بلندی های بادگیر

طرحی از یک زندگی :)

بلندی های بادگیر

طرحی از یک زندگی :)

بلندی های بادگیر

ما با هیچ کس اتفاقى آشنا نمیشیم،
حتما دلیلى بوده که مسیرشون با ما تلاقى کنه:)

میدونی از الان تا اخر دنیا من بیشتر دوستت دارم:) 

بیشترِ بیشتر

و پریشب خوابت رو دیدم و چقدر عین پشت گوشی حامی بودی :) و مهربون ...

اما اخر خواب من بودم که باید انتخاب میکردم برم و بخاطر تو رفتم با چشمان اشک الود و بغض... 

کاش دنیای ما اینطوری نبود و لازم نبود جدا شیم 

اما دلم بهم میگه ما یروزی همو میبینیم بی شک 

باید ببینیم ...!! میدونم که اتفاق میفته عزیز دل من:) 

اگه زندگی قبلیی وجود داشت شک ندارم ما نسبت خونی داشتیم:)

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۲:۰۶
هانا

با هییییچ پسری نمیتونم بسازم 

من نمیتونم 

کافیه اون افکار قدیمی غیر برابری خواهانه رو ببینم :/ اکثرا هم دارن 

ینی یکی هست برای من باشه ؟ 

شبیه خودم ؟ 

نباشه هم نبوده من تن ب ذلت نمیدم :/ ترجیح میدم تا اخر عمر تنها باشم

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۱:۳۲
هانا

ذهنم پر از دیتا و دیتا پذیر و گشنه! اما وقت تنگه 

بین دیتاهای داده شده جدل دارم و وقتی برای فکر کردن بهش ندارم 

چون کلی تکلیف درسی دارم و باید ترجمه تخصصی رو انجام داده و تایپ کنم تا موعد مقرر:(( وهنوز کاری از پیش نبردم خیلی:/ 

بعد این که دارم روانی میشم از اینکه نمیتونم سرعتمو تو خوندن کتاب دستم بیشتر کنم چون جذاابع واقعا بعد....

اومدم و کتاب شبمو از رو گوشی انتخاب کردم و هر وقت خوابم نمیاد میخونمش و اینم اتفاقا جذابه:| 

و بدتر خودمو تو مخمصه انداختم 

چون دوتاش لازم داره بهش فکر کنم=/ 

یکیش سه دختر حوا و دیگری، خیره ب خورشید .. 

پشیمونم دیر شروعشون کردم و پشیمونم وقت بدی شروعشون کردم:((

 

+حس میکنم دارم ادم گریز میشم (چند وقته دوس ندارم باکسی چت کنم!ممکنه تاثیرات قرنطینه و pmsهم باشه!) البته من همیشه عاشق ادمای مختلفم و عاشق ارتباط گرفتن ولی فعلا چون با افکار خودم کنار نیومدم افکار مخالف میتونن ازارم بدن خصوصا افکاری که میدونم غلطن!!!! میخوام ب درجه از عرفان برسم که افکار برام مهم نشه ولی مگه میشه ادم افکار ادمای نزدیکش براش مهم نباشه چون خب تشعشعاتش ب تو هم میخوره و ممکنه ازارت بده!

any way....

پی نوشت: دارم ورزش میکنم و حالم بهتره:) کاش ادامه پیدا کنه برای همممیشه میخوام قوی باشم

 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۴:۳۱
هانا

با دوستام چندتا چالش گذاشتیم که از بیکاری و سکون دربیایم اولیش نقاشی بود :))

خداییش از روز قبل فکرمو مشغول کرد بعدم دستامو :) بهتر از فکرای چرت و پرت همیشگی بود 

منم دوباره ب خود ستایی رسیدم و فهمیدم استعداش هنوز کور نشده ( ی استعداد موروثیه ) فقط خیلی حوصله نیاز دارم برای تداوم و حتی انجامش :/ من خیلی ماتحت فراخی دارم در زمینه کارایی کع مجبورم نکنن و کلا ترجیحم اینه بخوابم واینا ولی اینطوری که نمیشه حال کرد تو زندگی :|من بشدت عاشق ادمای فعالم درعوض کسی کاری میکنه من کیف میکنم انگار خودم کردم مثلا:))

 واسه همینه اصن من تو همه زمینه ها ی کاری کردم و ول کردم :/ از همه انگشتام نیمچه هنری میباره:))) 

خلاصه که حس خوبی بود خوبترش اینه فردا شاید برم تو کار گواااش:)))) حس میکنم لذت عمیق تری از مداد رنگی میده بم . حس دادماستی طوری داشته برام از همون اوایل:دی

روزایی که برا خودم وقت میزارم خیلی سبکم:) خیلی!

