بلندی های بادگیر

طرحی از یک زندگی :)

بلندی های بادگیر

طرحی از یک زندگی :)

بلندی های بادگیر

ما با هیچ کس اتفاقى آشنا نمیشیم،
حتما دلیلى بوده که مسیرشون با ما تلاقى کنه:)

دیروز کلی با شکوفه حرف زدیم خیلی باحاله و حالا دارم داشتن هم خوابگاهی های خوب رو مزه مزه میکنم

دانشگاه و خوابگاه حسابی بهم چسبیده و هر لحظه شادم که الان خونه و پشت میزم نیستم!!! هر چند بازگشت من ب سوی ان است:|

دیروز برای اولین بار خودم با اژانس..تنهایی! برگشتم خوابگاه و الان حس میکنم دنیارو فتح کردم! ولی هنوز خیلی مونده :/

ولیییی شکوفه برام تعریف کرد باید چیکار کنم و گفت کمکم میکنه 

میگفت خودش ترم اول هر جا میرفته پیاده میرفته و از مسیرای مختلف دانشگاه میرفته که یادبگیره و اگه ماشینی که سوار شد از ی مسیر دیگه رفت الکی نترسه:)) میگفت وقتیم راننده میخواست مزاحمت ایجاد کنه خیلی جدی و محکم جوابشو بده اگه بترسی اون مصمم تر میشه. برای خودش اتفاق افتاده بود،شماره براش انداخته بود و زده بود تو پرش! وقتیم بهش گفته بود بزن کنار..نزده! داد زده رو سرش نزنی کنار در ماشینتو از جا میکنم:))) اونم تسلیم شده اخرشم کرایه ش رو نداده:))) دلم خنک شد و یاد گرفتم:دی 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۷ ، ۱۲:۲۴
هانا

رفت و امد ازخوابگاه ب دانشگاه ساده تر از اونی بود که فکر میکردم!

بعد از مستقر شدن توی بلوک ١٢ و پیوستن دوستام ب من لج بازی و اذیت های ترم اخری ها برای بیرون انداختن ما شروع شد ...اولش اصلن فکرشم نمیکردم اینطور باشن ناهید میگفت ما ساکت و درس خونیم شبا زود میخوابیم اما کاااملا فرق داشتن و وقتی فهمیدن دوتا دیگه از دوستام میان شروع کردن ب شلوغ کردن و لج !!!

ما گاهی جبران میکردیم و گاهیم خسته میشدیم ..کیمیا از اولش قصد کرد بریم اما من نمیخواستم کم بیاریم!! 

خیلی دنبال سوییت های خالی گشت تا بالاخره بلوک ٤ رو خاالی یا کم جمعیت یافت 

در یکی از اتاقا دکترای حقوقی رو دیدیم ب شدددت امل ،دهاتی  و از همون اول میخواست گربه رو دم حجله بکشه!! چون وعده ظرف شیتن های شبانه خودش رو داد🤦🏼‍♀️ و رسما دوس داشت ما نریم ماهم واقعا حوصله این یکیو نداشتیم

اتاق طبقه پایین رو رفتیم دونفر بودن و باهم ٥تا میشدیم ..بسیار باحال و گرم بودن و یکیشونو سر کلاس تاریخ دیده بودم:))  

ب اونجا نقل مکان کردیم دیشب ... و باهم وسایل رو مسافت تقریبا طولانی جابه جا کردیم کمر برامون نموند البته:/

و ناهید با کمال میل توی جابه جایی سریعتر کمکون کرد:| (اونا از شرور های خوابگاهبودن!) 

+ توی دانشگاه ی عالمه دوستای کیمیا نام پیدا کردم و منو پریسا (حلال زاده پیام داد:))) ) از دست اسمشون ب ستوه اومدیم:)) پریسا منو یاد قبلنای خودم میندازه شیطون و پر انرژی ! با کلی حرف که تمومی ندارن:))) 

کیمیا و پری ازم خواستن دعوتشون کنم خوابگاهم کنجکاو بودن ببین چجوریه:)) 

وقتی منتظر الی بودم که بیاد باهم برگردیم خوابگاه کنار دختری با مانتوی زرد قشنگ و جذاب نشستم سر صحبت باز شد و فهمیدم تربیت بدنی میخونه و بسیار راضی و ترم ٧ اما توی غیر انتفاعی در حال تدریس:( دلم خواست و تا شب بهش فکر کردم

اما شب توی خوابگاه مهسا با لیسانس پرستاری سر کار نرفته بود و لیسانس شیمی ازاد اومده:/ میگفت خیلی کثیفه کارش!

دختر بعدی ارشد راون ش عمومی داشت.. و ناراضی و پر از حسرت که چرا بازم برا کنکور تلاش نمرده و حالا حسرت دوستای پرستار و ماما ش رو میخورد بیچاره و بد تر هم اونجاس که خودش با٦٠٠٠دوستش با رتبه ٣٠٠ بالینی نیاورده بود :// اینقددررر سخت شده-_- خیلی تشویقم کرد کنکور بدم و دست نکشم چون هنوز سنم کمه (همشون دوس داشتن معلم میبودن!) 

