بلندی های بادگیر

طرحی از یک زندگی :)

بلندی های بادگیر

طرحی از یک زندگی :)

بلندی های بادگیر

ما با هیچ کس اتفاقى آشنا نمیشیم،
حتما دلیلى بوده که مسیرشون با ما تلاقى کنه:)

من نه عاشق بودم ؛

و نه دلداده به گیسوی بلند

و نه آلوده به افکار پلید

من به دنبال نگاهی بودم

که مرا از پس دیوانگی ام میفهمید

 

جبران_خلیل_جبران

 

+ب دنبال نگاهی هستم که مرا ازپس دیوانگی ام بفهمد:) 

نیست که:/ 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۹ ، ۰۰:۰۹
هانا

از بعد از اینکه ی سری باور ها در من عوض شد دیدم ب مرگ تغییر کرد 

دیدم ب دنیا تغییر کرده

ممکنه بازم تغییر کنه وووو 

اما حالا نمیدونم خوبه یا بد اما همیشه فرض تنظیم شده رو من اینه که :هی تو تنهایی! تو خودتو داری.

من از رفتن کسی ناراحت نمیشم 

ینی حس نمیکنم کسی منو رها میکنه بلکه منم که کسیو رها کردم حتی اگه برعکس باشع 

چون در هر صورت کسی که منو رها کنه و خبری ازم نگیره منو از دست داده !!! خودشیفتگی نیست واقعا ! 

این سپر من مقابل تمام نامردی های دنیاس 

بی عدالتیای دنیا 

مثلا ببین من دوبار دعوا میکنم بار سوم اما بار چهارم لبخند میزنم و فکر میکنید که مشکلی ندارم 

خیر فهمیدم طرفم اهمیت نمیده پس منم نمیدم چه بسا کمتر !!!  یکیشم اینه درکم از طرف مقابلم بالا میره و یا قطع امید میکنم کلا از این سه حالت خارج نیس! 

 

من نمونه بارز ادمیم که میبخشه اما فراموش نمیکنه :/ :))) 

کینه ای نیستم اصلااا فقط یادمه همه چی 

 

اها از سنگ شدنم بگم !!! 

واسه این دلایله حس میکنم پوستم کلفته:)) ینی کسی بره کسی بیاد!  چه میدونم ..نمره بگیرم یا نشه اونطور که خواستم ب تخممه:))

 

اما اما فقط خودم و کسی که منو میشناسه میدونه چههه ادم نرمی این زیر مخفی شده 

تازه باز کسی که منو میشناسه نصفشو میفهمه

 

نمیدونم چطور شد این شخصیت در من ساخته شده 

متعجبم از کسی که تجربه ضربه خوردن از هیییچ کسیو نداشته اما اینطور ریر پوسته ی کلفتی پنهان شده 

هر چند دوسش دارم باعث میشه توی نامهربونیای روزگار دووم بیارم:)

بسیاز از نااگاهی و بی شعوری دیگران رنج میبرم

چه بسا کسی از بشعوری من رنج ببره !! اینم هست!! اما امیدوارم بسیار کم باشه و سعی دارم:)

 

 

 

 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۹ ، ۰۴:۰۵
هانا

سلام ب همه که میخونن و سلام ب خودم در اینده:))

عاشق اینم با ایندم حرف بزنم:)))))

این مدت بیشتر پیش نویس میکردم نمیدونم چرا :/ باز مرض گرفتم !!!

امتحاناتتت دارن منو میکشن خیلییی طولش دادن منم واحد زیاد برداشتم البته:((

ب خوبی گذشتن ولی:)

در انجام تحقیق دکتر م هنوزم کوتاهی میکنم و پروژه رو تخوبلش ندادم ینی بخاطر نمرش نیستا میترسم ترم بعد باهاش چش تو چش شم زشته انجام ندم باید گشادیو بزارم کنارو تکمیلش کنم

این کرونا هم کاش زودتر بره بچه مردم که من باشم با هزار امید اومدم دانشگا که رها بشم از بند خونه :/ اینطوری که کلشو تو خونه پاس میمنم؛/

نمیدونم چه عجله ای داریم زودتر تموم کنیم درسو!!! امیدوارم پشیمون نشم ازش!!!!

قراره بعذ امتحاناتم با ارزو و مونا تماس بگیرم 

چقد دل تنگشونم خصوصا ارزو

شایدم با فاطمه ... مرددم که بخواد البته کاستی از من نبود اون خودش پیگیر نشد باز من دارم مرام میزارم!!!

