بلندی های بادگیر

طرحی از یک زندگی :)

بلندی های بادگیر

طرحی از یک زندگی :)

بلندی های بادگیر

ما با هیچ کس اتفاقى آشنا نمیشیم،
حتما دلیلى بوده که مسیرشون با ما تلاقى کنه:)

امشب با طلا خانوم بودم فامیلمون خیلی دیر ب دیر سر میزنن:/ 

دفعات قبلم باهاش صحبت کرده بودم حوصلمو سر برد و بیشتر با خواهرم هم صحبت شد 

بهش میگم ب سن بلوغ برگشتی هر چند اون موقعم اینطور نبود-__-

(١٨سالشه) رفته تو فاز شوهر ..از کنکورش فاصله گرفته و رید اولیو:( 

راستش براش نگرانم از طرفیم ب من ربطی نداره ممکنه بد برداشت کنه-__- 

معیارای بچگانه ای داره عین دخترای قدیمی هست !!!!!! هدف شوهر بچه :| کلیم ب خودش میرسه

بعد میشینه حرف خواستگارا و پیشنهادای رنگیشو میزنه ...راستشو بخوای بدم میاد از اینکه پیش دختری بشینمو حرف خواستگارای فراوانشو بزنه بعضا اشکال نداره ادم تعریف کنه  ولی خب باز مشخصه بعضیا میخوان پزشو بدن😐😑ریلیییی؟؟؟☠️ بعد همش میگه چرا بیحالی چرا اینطوری شدی😐😑😂

اره خلاصه 

...وای خدای من شنیدم فلانی رتبه فلان کلی دوسپسر بازی داشته رتبه شم اینقدررر خوب شده بعد من بدبخت تا حالا با هیچ پسری دوس نشدم کنکورمم ریدم 🤕 عجیبه ینی چه ارتباطی دارن این دوتا😂😐

 

+ی سال ی مشاور خفن داشتم ازم خوشش اومده بود بلاکش کردم😭خیلی خفن بود راستش😂منم بدم نیومده بود اما 😐😁🤪

 

خیلیا بهم میگن باید ب ازدواجم فکر کنی اما جدا مسخره م میاد :/ هیچ ادمی با معیارای من نیییستتت یا اگه هست اون سر دنیاس و متاهله😁و کللللی از من بزرگتره😑اخلاقی هم اگه بگم خیلی سخت پیدا میشه :/

مثلا بگم که بدم از اینایی میاد که میگن چندتا اینستا داری ؟پاک کن خوشم نمیاد ..یا ی سری از این درخواستا و تعصبات بیجا :/ الان خاطرم نیس

خیلیییی این مسائل برام مهمن کسی باشه منو ب عنوان همسسسر و انسان قبول کنه نه املاکش نه کلفت و برده !چطور فک میکنن وفاداری با اجتماعی بودن ممکنه از بین بره یاد این جمله میفتم: امکان انجام گناه نداشتیم و توهم تقوا برمان داشت..اگه همسرت شرایط خیانتو داشت و نکرد اونوقت خوبه !! فوقش اینستا نداشت !شت! ببخشید قرو قاطی میگما :)) اصلا بحث اینستا نیستا مثال برای تفهیمه:دی 

من یک سری کارا رو در نظر دارم (همون اهداف کاری خصوصا) که حس میکنم ازدواج مانعش میشه!

ممکنه بعدا پشیمون شم؟ نمیدونم

 +

(ممکنه چرتو پرت بنویسم مهم نیس میخوام بمونه که بعدا بخونم ببینم چقدر نظرم عوض میشه یا نمیشه)

خلاصه که من ی سری مسائلم واقعا برام معضل شده حتی میتونم بگم فوبیا دارم 

فوبیای عکس!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فوبیای ایدی تل ...شماره حتی برای دختر :| 

ی مدت با یه خارجی چت میکردم برا زبانم(راستش بجز اون دوس داشتم ی رفیق خارجی داشته باشم) اونم خیلی ب ایران علاقه داشت و زبان ما و اینا همین که عکس خواست بعد چند روز والا گفتم نمیتونمو بلاکش کردم😐😑☠️طیبا میگه خارجی بود😐خیلی سخت میگیری مهم نیس

منطقیه عایا؟!!!!!!!؟؟؟:/

نیاز ب مشاور دارم :)))  

 

