بلندی های بادگیر

طرحی از یک زندگی :)

بلندی های بادگیر

طرحی از یک زندگی :)

بلندی های بادگیر

ما با هیچ کس اتفاقى آشنا نمیشیم،
حتما دلیلى بوده که مسیرشون با ما تلاقى کنه:)

تلاش کردم ی مدته که خواب شبانه مو تنظیم کنم ولی بعضی شبا باز نمیشه که بشع:/

یهو همینطوری دلم میخاد تا خود صب زل یزنم و اهنگ گوش بدم یا کتاب بخونم

قبلا اینستا گردی هم میکردم الان کمش کردم خیلی خیلی که هم نتم ب چوخ نره هم اینکه چیزی عایدم نمیشه ! 

 

"هیچ کس واقعا وجود نداشت "

 

اینقدر بدم میاد از این جمله هایی که صاف میزنن وسط قلبت! اینقدر رک میزنن تو پیشونیت 

اخه دلم نمیخواد قبولش کنم!!! 

واقعا واقعا ادم خودشه و خودش!!!! کی واقعا برات هست، همه درگیر خودشون ، همه غرق در تنهایی خودشون

حتی اکثر کسایی که سینگل نیستن اما باز تنهان!!!! چه فایده داره همچین رابطه ای و چرا نگهش میدارن!! 

 

شبا وقت خوبی برا فکر کردنه برای خلوت کردن برای وقت گذاشتن برا خودت بدون مزاحم:) 

وقتی برای با خودت بودن ...بغل کردن خودت! 

من عاشق شب هام:) 

البته خب قرنطینه که نبودیم بخاطر بودن بیشتر با دوستا دلم نمیخاست شب شه:) 

اما حالا ..

اهنگ امشب پس زمینه این پست.. تتلو!" یه سرم به ما بزن".

 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۹ ، ۰۳:۳۶
هانا

احتمالا اگه پیرو عنوان دنبال ی متن عاشقانه اید باید ناامیدتون کنم !!

صرفا دوستش دارم ...اونطور که ابی فریادش میزنه:) 

و خب عواطفمو بشدت بیدار میکنن اینطور متنها که در عین سادگی پر از احساسن 

حتی مثل حرفای ساده و پر از محبت ژان و دزیره!! حالا من ی رمان عاشقانه خوندم باید بیام حامله تون کنم :))))))))

و مثلا جمله "صبح اخرین جنگ " خدایا نمیتونید تصور کنید چقدر حس خوب برای من در این جمله تداعی میشه

نه تنها بخاطر تمام شدن جنگ بلکه... آه از توضیح دادنش عاجزم واقعا.

 

ی جمله های ساده ای هستن بدون تکلف اینقدر حس دارن که ادم دلش میخواد بمیره:,)))

 

++حتی یادم رفت قصدم چی بود از انتشار یه پست!

 

+++مامانو بغل میکنم میخنده فرار میکنه از دستم :/ 😂❤️چرا منو جدی نمیگیرییین😂😐از بس که مسخره بازی درمیارم همیشه :/

 راستی نگفتم کلیپ عروس کلوچله ای( داماد توی کلیسا ب اشتباه تلفظ میکنه)  که تو اینستا بود ی مدتی!!! اون منم :))) حتی بابا وقتی دیدش اومد نشونم بده که دالیییی این تویی:/ خنده های بی امانش:))) 

 

+پست پایین تر که قبلا انتشار زدم نوشتارشو اصلاح کردم و دوباره منتشرش کردم :)  حتی قبل از دزیره ی پست منتشر نشده بودd

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۹ ، ۰۲:۴۵
هانا

داشتم ظرفا رو میشستم که مامان بابا درمورد همسایه پشتی حرف میزدن 

من خاطراتی ازشون برام تداعی شد اولش جلو بود اما ذهنم یهو منو برد ب عقب تر وقتی که 

ی شب نشینی رفته بودیم خونه همسایه :)

حرف سالها قبله وقتی ٥ سالم بود شاید ، من دختر تقریبا شیطونی بودم که کمی هم خجالتی بود !!! 