 

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۱:۰۸
هانا

دوباره دارم ب ورزش رو میارم و واقعا درد گردن و کمرو با همین دوبار بهتر کرده ناموسن ما چرا اینقد تنبلیم که ورزش نمیکنیم :/ 

موهای بابا رو تو این قرنطینه کوتاه کردم خیلی خوب شد:)) کارم بیسته:دی

در این قرنطینه کتاب میخوانم و چند باری اشپزی کردم ..ته چین با مرغ رو برای اولین بار و عالی شد :)

کتابای درسیمو سفارش دادم بلکه بخوونم 

(کتاب نیمه تاریک وجود شدیدا پیشنهاد میشه)

با کیم درباره صدا بحث میکردم 

من تند حرف میزنم:/ و میخوام این عادتو ترک کنم چون روزی باید با مراجعام شمرده حرف بزنم و اینا و خب تاثیر بهتری داره!!!! خوندم تو کتاب قدرت جذبه! 

ولی میدونی درسته وقتی اروم حرف میزنم باکلاسه و صدام بهتره کلماتم واضح تر و اینان ولی خوم تندو دوس دارم اروم حوصلمو سر میبره:/ حس میکنم دارم کلاس میذارم خخخ در نتیجه اروم حرف نزدم جایی! 

ولی انشرلی هم تند حرف میزد خیلیم جذاب بود:|

اما باید اقرار کنم وقتی دکلمه میخونم و ارومه و اینا لذت میبرم و حس میکنم این ی ادم دیگه س:/ 

تمرین کردم اروم حرف بزنم ولی امان از اون جایی که هیجان زده بشم یا ب مطلبی بخورم که مورد علاقمه دیگه مجال نمیدم-__- 

 

++جلو موهام رو از پایین رنگ زدم واین برام مهم بود ... خودمو ب خودم و اذرافیانم ثابت کنم اینکه اینکه اگه قراره تغییری باشه اولین بار دوس دارم خودم ببینمش و برای خودم باشه نه برای کسی کع وارد زندگیم میشه :) 

چون الان منم و من دوست دارم خودم برای خودم تصمیم بگیرم برای چیزهایی که ب من تعلق دارن:)  واین گام خوبی بود که بگم لازم نیس من برای رنگ کردن موهام حتما شوهر داشته باشم:) خوشحالم:))

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۹ ، ۰۱:۲۴
هانا

اهنگ ای کاش فرزین بد جور نابودم میکنه حس عجیبی داره توش 

خصوصا که منو یاد ی عشق میندازه ...

عشقی که من شاهدش بودم 

نمیدونم چجوری بگم ولی میسوزم...دلم میسوزه 

انگار دل من با دل داداش یکیه! از اینکه عمق غصه و شکستشو میفهمم درد میکشم

نباید این طور میشد ولی شد و من همیشه فکر میکنم چطور میشه حالش خوب شه فراموش کنه ی جورایی! خواسته معقولی نیس چون منی که بیرون ماجرا بودمم نمیتونم فراموششون کنم ولی حتما میشه کمرنگ شه چرا کنه نه! عشق بدون وفا نمی ارزه ...! بدون صداقت نمیارزه، فقط باید اینطور فکر کرد که مناسب نبوده برات.

کاش ادما وفادار تر بودن ب هم:(

داداش میخوام بدونی که از درد کشیدنت درد میکشم و درست همین لحظه دلم انگار پتک روش زدن.. اومدم بنویسم 

بنویسم که بدونی و بدونم چقد دوست دارم و برام مهمی شاید درک نکنی ولی من خوب میفهمم که گوشه دلم چقد جات امنه:) 

کاش هیچی نمیدونستم، کاش میتونستم دوباره بهم برسونمتون ولی دیگه دیره.. و دیرم نبود ممکنه تو دوباره بشکنی چون اینقدر عاشقی و مهربون که نمیبینی واقعیتو واسه همین سعی میکنم دوباره اسیب نبینی

شاید هیچوقت نخونه و من این لحظه نیاز داشتم اینارو بهت بگم ولی نمیتونم میترسم زخمتو باز کنم همش:(

(اون روزیو میبینم که کنار خانوم دخترا کلی خوشحالیو و عاشق :) عشقی که با ارزش تر خواهد بود برات.. انشالله

 

+تجربه ای دارین در این مورد؟ چیکار از اطرافیان بر میاد؟

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۹ ، ۲۱:۴۲
هانا

چقدررر من مظلومم اخهههه 

اینقدر حس خوبی ب خودم دارم که نگو (خودشیفته شدم:))) ) 

گوگولییی تو چقدر بزرگی ! چقد با وجود سختیا خودتو بالا کشیدی (ینی تحمل کردم و شکستو تبدیل ب شادی کردم!) 