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۸ ، ۰۲:۱۴
هانا

اول بسم الله بگم که عاقا پست قبلی قرار نبود منتشر شد چی شده که دستم خورده😐😂 خلاصه که ساری من گاها پیش نویس میکنم:دی

 

بریم سر موضوع قشنگممممم

عای دلم قنج میره خیلی وقته همچین حسی سراغم نیومده دلم تنگ شده بود عاشق بشم:دی😂

من هیچ حسی ب مردای واقعی اطرافم ندارم (نه که کلا:)) منطورم اینه نیست همچین کسی)و فقط عاشق بازیگرا میشم 😐😂😑اخه میدونی بر عکس من دوستام خیلی رو ادمای اطراف کراش میزنن و این حرفا

شاید نباید بگم ولی خب این حس من :/ از وقتی یادم میاد و هورمونام قاطی شدن من عاشق بازیگرا میشدم

هر کدوم ی مدت ولی شدییید:))) 

الانم عاشق دیمن شدم و صد باره لعنت میکنم خودمو چرا زودتر ندیدم سریالووو

از دل قنج رفتگی خوشم میاد😂ادرنالینم بالا میره انگار:)) کیف میکنم و صبحا با عشق بیدار میشم:))) امید ب زندگی اصن😐😂 

خلاصه مدتی بود این حسو تجربه نکرده بودم واقعا سریال سرگرم کننده تره:)) ی مدتم کنارش عاشق میشی حالا:دی

+

بعد همشم باید پیش خودت بگی چرا چرا چرا چرا:)))

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۸ ، ۰۴:۰۹
هانا

رقتی شروع میکنم ی فیلمو میبینم خیلی میرم توش:/ :)) زبانشونو میریزم تو مخم:دی 

رفتاراشونو توجه میکنم نتیجه گیری میکنم و...(حتی دلم خواست و لاک سیاه زدم👻💀😂) 

میشه گفت اگه دیدن یه سریال هزار قسمتی (یا کمتر نمیدونم!)رو شروع کنم میتونم قسم بخورم که زبانشونو فول کردم

من ب زبان های مختلف خیییلی علاقه دارم منتها هر کدومو وسط راه ول میکنم

+گاهی میرم خارجی چت میکنم و برا خودم الکی کیف میکنم که واو من چه خفنم!اما خب در واقع هیچی نیستم هههه

 

دلم میخواد هررر چه زودتر انتخاب واحدمو انجام بدمو از اول مهر برم دانشگاه:|| 

حسابی دلم تنگ شده :)

حتی برای خوابگاه...زندگی مستقلانه و برای خودت دیگه گیر دادنی وجود نداره تا لنگ ظهر بخواب درس نخون بخون 

بیرون برو نرو همممششش دست توئه جز اون قسمتش که ساعت ورود قبل از غروب باشه هههه مهم نیس در هر صورت کی میخواد شب رو بیرون باشه:))

دلم برا اینستا تنگ شده اما خب دلمم نمیخواد سرمو با ویدئوهاش گرم کنم هر چند واقعا اموزنده بود برام طی این یک سال

 

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۹۸ ، ۱۳:۳۴
هانا

این دو روز واقعا حالم بد بود 

گریه کردم ...فیلم دیدم ...بیرون رفتم وحالا بهترم :)

ی سری فیلم برا دیدن اوردم ؛) و خب سریال رو ترجیح دادم چون خیلی وقته ندیدم و سرگرم کننده تر از سینماییه برام چون وقتمم ازاده ،  بلاخره خاطرات خون اشامو انتخاب کردم ..راستشو بخوای از دیدنش میترسیدم:/ 

اما خب دوستام میگفتن اصلا ترسناک نیس بابا خیلی خوبه 

قبول دارم اونقدرا ترسناک نیس اما باز خودمو دلداری میدم این همش فیلمه بابااا اینا الان پشت صحنه کلی خندیدن:)))

واقعا چرا قبلتر ندیدمش:)) آی لایک ایت *_* مرموز عاشقانه فانتزی چاشنی ترس ..ممم بدکم نیس یخورده ترس لازمه ترس خونم پایین بود:d

من هنوز سه قسمت از فصل اولو دیدم نمیفهمم چرا پری دیمن رو دوس داره:|| 

+اینقد بدم میاد بعضیا فیلمو اسپویل میکنن یا اونایی که دوس دارن فیلمو براشون بگی :/ نمیفهممشون! 