 

یادم اومد وقتی که میوه اوردن و منم سهم خودمو خوردم 

چشمام ستاره زده بود رو زرد الوهای درشت و خوشمزه:))))) 

چند ساعت بعد اما،وقتی برگشتیم کلی سرزنش شدمبابت حرفم و اینکه ابروی خانواده م رو بردم😂

 خب من بچه بودم و اون لحظه برای بدست اوردن اون زرد الو خودم رودربایستی داشتم

 واسه همین با انگشت اشاره کردم (جوری کهخانوم خونه بشنوه)که اونا چین😂😂😂و خب بهم تعارف شد و ... 😋😂 

ب یادش کلی دارم ب خودم میخندم و قربون خودم میرم که چقد شیطون بودم 

که اینطوری چیزیو بدست اوردم!

وخب خیلی بد شده چونفکر کردن من تا حالا زردالو ندیدم و نخوردم😂😂😂😂

از این که رد شم و ب امروز برسم فکر کردم؛ عه من الانم اون عادتو دارم😁❤️ !!!!

 من هنوزم چیزهایی رو که خیلی دوست دارم و مال من نیستن رو با اسم" اون چیه " صدا میکنم و این نشونه علاقه من ب اون شی یاخوردنی یا پوشیدنیه(& etc ) هست!

من مشخصا میدونم اون شی یه گردنبند زیباست😂ولی بهش اشاره میکنم و میگم اون چیههه؟؟ 

این ینی دلم میخاد مال من باشع😂😅 

وقتی ب ترشی اشاره میکنم میگم اون چیه ؟ ینی دوس دارم ازش میل بنمایم:)))) 

و همینطور بگیر تا اخر ، چقدر شیرین بود این خاطره برام و چقدر خنده دار تره که هنوزم 

همینطور کودکانه دلم میخواد چیزیو تصاحب کنم😅

 

+توی نوت نوشتم اینو بعد انتقال دادم چرا نامرتب و ناقصه :/ ببخشید خلاصع:)

++ستاره هارو بعد از مدت زیادی خاموش کردم و حس خوبی دارم:)

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۹ ، ۲۲:۴۳
هانا

به اواسط جلد اول رسیدم خیلی سریع دارم پیش میرم چون که از اون نوع کتاباییع که دوس دارم 

خیلی زیبا و دقیق روایت شده.. 

اما نیومدم از داستانش بنویسم ، اومدم بگم عاشق ژان همسر دزیره شدم چقد این جنتلمنه اخه 

از همون روز اول دیدار توی تالار و بعد شب بارونی پاریس و خرید خونه و صبح روزی که از دزیره درمورد مشغولیتای روزانه ش میپرسه و پیشنهاد میدع درس بخونه 

اخ که چقد دوست دارم مرد🔥❤️😂😂😂

خب اینم اولین کراش من در یک رمان!!! 

امیدوارم از جنگ برگرده:( 😅😭

بریم که ادامه رو بخونم:)) *-*

 

++راستی گفتم که بعد از خوندن نامه های ژان و کلا چیزای احساسی کتابو بغل میکنم و ذوق میکنم؟ 😂😂😂:)))) فک کنم این از مزیت های کتابه نسبت ب فیلم!!! فیلمو نمیتونم بغل کنم:'))

۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۹ ، ۱۶:۲۰
هانا

میدونی چیه ؟؟؟ 

خیلی دلم تنگ میشه برا ادمایی که حتی مدت کوتاهی داشتمشون 

حتی دلم تنگ میشه واسه دوستایی که اوایل وبلاگ برام کامنت میذاشتن ... 

