست ک میتونی بنویسی ..خیلی خوبه:)

اومدم بنویسم اما نمیدونم از کجا شروع کنم ...

فقط دلم میخواد ب گوش همه ادمای دنیا برسونم ک هر ادمی منحصر بفرده اینقد مقایسه نکنیم

این روزایی که داره میگذره من مثلن 19سالمه اما رفتار نزدیکترین ادمای اطرافم جوریه ک انگار14 سالمه......

ای کاش میفهمیدن ک ی دختر 19ساله ی دختر عاقل و بالغه اونقدر ک میتونه خودش فکر کنه درست و غلط رو رو لاقل توی مسیر کنکورش تشخیص بده ..میدونه باید چیکار کنه

میدونه اونم از کسی کم نداره و باید تلاش کنه

اما والدین عزیز خداوکیلی درسته عاشقتونم اما خب مطمئنن دلیل وجود من تو این دنیا صرفا براوردن خواسته قلبی شما و سربلند کردن شما درمقابل اقوام نیست والا نیست


جمله جالبی در کتاب بیشعوری بود :


به بچه هایشان اینطور تلقین میکنند که وظیفه واصلا تنها دلیل وجود داشتن انها این است که پدر ومادرشان را سربلند کنند.....

من نمیخوام برا مردم زندگی کنم ..خیلی وقتا سرکوفت رتبه نشدن از طرف خاله و ... میشنوم میدونم خیر منو میخوان اما خب این حرفا هیچ کمکی ب من نمیکنه . خیلی افراد موفق تو تحصیل میشناسم که الان احساس خوشبختی نمیکنن و برعکسش کسایی هستن ک با ی رتبه معمولی وشغل معمولی تو زندگی از ی کسی ک رتبه بوده جلوترن


+لطفا نمیه پر لیوان رو هم ببینیم

ارزش های خوب ی نفرو فراموش نکنیم ..اینقد روو کنکوریا کلیک نکنید بزارید باخیال راحت و اسوده راهمون رو بریم

++این روزا پر از استرسم ...طوری ک احساس میکنم تپش قلب گرفتم جالب اینجاس ک طبق اون چیزی ک بالاتر گفتم فک میکنن من ی دختر بچه از دنیا بی خبرم ک نباید هیچ استرسی داشته باشم اصن استرس من چی میتونه باشه و تو چرا .. اینجا ی سوال پیش میاد ک منو جز ادمیان حساب نکردند عایا؟؟؟؟؟

از فرط استرس صورتم جوش زده و دلم میخواد تابستون زودتر بیاد ک دوباره از بین برن:|| :( 


تو این سالایی که کنکور داشتم همیشه جای خالی کسی ک منو درک کنه خالی بوده ... البته از حق نگذریم جناب پدر امتیاز بیشتری میگیره تو این زمینه


+++دانی چه کنی ؟ مرا ب من باز گذار....

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۶ ، ۱۰:۲۹
هانا

1: نامشروط همدیگرو دوست داشته باشیم  :)

2:عزت نفس داشته باشیم یعنی : خودمو همین جور که هستم دوس دارم ضعف هامو میدونم و سعی میکنم جبران کنم اما باوجود اینا از خودم راضیم :)

اینا دو موضوع مهمه ک باعث میشه ما حالمون خوب باشه .

یکی از فانتزیام اینه منم برم تو برنامه های تلوزیونی ب عنوان ی کارشناس توضیحای قشنگ قشنگ بدم:))


چند روزی میشد از بابا مامان دور بودم حسابی دلتنگ.. این وسط شب قبل از برگشتنشون خواهرم اروم ویواشکی دلتنگشونه و بغضش میترکه ..درکش میکنم اما من باید ارومش کنم ...

خونه مامان بزرگ ک بودیم البومای قدیمی رو ورق میزدیم و جای خالی دونفر خیلی ناجور خالیه تو خانوادمون و چقد دلتنگشونیم:(

زندگی چقد زود میگذره .خیلی کوتاهه ...بیشتر مراقب اعمال ورفتارمون تو دنیا باشیم ..و با محبت تر باشیم نسبت ب هم ..هوای همو داشته باشیم ممکنه فردایی نباشه


درسامم عی بدک نیست اونجا که بودم   17ساعتی خوندم  بعد الان دوروزه نخوندم و فردا هم که شنبه س( نگاه بدجنس ب شنبه خخخ)

البته دیگه بماند کلاس زبان نرفتم چون امتحانشو نخونده بودم و برای حفظ آبرو نرفتم:|  غلط کردم نخوندم:(((


۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۶ ، ۲۱:۰۹
هانا

 گاهی وقتا هم هست ک دلت میخواد همه مخاطباتو بلاک کنی . 

از همشون ی مدت طولااانی دور باشی بلکه بهمی عایا کسی هم دلتنگت میشه؟ اونقدری مرام داره بهت پیام بده

دله دیگه بهونه گیر میشه گاهی

گاهی وقتام هست دلت میخواد تمام روز رو با شادی برقصی ..خنده عزیزانتو ببینیو کیف کنی

راستی ک چقدررر دنیا کوتاهه و مفت از دستمون میره

دلم خیلی گرفته از این همه بی معرفتیا ازهمه ادما اما سختترش اینه ب روی خودم نمیارم و میخندم و اینجاشه ک سخته ..گاهی دلتو نگاه میکنی تیکه تیکه س در حالی ک همیشه سعی کردی کسی نرنجه دلش نشکنه

چرا اخه 

چرا همیشه من باید شروع کننده باشم ینی میشه ی روز دوستایی داشته باشم ک اونا شروع کننده باشن بدون اینکه کارشون گیر من باشه

دلت میخواد داد بزنی و از همه گله کنی

اما تهش با لبخند همه چیو حل میکنی...



۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۶ ، ۰۰:۵۷
هانا