اره حواستون باشه:دی

+++اما باوجود همه این فیلمای خوب و هر چی خوبی که صنعت هالییود داشته باشه من همیشه اولویتم بالیووده :))

عین این ادما هست میرن ی برنامه شرکت کنن هی میگن من اهل فلان جام اصالتا:))) منم هی میگم بالیوودی م:دی

 

+قصد دارم نوز جاب( :دی )کنم ولی همش یادم میره زنگ بزنم نوبت بگیرم-__- من حتی دندونپزشکیم نرفتم با وجود نیاز به دوسه تا ترمیم و یه جراحی عقل:| نمیدونم چرا اینقدر تنبلم برای انجامشون :|

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۸ ، ۰۳:۰۹
هانا

امشب ب اندازه کافی غمگین و افسرده بودم که خبر مرگی رو دیدم که واقعا براش ناراحتم خبر مرگ یک پدر 

پدر کسی که احترام زیادی براش قائلم

اتفاقای بد همیشه وقتی میفتن که تو مطمئنی که وقتش نیس ..هنوز نه ..زوده بابا.. :(

مرگ سخته ن بخاطر نابودی، بخاطر جدایی بعدش

بخاطر دوری ش

اوه خدای من ..😢😢😣😣😔😔

تمامم بغض میشه و چنگ میزنه ب گلوم از فکر دیگه نبودن ها 

 

+استرسایی که ی دوره ای میکشی باعث افسردگی توی مرحله بعد میشه..هههه!!

من حالا افسردگی پسا امتحان دارم حالم خیلی خرابه هیییچ کاریم نمیتونم بکنم حتی کتاب خوندن و فیلم دیدن حالمو خوب نکرد..نمیکنه... کاش میشد بدون فکر کردن ب موجودی کارتم (و رضایت پدرمادر) بارو بندیلو ببندم برم سفر و چون نمیشه و راهی ندارم دوس دارم همینجا سر جام اروم و بدون درد و در کمال ارامشی ابدی و رضایت بخش بدنم پودر شه بر هوا...

لاقل ..لاقل برای مدتی😣 غر غر هامم پیش نویس کردم ...

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۸ ، ۰۲:۰۰
هانا

ما امتحان داریم شنبه اونم دوتا:/ بعد روزای امتحان بیشتر چرت و پلا میگیم :)) 

 

_بچه ها اسم نارنج و لیمو اسمایی از پیرزنای قدیمی بودن از مامانم شنیدم! خیلییی خوبن*_* 

+ن والا چین اینا 

_وای والا خیلی خوش عطرن فک کننن نارنج، لیمو،نعنا، ریحانه :دی 

+تربچه هم بزار😆😒

_اون اسم پسرم باشه🤣

نفر سوم مینویسد

~ من بچه میخواام!  :/ 😂

......................................

کولر بوی بارون و زمین خیس رو میاره با خودش اتاق^^ مرداد ..بارون! .. ی لحظه دلم برا پاییز و مدرسه تنگ شد:))) تداعی شد برام ! البته بلا ب دور:دی

من عاشق تابستونم هررر چقدرم گرم باشه❤️

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۸ ، ۱۷:۰۳
هانا

چرا این دانشمندا حرصم میدن؟  سینااا؟! ( ابن سینا:دی) واقعا همچین افکاری داشتی درباره ازدباج؟ دیگه تورو ندوس:/ بنظرم نباید قیمه هارو میریختن تو ماستا همون مینشست اختراعشو میکرد روحش اروم تر بود:)))

بخدا که از حرص اینو اون غزالی سردرد شدم-__-

 *ب وقت درس روانشناسی خانواه

خب من از ترم اول عبرت کردم و الان سعی میکنم فرجه ها لاقل ی روخوانی بکنم که کم نیارم و شب امتحان خر نزنم 

(پشه ای را روی صفه گوشی میکُشد) اره ..:))

 

بعد اینکه مطلب قابل توجه تاثیر رابطه سکشوال روی سلامت روان،شخصیت و رشد ادمه ..اینقددررر که تاکید کرده و از بقیه موارد ینی ارامش و فرزند کمتر گفته که ی لحظه هنگ کردم:)))

ینی هر چقدر بخوای خوب گفته بعد من موندمو ی عالمه جوون بیکار و ازدواج نکرده سرزمینم:/ که خب یا سرکوب یا خ ا ...استادمون گفت خ ا  سرکوب محسوب نمیشه و حتی ی سری از روانشناسای اونور معتقدن لازمه و نباید منع کرد (در صورت اعتیاد اسیب زاس)