حتی اونایی که وبلاگشون حذف شده و نمیتونم برم بگم دلم تنگشونه کجا رفتن بی خدافظی؟:(

(میدونم مدتیه برای کسی کامنت نذاشتم انتظار ندارم کامنت بگیرم میدونم بقیه هم مث من تنبلی میکنن یا هرچی:)) ) ولی لاقل رفتنی بیاید خدافظی با کسی که لااااقل در حد ١٠تا کامنت حرف زدین)

 

""""اهنگ:گل پونه ،ستار"""" 

 

من امروز واتساپمو حذف نه اما داخل پوشه ای قایم کردم که دیگه نرم ! حس میکنم زیادی هستم برای بقیه !!!! 

خیلی حس بدی دارم ! من عااااشق اینم که کسی منو محرم میدونه و میاد باهام دردل میکنه و منو لایق شریک شدن تو غم هاش میدونه ... اصلا این موضوع اذیتم نمیکنه ! این اذیتم میکنه که فقط مختص این وقتا باشم ، خیلی نامردیه ! 

من عادتمه وقت غم رفیقام نزدیکم خیلی، ولی وقت شادیا فاصله میگیرم و منتظر میمونم:)

دیدی همیشه ی متنایی درباره رفیق هست بدون اغراق من یاد خودم میفتم:/ کاش یکی مثل خودم داشتم قدر نمیدونن که:))))

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۹ ، ۱۳:۲۰
هانا

اومدم یکم حرف بزنم دیدم عهههه امروز چه روز قشنگی بوده ها !!!داشتم توجه م رو از دست میدادم:/ عجببب

امروز صبح بیدار شدم :)))) امروز "صبح " بیدار شدم😂😂😂

و دل تو دل نداشتم که برم دانشگا و نکبتای دوستداشتنیو ببینم و بعدش بریم که سوالامونو از دکتر بپرسیم

خب یخورده منسجم شد فکرم و حالا نوبت استاد بعدیه که هفته اینده برنامع ش رو میچینیم:))) !

اخه میدونی ایشون مدتیه از دکتراشونم میگذره درستع جوونه ولی خب اوشون دکترمون تازه دکتری گرفتن:))

یادشع ارشدو ،بیشترر!

دلم میخواد عکسارو اینجا اپلود کنم اما امان از اشنا:( 

خیلی حال خوبی بود دیدنشون باورم نمیشه و هنوزم انگار ی خواب دم صبح بوده که تکمیل نشد و از خواب بیدارم کردن:( کاش کرونای لعنتی ترم بهمن تموم شده باشه و نیمه دوم سالو بریم کلاس

خدایا امروز اب معدنی سرررردو سر کشیدم و حالا گلو درد و سرفه :/ میترسم اما بخاطر خانواده م !! خودم واااقعا واقعا هیچ دلبستگی و وابستگی ب دنیا ندارم! :)  اما خب زندگی در هر صورت خوبه:) من اینو فهمیدم که مرگ بر زندگی ارجحیت نداره :) فرصتیه که داریم:)

 

خب برگشتنی هم استراحت کردم دوتا فیلم فان دیدم و حالام دارم مینوسم دلم میخواد تا فردا حرف بزنم 

انگار کن که دوست صمیمیه منی؛) 

چون امشب ب دوستی نیاز داشتم که بیام چیزایی که اتفاق میفته رو براش بگم 

راستش دوس دارم جوابمم با ذوق بده :/ 

من استاد پیدا کردن تاپیکم ینی تو ی جمع که من باشم حرف تموم نخواهد شد:) 

راستی اهنگ آبی رو از ابی که گوش دادی؟ من خیلی دوسش دارم خیلی خیلی 

اهنگشو کاور شده از پرستو احمدی شنیدم و نمیدونم چرا بیشتر دوس داشتم کاورو:))) 

اهنگای مرضیه فریقی هم مدتیه قفلی زدم رو دوتاش (اه پشه های مزاحم) 

خدایا جدی حس میکنم سرما خوردم:/ 

دلم یخورده خطر میخواد ! ادرنالین:)) 

هِیییی راستی دزیره رو دارم ادامع میدمش یادتونه اومدم وقتی خریده بودمش یه مقدارشو پیش رفتم؟ یادم رفته بود چقد خوبه !!!! 

