بلندی های بادگیر

طرحی از یک زندگی :)

بلندی های بادگیر

طرحی از یک زندگی :)

بلندی های بادگیر

ما با هیچ کس اتفاقى آشنا نمیشیم،
حتما دلیلى بوده که مسیرشون با ما تلاقى کنه:)

من کاملا موافق صلح ودوستی ام ...یکم افزایش بیاب جانا :|||

ریاضی یقینا زاده ذهن یه ادم بیخود وبی خاصیت و حال گیر  بوده:||   متنفرم وقتی که نمیتونم سوالاتتو حل کنم ..اما وقتی که حلت میکنم انگار دنیااا رو فتح کردم!

کلن تلخی خیلی تلخ از اون تلخای باکلاس نه ها ...درست مث ته خیار:|| بی کلاس :/

هیچ راهی ب ذهنم نمیرسه فقط امیدوارم این سه هفته باقی مونده بتونم یه کاریش بکنم -__- 

از من میشنوین هیچ وقت مطالب ساده رو کمپلکس برای پاسخگویی انتخاب نکنین چون ممکنه سخت بیارن و دهنتون  سرویس شه:|(توصیه های یک عدد زخم خورده) پس از همون اول سال برید انتگرال بخونید یا حتی مثلثات :| کنارشم مطالب اسون تر را بگنجانید...


+ امشب اگه میشه منو هم لابه لای دعاهای قشنگتون یاد کنید 

۱۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۵ خرداد ۹۷ ، ۱۰:۳۱
هانا

سالی ی بار مامان راضی میشه برام کیک کاکاویی بپزه که اونم هر بار بعدش میگه چیه این سیاه و تلخه :|||  دیگه از این درست نمیکنم

[تلخ نیس والا=| ]

الان از اون سالی ی باره ی تکه اش مونده:( نمیدونم بخورمش یا نگاهش کنم ؟!

هر بارم گازش میزنم نگاه میکنم ببینم چقدر مونده:)))) 

خوبیه کیک کاکائو اینه کسی شریکم نیست خخخخ و با حوصله همشو خودم میخورم و دیر تموم میشه:دیییی

خلاصه توی خونه ی گل و بلبل(!) ما خیلی ب سلیقه ها احترام میذارن اصن =|


۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۰۰
هانا
هر چقدر هم بخوایم اینجا تابو شکنی کنیم 
هرچ قدرم بگم اوه این خیلی طبیعیه اما وقتی حالم بد باشه و دل درد داشته باشم وقتی بابام بپرسه چته؟نمیتونم بگم پریودم 
وقتی بخاطر پریودم بی حوصله م ودرس نمیخونم و مشاورم میگه دلیل نخوندنت چیه؟ نمیتونم تو چشماش نگاه کنم وبگم پریودم! 
حس میکنم نوشتن در فضای مجازی فقط شعار باشه!
بالیوود فیلمی در این مورد ساخته به اسم PAD man که تابستون میخوام حتما ببینم..
اونا بازیگرهاشون چالشی برگزار کردند و تمام بازیگرا با پد بهداشتی عکس گرفتن اینجا میتونید ببینید  چه مرد چه زن( عکس2 ) تا بلکه تابو هارو بشکنن و مردم فقیری که تا حالا نمیدونستن پد چیه بتونن از این به بعد استفاده کنن ..حالا یک درصدم نمیتونم به این فکر کنم بازیگرای ما بتونن این کارو انجام بدن :دی
حالا چطور میشه از خودمون شروع کنیم من نمیدونم! نمیشه که فقط نوشت باید در واقعیت هم عمل کرد!نه؟
من اینارو نوشتم اما مطمئنم رو در روی مردی در مواقع لازم نمیتونم راحت و ریلکس بگم.. ! این خیلی بده اما دیگه در من به قولی نهادینه شده  شاید بشه برای نسل های بعد کاری کرد و مثل کتابی که دوران راهنمایی خوندم وقتی دخترا پریود میشن با پدر ومادر  جشن کوچکی بگیرن و درمیون گذاشتن با پدر بشه اولین خط قرمز بیخودی که ما خیلیامون ازش رد نشدیم
۱۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۳۰
هانا

پر از حرفم اما نه وقتی برا نوشتن هست نه نتی ...

از روزایی بگم که مشتاق ورق خوردنشونم ..مشتاق ازادی خلاصی از شر استرسای گاه و بیگاه ...سوالای ازار دهنده چقد خوندی و چی خوندی که بخاطرش امروز حاضر نشدم برم خونه مامان بزرگ¿!

و اما

اخرین روزای ۱۹ سالگیم ....

حس عجیبیه !چون هم استفاده کردم(سه ماهشو:\ )هم بقیش پشت میله های کنکور گذشت!! و اصلن جالب نبود ..بد هم نگذشت البته!!

احساس بزرگ شدن میکنم ..چطور؟ چون احساس میکنم دیگه از اینکه بچه ها خاله صدام کنن ناراحت نمیشم و تازه کیفم میکنم !!!!!!!!!