من مطالعاتم در حد کتابای درسی خودم بوده تا الان اما اون طور که هست فروید حکم کوروش رو برام پیدا کرده :|

ن قطعا اما حس میکنم از اون ادم خفنا بوده با کلی علم و خب قبول دارم حرفاشو

داستان آنائو رو شنیدین؟؟

اگر اشتباه نگم شاهزاده ای نوجوان و زیبا بوده در زمان فروید، که ناگهان روزی کور میشه! این دخترو میبرن دوا درمون :)) 

میبرن چشم پزشک ،هیچیش نیس.. میبرن مغزشو چک میکنن ؟ بازم سالمه

میبرن پیش فروید جون ایشونم هیپنوتیزم میکنه و با داستان دختر همراه میشه 

دخترک بیچاره روزی مورد تجاوز "عده ای" ادم پست (از نظر اجتماعی البته ،انا شاهزاده بوده خب)(پست هم بودن!) قرار میگیره همین که داره تعریف میکنه فروید اونو بیدار میکنه و یهو بینایی دختر برمیگرده :)) 

پ ن : اخرش دختر قصه ما عاشق فروید میشه اما فروید پایبند اصولشه و با مراجع ازدواج نمیکنه..

خیلی حرفِ:)  بدن سالم در روان سالم ؛) 

[ خلاصه که هوای سلامت روان تون رو داشته باشید]

 

++دیشب خواب دیدم چاتای اولسوی(بازیگر نقش دلیبال) رو بغل کردم :'))

بعد جالبه قبلش کلی درمورد بروس لی سرچ کرده بودم باخودم گفتم لابد روح بروس توی دلیبال حلول کرده:)))

    

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۸ ، ۰۳:۰۹
هانا

سلام سلام سلام

این مدت که نبودم فک میکردم خیلی وقته نیومدمو دیگه کلا نیومدم بعد ی روز که اومدم دیدم عه همچین دورم نبوده فلان روزو ثبت کردم بعد دوباره تنبلی گرفتمو و نتونستم بیام تا حالا

ایشالا که حال دل همگی خوبه^_^ خصوصا کنکویامون:*

بعد از کارگاهای کوچیک ١١نفره مون با استاد ص که انصافا جذاب بود و تجربه های جالبی ب ارمغان اورد (بیشتر شبه کارگاه بود)

روزهای خیلی خوش دیگه ای هم داشتیم و الان جزئیات یادم نیس:( و مهمتر از همه سوتی هایی که اکیپمون همیشه میداد 

و منم ازش در امان نبودم:)))

بازی جرئت حقیقتمون و مجبور کردن دوستم برای گل دادن ب اولین کسی که رد میشه و اون شخص ی پسر بود:)))

و بقیمونم که نگم:/ اصن ی وضعی شدااا بیا و ببین :دی

اکیپ فوق العاده باحال و انعطاف پذیری داریم و کلی باهم حال میکنیم نقاط مشترک داریم اما غیر مشترکمونم زیاده 

تلاشامون برا امتحان و گند زدنامون حتی:)) جر وبحث سر اینکه کی بیشتر خونده و خیلی بیشعورتر بوده (همینقدر دبیرستان طور:/) 

چرت و پرت گفتنامون توی گروهمون که هر بار ی اسم بانمک براش میزاریم که معنیشو خودمون میدونیم:)))

اصطلاحات بامزه ای که یادگرفتیم :)) 

خلاصه که خوش میگذره دیگه :) اونقدر که ترم تابستون گرفتیم -_- و هفته اینده امتحان داریم 

ترم تابستونم واقعععااا عااالی بود استاد درس اختصاصیمون بی نظیره . فوقالعاده تو دل برو و باسواد و ....

تو فکرم که چند جلسه باهاش مشاوره برم خودشم میفهمید من چقدرر مشتاق درسشم:)

اخرین نمره ی ترم دوممون همین سه روز پیش اومد و بلاخره الف شدم ..چقدر سر الف شدن این ترم اذیت شدم 

چون ترم قبل الف شده بودم این ترمم انتظار داشتم از خودم اما خب استرس داشتم که نشه چون برام مهم بود بتونم واحد زیاد بردارم و اره خلاصه :) 

و اصلللا برای ب اصطلاح خانواده م نبود که دوس داشتم الف شم :)

خیلی فکرا تو سرم دارم که شاید احمقانه باشن اما خب جز روانشناس کسی نمیتونه کمکم کنه و اگه بشه میخوام ترم بعد برم ...