....خبریم از انیا بلایت جان نیس:///

خلاصه این روزا ب شدت دلتنگ تمام دوستای مجازیو غیر مجازیم 

 

ینی اینقدری که من دلتنگشونم اونام اره؟؟؟؟ 

دوس دارم بهم ثابت کنن راستش دیگه حرفای ابکی ب دلم نمیشینه!!!

با ی تماس یا پیام دلم برات تنگه !!!! همین واقعا...

 

چقد خوابم عن شد بخوامم نمیتونم زود بخوابم فاااک:/

دلم تنگه کتاب خوندنه ولی از بس درس خوندم عقم میاد حتما بعذش:/// 

من حس میکنم خیلی نفهمم:((( دلم میخواد کتابای دنیارو قورت بدم-___-

 

دلم میخواد ی شهروند خارجی بودم تو ی شهر اروپایی اهء:/  

که شاید نویسنده هم بود یا بلاگر!!! راحت بودم عکس میذاشتم و فلان:))) 

کنار همسر بور خارجیم :))))) مثلا من ایرانی م مهاجرت کردم:/ یا با همسر ایندم بعدا مهاجرت کنیم... چه خوب میشهههه 

شایدم اون اونجاس منتظره من مهاجرت کنم پیدام کنه:))) سک سک:/ 

بهتره بخوابم:| 

 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۹ ، ۰۳:۰۱
هانا

سرکوب احساسات و غرایز خیلی بده 

تا اینجا که من فهمیدم ب هر حال!!! 

همش باعث دردسره! 

اینارو نمیگم ک چون امتحان درسی مربوط رو دارم ن اتفاقا:)) 

میگم چون خودم شدم اون دسته ای که احساسات عاطیفمو مخفی میکنم میزنم تو سرشون اجازه بروز و رشد بهشون نمیدم پر و بال نمیدم و چقدر دنیا قشنگ تر بود اگه ب عواطفمون پرو بال میدادیم و اجازه رشد! 

این در صورتیه که خب هیچ شکستی و ناکامیی نداشتم!!!!!!!! اگه داشتم ب این ربط پیدا میکرد احتمالا.

و چرا ؟ خودم ک میگم ی ترسی اون پشت پنهون شده !!!! 

حالا اون ترس چیه ؟ علت چیه ؟ کارم درسته یا غلط ؟ کار یه متخصص بالینیه:))) خودم تا اونجا رفتم ک فقط میتونم بفهمم چی ب چیه یذره گاهیم با کمک سرچ ،  اما راه کار ؟ هنوز خیر

اخه میدونی ؟ هر کی ندونه خودم که میدونم من چقدر ادم عاطفی هستم( وابسته اما نه! نمیدونم چرا ادما اسم وابستگیو میزارن عاطفه) ولی در ظاهر اصن ادم لطیفی بنظر نمیام ظاهر قیافه نه ! ظاهر ظاهر ؟ اندرستند؟؟

 

++ی سوالیم ک دارم از درمانگر گرامی ک بعدا خدمتش برسم چرا من عاشق فیلمای رزمیم مث ژانر های بروس لی و جکی چان و سلمان خان:)))) ولی از دعواهای خیابونی حالم بد میشه :/ ینی از اونا نیستم که برم تماشا و کتک خوردن یکیو ببینم:/   اون لحظه هر کاریم کرده باشه من دلم میسوزه براش:/ خلاصه که این پارادوکس عجیبیه در درونم! 

 

* اگه روانشناسی نمیخوندم قطعا از کنار همه اینایی که گفتم ب اسونی رد میشدم

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۹ ، ۱۶:۰۸
هانا

اقااا من هررر اختلالی هر کوفتی که میبینم من دارمش😂😂🤦🏼‍♀️ 

ولی ن دور از شوخی چقدر خوبه که بدونی ریشه مشکلاتت از کجا اب میخوره:) 

و حتی مشکلات اطرافیانت! اینطوری میتونی بهتر درکشون کنی و باهاشون کنار بیای 

حالا باید بیشتر تحقیق کنم شرایط زیادی لازمه در مورد هر نوع دلبستگی و اختلال تا ب خودم انگ ش رو بزنم:))) 

هر چند خدارو شکر تا ب الان اختلالی ندارم😂😂🙏🏻🙏🏻🙏🏻

 

+امتحان مجازی چه خوبه:دی

+کاش کلاسا ولی حضوری بود:(

+من بعضی وقتا نمیفهمم با خودم چند چندم :/ 

+بلاخره که میفهمم 

+اینده روشن است؟؟؟ (اون مدلی که میخوام؟!)