وگرنه کودک درونم هنوز کاملن فعاله و خودم همون ۱۷ \۱۸ سالگی موندم و بیش از این نمیتونم قبول کنم 

چشم بهم زدنی من ۴۰ ساله خواهم شد=\ نمیتونم تصورش کنم وقتی جوونیای یکیو میبینم و الانشو مقایسه میکنم ناراحت میشم و میگم چه حیییف ینی منم....فکرشم ندوست


باورم نمیشه فقط سه هفته مونده !زود گذشت ...بهتر از سال قبل گذشت شاید واسه همین زود گذشت امیددارم خوب هم تموم شه

من خیلی برام مهم نیست دیگه و گاهی فکر میکنم از راه های دیگه هم میشه ب اهدافم برسم و خدا هم باهامه 

فقط مامان بابارو راضی و خوشحال کنه منو هم یجوارایی بله:دی 

خودم که علوم تغذیه دوس دارم تا ببینم خدا چی خواد:|

از کلاس ما خیلی دانشجو نداشتیم و مشتاقم ببینم شغل اینده دوستام چی میشه فعلن پرستار ماما حسابدار مهندس پزشک داریم عکساموونو که میبینم رو قیافه بقیه ی کنکوریمون علامت سوال میبینم:))))

قراره سعی کنم روزای اخری بکوب بخونم بر خلاف هفته هایی که کم کاری داشتم -__- و کمتر بخوابم  =\\\\\ خوابم میاد الان!!!دی

اخ که چقدر مشتاق بسته شدن پرونده کنکورمم ....

حیفِ این عمر:((   هرچند  جوانی کجایی که یادت بخیر  شِری بیش نیس ! چون کار خاصی هم نمیتونم بکنم :/ و نتونستم! فوقش مسافرتی کتابی فیلمی چیزی... جدا مسن تر ها چیکار میخواستن بکنن که برگدن اون دوران انجامش میدن؟ بگن بلکه ما حسرتشو نخوریم ،والااا!!! 

++ستاره هاتون چشمک زنان منتظرن ..بخشش باشه:-)

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۲۵
هانا

روزها رفتند

   و من دیگر 

خود نمیدانم کدامینم...

آن منِ سرسخت مغرورم

یا منِ 

مغلوبِ دیرینم؟

                                                       فروغ فرخ زاد 

۸ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۳۵
هانا

ب امید روزی که دیگه هی کاغذا رو برای برنامه ریزی خراب نکنم=\\

خیلی وقت گیر و اعصاب خراب کنه .... بنویس پاک کن فکر کن بشمار بنویس درستش کن بررسی کن =\ نفسی از سر اسودگی-__-

اما دیگه خبره شدم:)


+هنوزم جا برا پیشرفت هست ..بخونیم! دست نکشیم:)

++شام رو برا رضای خودم حذف کردم ..خیلی سخته چون معتادش شدم:// 

بعدا نوشت : مغزم مشوش و قاطیه دوس دارم بکوبمش ب دیوار ..مثل ی مخزن پر درحال ترکیدن و حتی انفجار -__-


۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۱ خرداد ۹۷ ، ۲۰:۱۹
هانا

گاهی کم میارم اما به روی خودم نمیارم :)

گاهی مث دیوونه ها اینقدر میخندم که نگاه دوستای کنکوریم با تعجب ب سمتم میچرخه و میگن تو چه بیخیال و ریلکسی!!! چرا ناراحتن که من میخندم=/ عجیبه :|

گاهی به همه مشکلات(!?) یه لبخند بی جون میزنم و میگم روزای خوبم میان 

مثل پرنده ای در قفس شدم 

که رویای پرواز داره !!!

همش میگم خدا منو ...تلاشمو  نبین! کرمتو ببین:|||

+دیروز با کیانا زیست و شیمی ازمون قبلی سنجشو تحلیل کردیم لعنتی شیمی ش چقد خوب بوده حیف من مرور نداشتم و فراموشی کوتاه مدت گرفتم

وسطای درسم کلی خندیدیم حرف زدیم...مشاوره رد و بدل کردیم:)) به خستگی ناپذیریش غبطه میخورم-___-  

+ من طبق روال سالهای کنکوری نمیشه روزه بگیرم ولی تصمیم گرفتم بقیه اعضای بدنمو روزه بدم :دی 

روزتون قبول حق ، لطفا منم دعا کنید:)