خلاصه که امیدواری از جیب چپ پیراهنمان کم نشد:) بعله.

 

+اینجا نگفتم نه؟ حسابی زدم تو کار فمنیسم و ی فمنیست حسابی شدم:))) کلی حرف میتونم ازش بزنم:) 

با فمنیستای خفن هم دایرکت داشتم که کلی ب این موضوع افتخار میکنم:/ :دی

++بلاخره تو پیدا کردن دین دارم ب یه ثبات نسبی میرسم (دااارم میرسم) فقط میدونم کلی وقتمو گرفت و میخوام دیگه ادامه ندم فعلا

 

این داستان ادامه دارد...

۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۸ ، ۱۱:۱۴
هانا

سلام چطوریین؟؟؟

امروز رفتیم سینما برای اولین بار باهم :)) دیگه نموندیدم برای ژن خوک لعنتی ساعتش با ما جور نمیشد نتیجتا زندانی ها رو دیدیم :) بد نبود یخورده هم خندیدیم.

++نکته مهم :رفتم پیش مشاور (استادم) از خودم گفتم و میل مستقل بودنم انتظار داشتم راه حل چیزی بده! ب راحتی گفت نگو همه چیو :)) البته بد اموزی نشه ها :دی 

.........................................................................................

چند روز پیش قرار شد فیلم روانشناسی ببینیم و باهم تحلیل کنیم (مختلطیم)

دوستم اوردن فیلمو ب عهده گفت تا بریم سالن رو پروژکتور ببینیمفیلم دوبله بود امااا بدون سانسور از اون جا که بهو زیر نویس دار میشد دیگه کار از کار گذشته بود و منم هی منتظر بودم خجالتم کشیدم برم پشت میز که ناگهان اتفاق رخ داد و بله همدیگه رو بوسیدن:/ اول سوکتی حکم فرما شد بوسه ادامه پیدا کرد و خندمون گرفته بود و ریز ریز میخندیدیم که من با وجود اینکه جلو دهنمو گرفته بودم پووووو خندم در رفت :)))) و همه خندیدن:))) بعضیا هم کلن از سالن بیرون رفتن  بعدشم تصمیم گرفتیم بخاطر امن نبودن فیلم نبینیمش:دی

خوشم اومد بعدش اصن ب روی خودمون نمی اوردیم و راجب مسائل انجمن حرف زدیم:))) 

تجربه خیلی جالبی بود 


۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۱ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۰:۱۲
هانا

روزا میگذرن ...عالی ...پر از شادی ...مبارزه ...یادگیری ... 

صمیمی تر شدن ..مشخص شدن اکیپا :))  شوخی های بی مزه و بامزه مون  رستوران رفتنای ٤ روز در هفته مون :))) اکثر رشتورانای نزدیک دانشگاهو امتحان کردیم:))  

اما دلیل خیلی خوشحال کننده و مهمی که باعث شد من امروز بیام و ثبتش کنم(کلی روزمره و اینا بود که امان از تنبلی:/ )

اره... پیدا کردن دوست صمیمی دوران ابتداییم بود🤧🤧🤧🤧❤️❤️❤️

فراموش نمیکنم لحظه ای که وارد اتاق شدم ..منو شناخت خودشو معرفی کرد و پر از بغض شادی بهت و کلی احساس ناب شدم بغل بغل بغل و اشکای مزاحم که نزاشتم مزاحم بشن خیلی :)))  

از هم گفتیم شماره گرفتیم ناهار خوردیم.. و ظهر با دوستام بودم ولی فکرم با اون بود !! راه برگشت تماما توی گذشته سیر میکردم 

کنج ذهنم دنبال خاطرات بیشتری ازش میگشتم و تماااام طول مسیر لبخندم محو نمیشد 

هعییی روزگار ..کی فکرشو میکرد بعد١٠ ساال ببینمششش!!! یقین داشتم نمیبینمش اما انگار واقعا دنیا کوچیکه

وای خدا...

چه بزرگ شدیم ...خانومی شده :) 

کی میگه دوستای دوران ابتدایی یا کلن طول مدرسه خوب نیستن!؟ دانشگاه خوبه:)) دو تااش عزییزه اولی بیشتر 

بخاطر کهنه بودنش؛)

خدایا مرسی از غافلگیری قشنگت 🤩😭😍❤️

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۹۸ ، ۰۰:۴۲
هانا