من بهت افتخار میکنم:)

چقدر سختی کشیدی ولی همش تموم، همش خاطره شده!!! چه قد دوس دارم لحظاتیو برم گذشته رو سفر کنمو و خودمو بغل کنم بگم کمتر سخت بگیر بچه:))

کنکورو خاطرات تلخ و شیرین ! درسته از کنکور متنفرم اما دلم برای خودِ کنکوریم تنگ میشه ب هر حال:/

دلمم برای کامنتای تک تکتون تنگ شد:( چرا نیستین:(

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ فروردين ۹۹ ، ۰۴:۱۱
هانا

تو کانالم که هیچیم توش نمینویسم البته:))) فقط موزیکام از ترس حذف شدن جا میدم توش سال نو رو تبریک گفتم بلکه کسی هنوز اونجا بره:) 

بازم سال خوبی داشته باشید .

سال ٩٩رو در خوابالودگی و زیر پتو تحویل دادیم و بعدشم تبریکا ک حس میکنم بی جون بودن:)) اما من با وجود اینکه مثل همه دل خوشی نداشتم ولی خب باز کلی انرژی مثبت جمع کردم و شاید ب بقیه دادم!!!

تصمیم داشتم همونطور که پست قبلم گفتم برنامه بنویسمووو اجرا کنمووو:))) عاقا نوشتم بخدا خواهرم اومده روش نقاشی کرده😂😂 یه سری چرت و پرت واقعا!! 

فک کنم من اولین کسیم از نوشتن اهدافم بدم بیاد:/ یا کارایی که باید بکنم ! اخه مگه منه من:/ چندتا هدف بیشتر دارم که ممکنه اصن یادم برن:)) بنظرم میشه همشونو انجام داد و رسید ولی خب اینجا نوشتنش ی لطفی داره و اونم اینه هانای ١٥سال دیگه هم میخوندش:)) و یه لبخند رو لبش میشینه:)

برگه رو پاره کردم اما بزارین از حفظ بگم: 

اهمیت دادن ب خودم از لحاظ روحی و اولویت قرار دادن خودم از همه لحاظ! در واقع ارزش نهادن ب خودم 

(چون متاسفانه همیشهه خدا برا بقیه بیشتر ارزش قایلم کمتر نه میگم و اولویت خودم نبودم :(  )

ریس خودت باش!( بله وقتی سیر هستی چه لزومی داره غذای اضافی برداری:)) بگو نه! بزار شکم بفهمه رییس کیه!

ورزش در تابستان:))) سفت وسخت درست عین روزای ١٨سالگی هر روووز و سخت!(چرا سخت؟ اضافه وزن؟ نه اصلا برا روزای میانیالی میخوام ورزتیده باشم میخوام قوی باشم واقعا بدنم ضعیفه ماهیچه هاش از این لحاظ اصن قوی نیستم!)اینبار اما میخوام بزنم تو کار رزمی عشق قدیمی که سالها بخاطر نداشتن جسارت دنبالش نرفتم (قبلا کنگفو کار کردم مدت کوتاهی)

میترسم جاییم بشکنه و اینا:/ ولی عاشقشم دلم میره برا کتک کاری:))))))

غذای روح:)) بله کتااب های درسی و غیر درسی اولش تو برگه مشخص کردم چندتا (هر کدوم١٠تا:/) ولی بنظرم بستگی ب شرایطه من میتونم بیشترم بخونم ویا کمتر(درسیارو) بنابرابن فقط سعی میکنم از خود سال قبلم بهتر بخونم وبیشتر

دیگه چی داشتمممم ، اهداف درسیم فعلا تموم کردن لیسانسو بعدش قبولی بالینی خواهد بود توی ی شهری مث تهران بیشتر تهران! حالا هر چی خدا بخواد ولی اینبار شهر خودم نه!