+ تمام درسا برام خسته کننده ان و خوابالود ب درسا گوش میدم و یه گوش در و یکی دروازه س!!شاید چون هنوز خسته م شایدم علاقه ندارم:(

اما در این میان فیزیولوژی اعصاب و غدد خیلی دوست داشتنیه:) دیروز نورون و سیناپس رو تدریس کرد:)))

+دیروز مامان بابا اومدن دنبالم منو بوسیدن و من خنده م گرفت که ای بابا فقط دورو نبودما:)) رفتیم پی خرید کتابام و یخورده خرید لباس:) ❤️❤️ 

تو کتاب فروشی کتاب دست دوم خواستم چون من ممکنه موندگار این رشته نباشم ! چندتا پسر توی مغازه بودن و وقت خوندن اسم کتابا برای کتاب فروش نگاهاشونو حس کردم بی توجه کتابارو تحویل میگرفتم که بابا با یکیشون صحبت کرد ..میگفت گفته من همه اینا رو دارم نیازشون ندارم بهش میدم.. بابا قبول نکرد (شایدم اعتماد نکرد!)و گفت من تورو از کجا پیدا کنم و منم ناراحت بودم کاش دختری بود که خودم میرفتم ازش بگیرم:/ کتاباهم ب هر حال گرون شدن:دی

ی گارد صورتی هم از همون مغازه همیشگی خریدم ..میخواست٥٠تومن بده بهم:/ گفتم دفعه قبل اومدم گفتی ٣٥ الانم که گفتی جنس نیاوردم چرا اینقد گذاشتی روش😏 اونم همون٣٨داد:/ حالا دلم پیش رنگ مشکیه موند:( کاش همه رنگاشو داشتم:(

لباس فروشی رفتیم برای خریدن ی بلوز استین دار برای روی دامن چین دارم:) شاید٢٠تا نشونم داده که نخواستم و کلی شرمنده شدم قسمت نوجوانانه اش برای خواهرم خواستم که پیدا کردم 😋بعدم نشون دادم ببین من از این میخواستم بزرگترین سایزشو رفتم پوشیدم اندازه بود و با کلی خواهش تکی ازش خریدم چون من شلوارشو نمیخواستم  گفتم رو دیت که نمیمونه میفروشه:دی 

جورابای رنگارنگ پاییزی هم خریدم😍😁 کاش عروسکی هم پیدا کنم:) از جوراب سفید و طوسی خسته شدم.

_ جدیدا احساس میکنم افسرده شدم..هم شرایطشو دارم هم از عوارض قرص راکوتانه-__- تصمیم دارم برم پیش ی مشاور روانشناس !! هم برای بهتر شدن حالم(میدونی حتی وقتی خوشحال میشم اشک تو چشمام جمع میشه و بغض میکنم یا وقتی ی صحنه احساسی میبینم:/ اوک نیو تو امتحان رزمی از همه بهتر شد و کلی ازش تعریف کردن ،اون لبخند دندون نماشو تحویل میده اما من اینور براش بغش کردم و چشمام براق شد!!! )

 بیشتر بخاطر روشن شدن هدفم برای خودم من هنوز نمیدونم میخوام چیکاره بشم و نباید باوجود این چندسال اینطور باشه! ب همه رشته ها علاقه دارم اخه:// ولی هنوز با مامان بابا درموردش صحبت نکردم


**رمانی رو دارم شروع میکنم که بنظرم خیلی جذذاب میاد، ایرانیِ;)



۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۷ ، ۱۴:۲۰
هانا

کمدم رو مرتب میکردم یادداشتی قدیمی پیدا کردم از اونجا که باید برگه رو بندازم دور اینجا مینویسمش که یادگاری بمونه:)

"این روزها حال خوشی ندارم 

مانند پرنده ای هستم در قفسی تنگ که رو به روی پنجره ب اسمان وسیع چشم دوخته و در شوق پرواز است

یا مانند ماهی کوچک قرمزی در تنگ که قلبش تند میتپد برای دریا

می ترسم....میترسم از این قفس از این تنگ کوچک

نکند بمانم اینجا؟.... 

اشک های گرم گونه ام را نوازش میدهند...چشم هایم میسوزند

و قلبم تشنه ی زندگیِ بدور از همه ی این تلاطم های کنکوری!