 

چقد خوبه که اینجا نگران نیستم از اینکه این وقت شب زیاد حرف بزنم و همشم کسی خوابو بهم یاداوری نمیکنه

 

تا تو با منی ، سارا نائینی:) هانا پسسسند:) 

 

+نزدیک پریودمه حس تنهایی میکنم نصفه شبی ! باوجود روز خوبی که داشتم! این بشر چع انسانیه :)))

 

محاوره نوشتنو دوس دارم خوشم نمیاد باکلاس بنویسمش من بیشتر باکلاس خوندن دوس دارم 

دروغ چرا نوشتنشو دوس دارم ولی وقت و حوصله میخاد واقعا ... من که گ..اد بله:)))

 

کاش امشب رو میشد کنار کسی عیاشی کرد! دلخوشم کرده فکر همین عیاشی ها :)) (چرتو پرت بگیم و الکی خوش واینا :))

 

هر وقت میرم بیرونو و هوا گرمه دلم میخواد مانتو شالمو با حرص دربیارمو و تمام بادو با تمام وجود ب انحصار تنم دربیارم و خنک شم

ولی فقط فکرش ذهنمو قلقلک میده و برای فرار از تذکرای مامان جلوی مانتومو بهم نزدیک میکنم 

اینقدر بهم میگه که ذهنم شرطی شده وقتی نیستشم هم میخوام جلوشو ببندم :/ 

ولی امروز حسابی ب باد اجازه دادم مانتومو برقصونه :) 

 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۹ ، ۰۲:۳۶
هانا

نصفه شبی دلرم با خودم فکر میکنم کاش بتونم با ادما مهربون تر باشم ( نه که مهربون نباشما:))) ینی نرم تر باشم باهاشون بیشتر عشق بدم !)

بیشتر کنار خانواده م باشم 

ولی مگه میشه :( ینی با این فکر مشغولیا و کارایی که برا خودم بیهوده یا باهوده:/  درست میکنم مگه میرسم اصن 

و حتی بخوامم حس میکنم اون عشق متقابلو نمیگیرم و این عجیبه 

واسه همین بعضی وقتا دوس دارم ادمارو ببوسم بذارم کنار!

همرو مث ربات داشته باشم کنارم نوازششون کنم ماچ کنم دو کلوم حرف بزنم و بعد رهاشون کنم و برم 

چقد بدم از دلبستگی و وابستگی میاد !!!!!! چقد این موضوع خبر از ترس درونیم میده ترس از دوست داشته نشدن نه ! ترس از دوست داشتن! شاید!!!! 

میدونی گاهیم ب کسی فکر میکنم اما نمیتونم باعاش تماس بگیرم و بهش بگم ته ذهنم میگم خب که چی:/ با پیام راحتترم! خاله کوچیکه همیشه از دستم گله میکنه سر این :|
 

حالا اونو وللش:/

 

داشتم میگفتم تنهایی عمیقی همه رو گرفته انگار ... عقربه های ساعت کند شدن

ب قول تتلو پوچ شدن انگاری همه بعدشم که موزیک تنها دلداری منه،  بله-__- 

چی شد که تتلو گوش میدم؟؟؟!!!! با اون همه تنفر! بله نمیدونم چی شد فقط از استوریای مهسا شرو شد 

که ی سری تفاسیر و حقیقت گفته بود و خب منم گوش دادم و فهمیدم اگه اون تیکه هلی بدرد نخور و ضد زن و 

 فحش رو کنار بذاریم حرفای بدی نمیزنه...حقیقت!!!

گاهی که دلم نمیخواد موسیقی بشنوم میزارمش ... ! حالم گرفته س و حوصله حرف شنیدن فقط دارم اون وقتا...