میخوام سعی کنم بتونم در باب رشته خودم تولید محتوا کنم! خیلیم سایت خوندم چیز کمی دستگیرم شد ولی بد نبود!

امیدورام اینو بتونم واقعا 

همیشه دوس داشتم این کارو شاید از ی پیج اینستا شرو کردم و اگه دیدم خوب پیشرفت شمارم دعوت میکنن:)

اگه چیزی یادم اومد در این مورد بعدا وقت هست واضافه میکنم

 

________________________________________
خیلی خب 

میخوام بگم که روزای قرنطنیه با دیدن گاه ب گاه فرندز یا یک فیلم ویا کتاب و چت با دوستام میگذره

بابا مامان تو این قرنطینه صمیمی تر شدن انگار یا من حس میکنم😂:)))  بخاطر اینه بیشتر باهم وقت میگذرونن خخخخ قبلن که سر کارو بعدشم خسته :))

منو خواهرمم بهتریم:))) باهاش قهر کنم (قهر نیستم ناز میکنم😂)خیلی دپ میشه اصن:)) 

وایی راستی دوس دارم اینم بمونه یادگاری : داشتیم فیلم زندگی دیگرانو ب پیشنهاد مدیری میدیدیم (من ب رسانه اعتماد کردم با بچه-١٤١٣ساله نشستم فیلم ببینم بدون مقدمه فیلم خاکبرسری شد واین شد که رومون ب هم باز شده:))) بنظرم اتفاق میمون ومبارکی بود چرا که من میدونم تو این سن دیگه تقریبا نصف بیشتر چیزا رو حتی ب غلط میدونن! خلاصه که خوب شد :)) 

 

دلم برا وبلاگای قبلیم ودویتای اون زمانم ی ذره شده :( ی سری دخترارو دارم یسری هاشونو نه 

حالا اینارو دارم ولی واقعا دلم برای یکی از پسرای جمعمون تنگه (کیان اسمش بود)اسمشو گفتم بلکه یهو اینجارو خوند!!!

نمیتونید تصور کنید چه روابط سالمی همه باهم داشتیم فارغ از جنسیت:( 

اما دوستایی که دارمشونو هیچ وجه نمیخوام از دست بدم این جمله رو خیلی دوس دارم: دنیا پر از ادماییه که همدیگه رو گم کردن!   منم نمیخوام گمشون کنم با تمام وجودم دوسشون دارم و بخشی از وجود منن 

چرا که دوران نوجوانیمو باهاشون سپری کردم و بی اغراق میگم عاششقشونم(دختر پسرم نداره!) 

 امیدوارم روزی ببینمشون و بدون دیدنشون نمیرم! 

و ف هم که مثل برادر منه و بی منت برادرانه بهم محبت داشته و منم عاشقشم و امیدوارم بتونه بهترین شریکو کنارش داشته باشه و شاد زندگی کنه :)

امیدوارم همشون خوشبخت بشن .... دوس دارم لحظاتی رو برگردم ب اون روزا!!!!

 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ فروردين ۹۹ ، ۰۱:۴۸
هانا

سلام عزیزانم

بلاخره پایان سال نزدیکه خیییلی نزدیک

لحظات اخری اتک ب دست شدمو اتاقو دستمال و جارو کشیدم پتو هارو تکوندم 

خب 

حالا تقریییبا واسه تحویل سال اماده ام 

نتنها اماده م بلکه ارزو میکردم هر چه سریعتر تحویل بدم این سال عن رو

بزارید ی مروری بکنم سال 98 رو تا اونجا که ذهنم یاری میکنهJ

سال تحویل شد دانشگاه رفتم ترم تابستانه برداشتم 

خسته بودم از تو خونه موندن وهر بار مسافرت ی جوری کنسل میشد!!! حالم اصلن خوب نبود از فضای خونه 

و بهتره بگم رابطم با خانوادهاصلن خوب نبود بخاطر مسایلی که فکر میکردم (قطعا) ب من مربوطن مثل اعتقاداتم !

ب دوستی قدیمی پیام دادم که خیلی دلتنگش بودم و نتونستم تحمل کنم واقعا هر چه بادا باد...

دوباره مهر شدو من خوشحال بله من افت روحیه م خونه موندنه 

من میتونم  برای فرار از فضای خونه ساعتها فیلم ببینم و بخوابم فقط 

کاملا معتقدم از بیست سالگی ب بعد ب سختی میشه با خانواده زندگی کرد و خوشا ب حال اونا که از سن کم شروع میکنن ب مستقل بودن و کارشون عار نیس و بعد میتونن جدا زندگی کنن

زندگی مجردی جز ارزو های منه...