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۹ ، ۱۵:۲۱
هانا

اقا امروز کلی خوش گذشت حیفم اوند ثبتش نکنم

من ٢٢ساله شدم ی سال دیگه گذشت و من بزرگتر شدم و امیدوارمممم که همونطور که جسمم مسن تر شد روحم هم بزرگ شده باشه عقلم رشد کرده باشه 

کتابای خوبی رو در این سالی که گذشت خوندم 

رفیق قدیمی دیگری رو ب مخاطبام اضافه کردم ❤️

رفقای جدیدی دارم فعلا در حد کم ولی دوس دارم گستره دوستامو بزرگ کنم هر چند که صمیمی نباشن اما خوبه دوس دارم :)

امسال جشنو بردیم خونه مامان بزرگه چون اون نمیتونس بیاد پیش ما 

و خب روحیه م خوب نبود و درسو تعطیل کردم وچه خوب کردم جشن کوچولویی گرفتم حالم بهترتر شد اصن:))

امتحانا یخورده جا به جا شدن و باز تر شدن استرسم کم شد(ذوق)

کلی تبریک داشتم بیش از سال قبل منتظرم برا اون روزی که مطب داشته باشمو و مراجعا و همکارامم بهم عشق بدن 

اصن ما ب این دنیا اومدیم بهم عشق بدیم فقط عشششق

و چه خوبه هوای همو تو روزای سخت روحی هم داشته باشیم و شادیامونو جشن بگیریم❤️

ادم رفیقاشو تو روزای سختش میشناسه اینو دارم کم کم درک میکنم❤️

دوس دارم بیشترم بفهمم کیا رفیق روزای سختن!

هاردمون سوخت عکس تولد قبلیم پاک شدن :( حالا امسال بهترشو گرفتم  :))

ولی راضیم که دیگه وزن دوران کنکورو ندارم :/ چی بود اون تپلی:)))) 

ارزو کردم ارشد بالینی قبول شم وقتی هم چشامو بستم شمعو فوت کنم مطبمو دیدم 

راستشو بگم هول شدم از بس ارزو داشتم :/ این کوچیکه رو علی الحساب خواستم تا برسه ب بقیه ایشالا

 

 

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۹ ، ۰۱:۴۳
هانا

من از حرف ازدواج میترسم 

از بحثش پیرامون خودم میترسم 

از اینکه قراره من و یکی دیگه که نمیدونم کیه قراره ی زندگیو بسازیم میترسم از اصطکااک ها میترسم مطمئنن زندگی همیشه گل و بلبل نخواهد بود خب! 

از اینکه ی نفر از من خوشش میاد و پیگیرم میشه استرس میگیرم

میترسم وا بدم و بهش جواب مثبت بدم و بعد بدبخت شم:| این احساس منه !!! حس اینکه ی نفر میخواد بیاد که منو کنترل کنه من بشم خانوم خونه ش اون بشه اقا بالا سر:)))) حالا اینطوریم نه ولی مثلا اگه فاصله سنی وجود داشت نکنه مانع جوونی کردن من شه! من ادم شرو شور داریم اخه! نزدیک باشیم نکنه مرد پخته ای نباشه و این حرفا اصن پروسه ازدواج خیلی شخمیه :/ 

من متنفرم از اینکه بهش فکر کنم حتی 

دوس دارم تو رویاهای خودم غرق شم اصن ..! 

اینقدر من گیجم درباره این موضوع.. 

چون هم میخوام هم نمیخوام 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۹ ، ۱۷:۰۳
هانا

از اون ادمی که خوشیاشو تنهایی لقمه میگیره 

بعد وقتی ناراحته و مشکلی داره دلش هوای حرف زدن با منو بکنه :/ 

 

نه اینکه همه باید خوشیارو فقط باهم باشن خیر!! کسی که خوشیاشو با من سهیم میشه و توی غمام همراهمه به قولی زیر شمشیر غمش رقص کنان خواهم رفت:)

 

خلاصه که فقط وقت مشکلات یاد دوستاتون نیفتید:) 

یا همیشگی باشید یا خب ١١٥ هست:/

 

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۱:۳۱
هانا

دلم میگیره بعضی وقتا از اینجا بودن و شرایط زندگیو اینده  نامعلوم بعد دلم میخواد سر خانوادم داد بزنم 😂ولی دست اونام نبوده بدبختا ایرانی شدن بهر حال😂
اینکه همه ایندم دست منه و نمیتونم تقصیرو گردن کسی بندازم ازارم میده😂😂😂 البته مقداری از اینده شرایط بازار کاره:/ ولی باز ادم دست خودشه و بازم میترسم جا برای ادم (_ی با ماتحت فراخ)مثل من نباشه :/

میترسم از اینجا موندن 

از منتظر کسی موندن؛  مثل این دخترای دهه های قبل که منتظر ی ناجی(شوهر) بودن که بیاد و زندگی خسته کننده شون رو رنگ بده  ،   من نمیخوام همچین کسی باشم میخوام خودم ب تنهایی موفق باشم وبعد موفقیتمو با کسی دیگه باشم ینی چطور بگم ... میخوام اول بتونم جایی در اجتماع داشته باشم بعد همراه کسی باشم 

کسی که اونم اهل تلاشه و ترقی و بلند پرواز ..!