 

پستو طولانیش نکنم 

فقط میخواستم بگم باوجود حال نسبتا خوب وشاکر بودن برای داشته هام اما ی خلا درونم هست که نمیدونم کی و کجا قراره پر شه و با چی!!!! 

سفر با دوستام ؟ عشق؟  ازادی؟ موفقیت ؟ شغل؟ چی!!!

و من خیلی عجیب وقتی بیکار میشم ب عشق فکر میکنم نمیدونم کجا خوندم زنان نباید بیکار بشن،باید همیشه مشغول باشن وگرنه ب عشق فکر میکنن ، راس میگه حالت عادی ب کتفمم نبود:))))) الانا هی ی عشق جاودان میخوام:/

 

++++گفتم دیگه از الانا بفکر ارشد افتادم؟ 

اونقدر فکرمو مشغول کرد و اینا خداروشاکرم البته خیلی واقعا امید بخش بود!!! ی کاری هست باید براش تلاش کنم:/ هرررچنددد سخت ولی منو از فکرای مزخرف بیرون اورد :))) جهت دار شدم( و همزمان با این حس تنم میلرزه از کنکوری دیگر) 

و چقدررر زود رسید همین دیروز ترم اولی بودما، شت:( !!!! 

بهمن باید ب صورت جدی شروع کنیم ! فعلا قراره مشورت بگیریم :)

  

 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۹ ، ۰۲:۵۹
هانا

خیلی وقته باوجود همه کتاب هایی که خوندم نیومدم ازشون حرفی بزنم چقد من ماتحت فراخی دارم:/ 

امسال توی گوشیم (ینی از عید خارجکیا چون گوشیم زبانش فارسی نیس) ١٥کتاب هدف گذاری کرده بودم ب صورت پی دی اف بخونم و گس وات؟ ن تنها فولش کردم بلکه ب ٢٥تا تغییرش دادم و حالام باز ٥ تا مونده

بعضیاشون البته حجم کمی داشتن و زود تموم شد :)

 

یه چند تا خوبشو که خودم دوس داشتم براتون مینویسم 

از قدیم ب جدید میام:))))

 

• کتاب قدرت جذبه از برایان تریسی ، برخلاف اونچه که فکر میکردم جذاب تر بود :)) و مفید برای من ! 

بعد میدونی مثلا من از مدل کتاب خودت باش دختر و اینا بدم اومد ولی اینو بشدت دوس داشتم چون اضافه گویی نداشت :) بعد از خوندنش درموردش ویس ضبط کردم و ب دوستام دادم حتی؛)

 

• زن و سکس در تاریخ، کتاب حجیمیه و از سر کنجکاوی خوندمش و اینکه فهرست بسیاااار جذابی داشت و ی سری ازشون فوق العاده جذاب بود!  من همه کتاب رو نخوندم در واقع ی سری از صفحاتو رد کردم چون حس کردم لازم نیس یا شاید جذاب نبوده اما قطعا اطلاعات خوبی بهم داد ... خوبه که دونستشون درواقع جذابه خب:))

 

• چهل نامه کوتاه ب همسرم، اونقدری که من ازش انتظار داشتم نبود راستش:/ ینی دلم خواست عاشقانه تر میبود:| 

ولی حتما ارزش یبار خوندنو داره

 
•مثل یک مرد فکر کن مثل یک زن رفتار کن، !!! بله اسم جذابی داره و از استیو هاروی هس( حتما معرف حضورتون هستن)  خوبه ی بار خونده بشه اما ی جاهایی اصن دوسش نداشتم چرا که با روحیه برابری طلبی من هم خوان نبود:دی

 

•هشت کتاب سهرابو خوندم ، و دیوان فروغ ، دلم خواست شعراشون حفظم میشد باهمون ی بار خوندن و هر جا لازم میشد ازشون استفاده میکردم ولی امان از این حافظه که هزار گیگ حرف ادمارو ب یاد داره جز مطالب مفید و دوسداشتنی:(