خونه ای با سلیقه تو تماما و قوانین تو

تنهایی یخورده وحشتناکه پس چه خوبه این خونه مجردی با دوستات باشه که برای کار و تحصیل اومدین ی شهر دیگه و کیفشو میبرین

کشیدم تو خاکی خخخ

امتحانات ترم عالی بودن و معدلم هر ترم سیر صعودی داره (از اولش الف بودم البته) در واقع دیگه دستم اومده چطور کتابو باید خوند

شروع ترم جدید بسیار برنامه های تفریحی داشتیم اما اینبار کرونا مانع شد و ترسم از اینه بعد از عیدم نشه رفت دانشگاه

مسءله مهمی که خیلی برام مهمه گنجینه علمی که هر سال من باید یادبگیرم وفهم کنم ب قول استادم

چه روانشناسی باشه چه زندگی چه بسا که مربوطن بنابراین سعی دارم هر طور شده کتاب های بیشتری بخونم امسال نمیدونم بگم چطور بود واقعا چون یادم میره بشمارم و خب من علاوه بر کتاب کتابایی رو روی گوشی میخونم وگاهی شده حذفشون کردم 

اما در کل تلاشمو برای خوندن کتاب کردم وراضیم و سیر خوندنم بد نیس میتونه بهترم بشه 

امسال ی چیز مهمو یاد گرفتم اونم اینه که مرگو نزدیک ببینم و این ابدا منو افسرده نکرد بلکه پویا تر شدم چیزای بیهوده وکم اهمیت ناراحتم نمیکنن

وقتی دارم لحظه ایو میگذرونم لذتشو میبرم با عشق ب صورت افراد دور برم نگاه میکنم بیشتر اهنگ گوش میدم خلاصه وقت خدافظی یجوری خدافظی میکنم انگار باره اخره کی میدونه چی میشه ؟

دیگه از مرگ و بعدش نمیترسم چون خدا رو بهتر شناختم و خب کنار گذاشتن ی سری عقاید کمکم کرد که ارامشمو ب دست بیارم خداییش ارامش دارم!!!

برنامه سال جدیدو فکر میکنم حسابی توی دفتری مینویسم و اینجا منتقلش خواهم کرد 

برام بگید شما امسال چه دستاوردی داشتین؟ 

 

 

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ اسفند ۹۸ ، ۱۸:۳۵
هانا

همیشه دوس داشتم مثل اون دسته ادمایی باشم که خیلی خفن ب نظر میان

جای اونایی برای اروم شدنشون ساز میزنن میخونن و یا نقاشی میکشن!

جای اونایی که عکاسیو حرفه ای کار کردن (یا ی هنریو حرفه ای دنبال کردن) 

جای اونایی که کتابخورن 

جای اونایی که بلدن قلمبه سلمبه حرف بزنن 

جای اونایی که قلمشون وحشتناک عالیه

جای اونایی که سلیقه اشپزیشون حرف نداره

جای اونایی که ب همه کاراشون با برنامه ریزی میرسن

جای اونایی که اون سر دنیا زندگی میکنن

جای اونایی که کل دنیا..یا نه! نصف دنیا رو گشتن

جای اونایی که رابطه شون با خواهر یا برادرشون لطیفه عین برگ گل

جای اونایی که جسارت دارن 

جای اونایی که پژوهش میکنن!!

جای یه معشوقِ عاشق... یعنی عشق من چه طعمی خواهد داشت ؟ چه رنگی است؟

 

و برای رسیدن ب اینا ایا کاری میکنم؟ 

امسال اگه جز بازماتده های ٩٨بودم حتما ی لیست از کارایی که باید بکنم تهیه میکنم کاری که هیچوقت نکردم و حالا بنظرم لازمه 

شاید اینطوری خودمو پیدا کنم

چند سال بود دنبال شناخت خدا و دین بودم حالا میخوام برم دنبال خودشناسی ب هر وسیله ای که هست دوس دارم منو بیشتر بشناسم 

کمتر وقتمو هدر بدم 

 

*مینوشتم ماهی یک بار و پیش نویس میکردم و مدتی هم ننوشتم و نادمم:(

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ اسفند ۹۸ ، ۰۳:۲۱
هانا