۱۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۰۱
هانا
توجه نمودم دیدم خیلی وقته از درسام چیزی نگفتم O_o 
چه قدر سرد شدم :|
جمعه نشستم اشکالات ازمونو پیدا کنم دیدم برا همش نیاز به یه عالمه تست بیشتره و مرور یه سری درس ها ! 
اما نمیدونم چرا اونطور که تصور میکردم نتونستم هنوز اجراش کنم :( ینی ساعت مطالعه خوبی نداشتم بشه خوب گنجوندشون://
خیلی وقتا با خودم میگم بیخیال هر چی شد اما از ته دل نیست خیلی! یهو سخته بیای ببینی اونی که تو مدرسه درسش از تو ضعیف تر بود اما از تو رتبه بهتری اورده :/ 
سختتر اینکه ممکنه ابزاری بشه که بکوبنش تو کله ت:| جوری که تا چند ماه گیج بزنی:دی
 رشته علوم تغذیه مدتیه تو فکرمه ..! از این رشته های تر تمیز و بی دردسر ومیشه گفت باکلاس:دی 
گاهی همینم دوره ازم :( از بس کاهلی نمودم:|||||
یه هفته س ساعت مطالعه ندادم ب جناب مثلا مشاور ..ایششش :// 
افکار مزاحم تابستونی هم از همین حالا مجال نمیدن! جدا مخم وقت گیر اورده به جای حل تست و مرور داره ب خوش گذرونی های تابستون فکر میکنه :| ب سختی کنترلش میکنم-___- 
زنجیره افکارم در رفته! این عقابِ دور پروازِ ...وحشی حتی !

ساعت رو مثل یه قهرمان متنبه(!) شبا میذارم 6 وخورده ای و مثل یه سرباز شکست خورده که از قضا دوستاشم کشته شدن(بی مزه هم خودتی:))  )ساعت7 وخورده ای بیدارمیشم!

۱ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۹:۲۰
هانا
صبح درس نخونم تا اخر نمیخونم این قانون لعنتی رو هنوزم نتونستم زیر پا بزارم و ب درک گویان درسمو بخونم:|

مامان بابا رفتن خرید.
 کتاب به دست رفتم دم پنجره و باز اخمام توهم رفت پنجره اتاقم رو به حیاط وا میشه و کف حیاط بخاطر خاک وبارون این مدت قرمز بود ...
کتابو زمین انداختم و بادی در غبغ! :)) پیش ب سوی شستن حیاط :دی
همیشه مامان حیاط میشوره عصبانی میشم که نشور عاقا چی میشه خاکی باشه حالا ! اب کمه...کمبود اب در جهان هست و سه ساعت سخنرانی میکردم براش وهر چند دیقه میرفتم میگفتم تمومش کن حتی گاهی اب رو میبندم فکر کنه فشار کمه اب کمتر مصرف شه:دی
اما خب امروز بیخیال همه این حرفهای حساب(!)اب رو باز کردم و شروع کردم به دنبال کردن شیر خاکا :| و برگا و پسته های گرده افشانی نشده ولو شده روی زمین و با اب دنبالش میکردم 
لامصب چه کیفی میده :))) 
بعدش بخاطر حس رضایتم ب یاد بچگیام شیلنگو بالا گرفتم و تکون دادم چشمامو محک رو هم گذاشتم و چرخیدم زیر بارون تصنعی :)) گور بابای نسل اینده:دی
اما خیلی طولش ندادم حیفم اومد بچه هام از این نعمت محروم بشن^_^ البته تنهایی هم مزید بر علت شد که زودتر ابو ببندم وختی کسی نباشه خیسش کنی و جیغ بزنه چه فایده داره:)) خواهری هم که بیرونه 

ولی شما اب رو مصرف نکنید خخخخ :/ 

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۵۸
هانا
از صبح مث ادم شروع کردم به درس خوندن اما طولی نکشید:|
ظهر بابا حالش خوب نبود و مقاومت کرد ودکتر نرفت تا اینکه بعد از ظهر مامان نوبت گرفت 

این خواهر از خدا بی خبر منم مگه میذاره درس بخونم نشسته پای تلویزیون دابسمش میبینه منم نشستم باهاش دیدم -__- :دی
بعدم اپارات کفاف نداد رفتیم اینستای طرف(محمد امین کریم پور) آی خندیدیم :)) خداییش خیلی باحاله

زنگ زدم مامان گفت بابا باید امشبو بستری شه :( نمیدونم چرا؟؟ شاید از بس این کلید اسرار و...اینا دیدم روم تاثیر گذاشته هی گفتم خدا... نکنه من اشتباهی کردم! غلط کردم -_- بابامو خوب کن قول میدم نمازامم بخونم کامل:|
تو حموم همش داشتم به نبود وحشتناک بابا فکر میکرردم مگه میشه تحمل کرد! نمیدونم چرا خود ازاری دارمو اتفاقای بدو تصور میکنم:((

بابا زنگ زد وگفت براش سوالای امتحان فردا رو تغییر بدم شبیه اون کلاس نشه .......نوشتم نوشتم بعدش یه لحظه از خودم بدم اومد ! گفتم چه منفور !!! اینا چیه مگه سر اوردی خودتو جای اون بدبختا بذار:/  معلم سختگیری هستم :|  خلاصه برای شادی ودر امان ماندن روحم و فحش نخوردن و امرزش تک تک تغییرشون دادم-__- بعدش جیگرم خنک شد^_^ باشد که یه جایی بدردم بخوره:))


۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۵۱
هانا