 

•هنر عشق ورزیدن ، هووووم رسیدم ب کتاب مورد علاقم :))) حجمش رو گوشیم٣١٦ صفه بود خیلی دوس داشتم کتابشو میخریدم ولی از بس مشتاق بودم رو گوشی تمومش کرده بودم :))) 

مطمئنم شماهم مثل من خیلی جاهاشو هایلایت میکنید؛)

 

•کتاب سه دختر حوا ، اصلا کلمات در تعریفش نمیگنجه اگر شما هم مث من درگیر پیدا کردن معنی گمشده ای هستین و مدتهاس همش دنبال پیدا کردن خوب و بد هستین بخونیدش

روایت سه تا دختر متفاوت که یکیشون محور اصلیه که خیلی جذابه ، بعد از خوندش یخورده گیج میزدم هنوز و سوالم پاسخ داده نشد ب صورت قطع و انتظار بیجایی بود شاید اما زیبا بود زیبا بود زیبا بود 

هرچقدر از ابهام بدم بیاد اما خوشم میاد از کتابایی که تورو با افکارت در اخر داستان تنها میزارن :)))

 

•بوف کور ، گفته بودم دربارش؟؟؟ جمله اخر برای کتاب قبل رو اینجا هم پیست کنید:))) 

اینم نظیر نداشت  فقط همین ! گیجی بعدشو .. و تا مدتها به یادش بودن از ویژیگی های جذابیه که این کتاب داره 

 

•قلمرو اشتباهات شما ، اینم خیلیی بدرد بخور بود 😉 دوسش داشتم و دوباره هم میرم سراغش

 

•مردان بدون زن از هاروکی موراکامی، ب اعتبار نویسنده گوشش دادم( صوتی بود) و خوب بود نیمه اولش لاقل بهتر بود ، راستش نیمه دومش بین خواب و بیداری گوش دادم و بار دومم که گوشش دادم اِی همچین :))) اره همون نیمه اول ... یجورایی سرگرمی بود اصن شاید! عریضه م خالی نبود:))))))))))) تا خود ژاپن پرانتز:دی

•دیگه یاد ندارم فعلا😅

 

این داستان ادامه دارد با کلی کتاب جذاااب که قراره بخونمشون 

 

+++ ی چیزی بگم من... عاقا من در خواندن جز از کل ناتوانم:((( میبینید چقدر کتابای دیگه خوندم ولی هنوز نتونستم اینو بخونم؟؟؟ توی هر بار شروع ٦٠-٧٠صفه خوانده و حوصله ام سر میرود و ب سراغ کتابی دیگر میروم 

و این از عجایب است ، اگه بدونید چقدر خودمو سر خوندنش شکنجه دادم:)))) 

شاید وقتش نشده:)  ولی یروزی شده بمیرم میخونمش:/ 

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۹ ، ۱۶:۱۵
هانا

روز کسایی که قلبشون ب قلمشون نزدیک تره

.

.

شنیده ام چپ دست ها باهوش تر و منطقی ترند 

با دست دلشان مینویسند و پای منطقان راه میروند

چه اقلیت جالبی...

دست چپ ها عاشقانه تر مینویسند:) 

 

 

*تا حالا اینقدر تفسیرای قشنگ از خودم نخونده بودم😂😍🥰

 

عاقا ما روز نمیخوایم ی صندلی دست چپ برا ما بزارید

مرسی اه:/  😁 (واقعا اذیت کننده س!)

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۹ ، ۱۵:۴۰
هانا

چع فیلم جذابی 

چقدر دوسش داشتم 

و چقد من جو هستم!!! 

ینی خیلی باهاش حس نزدیکی میکردم!!

حرفاش احساسش!!! نمیدونم 

خیلی لذت بردم از فیلم :)

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۳ مرداد ۹۹ ، ۱۹:۵۰
هانا