نمیخوام ... نه دیگه منفی طوری نمینویسم!! مینویسم که چی میخوام بشم:) 

• بعد از اتمام لیسانسم نمیدونم بهترین کار چیه؟:( شرکت توی ازمون استخدامی دولت و تلاش برای اون 

یا نه شرکت در ازمون ارشد ؟! اه خدای من :( 

میدونی چرا سردرگمم ؟ اینکه من قصدم ادامه تحصیل تا مقاطع بالاس شکی نیس ولی یجوری نیس بعد از لیسانس هنوز مستقل نشده باشم :| ؟ یخوووررررده لاقل ! که یه فرقی با الانم داشته باشم :(

من حتی هیچ هنر دیگه ای ندارم که ازش درامدی داشته باشم:/ بنظرم ادمای یه بعدی مثل من بدرد هیچی نمیخورن

:(

بابا این اینستا هم توقع ادمو بالا میبره اینقدر ادمای موفقو میبینی:( اونایی که از اولش مستقل طوری بودن 

همین الانشم زندگی با خانواده واقعا سخته .. اینو واقعا میگم  :/ چه برسه سالهای بعد تر!

من حتی مدتی که تو خونه م (که تمام وقتم هس الان) بیشتر سرم تو کار خودمه واتاقم خونه منه! 

ادم بی محبتی نیستم اما از وابستگی ترسیده و متنفرم 

حس میکنم اگه واقعا عین بلاد کفر از نوجوانی ب فکر یه کار میبودم و خلاصه عین اونا مستقل بار میومدم

خیلی اعتماد بنفس بیشتر وحال بهتری داشتم! 

از این سیستم شوهری بدم میاد !!!!! نه اینکه ازدواج بد باشه ها نه عالیه  ولی از اینکه سعااادتو برای ی دختر در ازدواج میبینن بدم میاد بعد سعی دارم که تحققش نبخشم  این عادت بد منه :/  چون خب منم از تنهایی میترسم!

نمیخوام روزی بیاد که ببینم تنهام با کسی بودن وهمزمان ترقی کردن بسیار هم زیباست:)

اما من انگار میخوام لج کنم و بگم دیدید من تنهایی تونستم:|||| از این اصرار خودم متنفرم

بله ... داشتم میگفتم بخاطر یه سری افکار من از ازدواج میترسم 

بعضی وقتا حتی میگم نکنه اینقدر من مثل بقیه حالا تلاش یا جواب مثبتی ب ازدواج ندارم  یه مشکلی دارم یا کسی فکر کنه من همجنسگرا هستم:||||  این اصن چیز بدی نیست هر کسی ی گرایشی داره !

ولی خو من مردا رو دوس دارم سوتفاهم نشه :))))  

ای بابا ببین من چه افکاری دارم خدایا

بعضی وقتا جای خالی کسیو کنار خودم حس میکنم... جای خالی ی مجوز خوب ومحکم و حامی و ازاد اندیش برای مستقل شدن:/  خسته شدم از این شهر و خونه و گیر دادنای مزخرف خانواده به همه کارام ، ب نوع زندگیم!  

یک من تنبل دنبال ی فرشته نجاته 

و یک من دیگر، خودش میخواد بجنگه اینقدر که حتی اگه خونی ومالی بشه براش مهم نیست

 اما این من میترسه از نشدن:(

شما چطوری فکر میکنید؟؟؟؟؟ 😶😕

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۰:۰۶
هانا

قربون صدقه های جدید ومتفاوت 

من همون قربونت وفدات و مرسی عزیزم مرسی عشقم رو بلدم تازه استفاده کردنی ی جوری میشم انگار خودمو لوس کرده باشم:/ 

ولی خیلی دوس دارم یادبگیرم میخونم گاهی کامنتارو ب این جهت ولی با خودم میگم ویییششش تو اینارو بگی خیلی لوس طوره که :))) اداس همش که ! ولی خوش زبونیه و من عاشق ادمای خوش زبونم!!!

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۲:۱۰
هانا