گوشهایم؟ مشتاق شنیدن صدای امواج دریا( یادمه هوس شمال هم کرده بودم:دی)

کِی این شب دراز تمام خواهد شد؟؟ "

*عنوان نوشته ام از روی یه کتاب شعرم بود:)

+روز اول دانشگاه واقعا خوب بود :) با اینکه اشتباهی رفتیم کلاس ترم ٣ها نشستیم و فکر کردیم خیلی از اینا درس رو افتادن:))) وسط کلاسم با خنده حبس شده و خجالت خارج شدیم:)) و پیدا کردن دوتا دوست خوب ،یکی اروم و یکی پر حرف:)) اینقدر دوس داشتنی که وقتی داشتم شام میخوردم با صدای بلند گفتم اخییی چه خوبه که درس ندارم ..قرار نیس بعد شام کم کم برم سواغ تست و کنکور://

اما سرنوشتم و راهی که انتخاب کردم دوباره(چندباره!) ب کنکور منتهی میشه

و امروز کتابای سال دومم رو اوردم توی کمدم گذاشتم تا اروم اروم شروع کنم..فک نمیکردم دلم براشون تنگ شده باشه 

خیلی مظلوم و گوگولی ان:| :))


۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۹۷ ، ۱۱:۵۳
هانا

ادما گریه نمیکنن چون که ضعیفن گریه میکنن چون مدت طولانی قوی بودن

..

حالا من شکستم ... حالا من تموم شدم ..چقد دیگه باید قوی باشم؟ چقد باید وانمود کنم حالم خوبه و از همه چی راضیم 

چقد دیگه باید با خواهرم سر موضوعای بی اهمیت دعوا کنم ؟ و بعد حالا ب پهنای صورت اشک بریزم و صدا مو خفه کنم، میدونم همش بخاطر فشار اینروزاس

بخاطر کمر درد شدید مامان و افتادن همه کارا رو دوش من برای چندمین بار و نداشتن حس و حال خوب بعد از جریانات کنکور و بدشانسی هام

بخاطر سرکوفت خوردن از نزدیک ترین ادما به خونه داریم ..من بیست سالمهه.. و فقط بیست سالمه 

این ینی میتونم تشخیص بدم چه کاری و چه وقتی باید انجام بدم مگر وقت نشه و اینکه من فقط بیست سالمه و حق دارم کامل نباشم .... 

سراسر عذابم ...سراسر بغض سراسر خستگی و فریادهای خفه شده 

 با ارزوی مرگ!!!!

از اینکه اینقدر ضعیفم از خودم بدم میاد بدم میاد که ب همه نشون بدم من عالیم و کسی هم حال بدمو درک نمیکنه 


۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۶ مهر ۹۷ ، ۱۵:۰۹
هانا

انچه من خواستم نه ان میشود  انچه خدا خواست همانمیشود

خب من تا اینجا اومدم و هوا بسی سرد بود و این جمله رو پشت ماشینی دیدم:) 

نشد و ناراحتم نیستم ... خدا خواسته لابد، قبولش میکنم!

ولی شهر خوبی بود 

شاید انگیزه ای برای دوباره خوندن

سعی خودمو میکنم امیدوارم راهی که انتخاب کردم درست باشه 

  اما خب اطرافیان معتقدن  بهتره انصراف بدم و من دودلم ولی فک نکنم بخوام پا پس بکشم! 

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۷ ، ۱۱:۳۳
هانا
از لحظه ای که سوار اتوبوس شدم که با خاله بریم خریدای دانشگاه که مامانم ظهر با پدر بیان بهمون ملحق شن میخواستم از همه چییی بنویسم ولی مجبورم خلاصه کنم چون همه اتفاقا روی هم تلنبار شدن 
اول اینکه راننده توبوس خیلی هی.ز بود اعصابمو داغون کرد خیلی معذب بودم چشاش سبز بود گفته بودم از چشای سبز میترسم؟؟؟ نه همه! بیشتر اونا که با چشم سبز موهای تیره دارن نه بور!!! خلاصه که حالمو ب هم زد
خریدارو انجام دادم بعد از ظهر واقعا کوفته وله بودم ٦بیدار شدم تا ٩شب ر در رفت و امد بودم
++برای دماغ خاله رفتیم مطب ..هیچوقت این همه عملی ی جا ندیده بودم !!:d همه باهم تبادل نظر میکردن منم که کنار زنی نشستم سر صحبتو باز کردم و نظرشونو درمورد دماغ خودم پرسیدم ب نظرشون دماغم همینطوری خوبه بهم میاد نیاز ضروری ب عمل نداره ولی عمل شه خوشگلتره :| :)))) من که حوصله مراقبتاشو ندارم :/
پسری بود عمل کرده کوچیکتر از خاله، خاله گفت نمیدونم شما پسرا چرا عمل میکنین ؟:)) منم گفتم اه هییسسس پسره جواب داد مامانم گفته دیگه فایده نداره باید شوهرت بدیم:))) حالا هی یادمون میفتاد خنده مون میگرفت:))))
++ هر چی از خرید بگما کم گفتم بی حد و اندازه عاشق خریدم و حالمو خوب میکنه :) 
وقتی داشتم مانتو میخریدم سایز قبلیمو میپوشیدم گشاد بود و سایز کوچیکتر تموم شده بود و من هر بار مانتو رو از کمر جمع کرده بیرون میومدم و با ناامیدی گشادیشو نشون میدادم(این مانتو رو خواستم ولاغیر:دی) قرار شد اقاهه بعد از ظهر بره انبار بگرده برام و ظهر رفتم پرو اندازم شد با لبخند گشادی بیرون اومدم و گفتم بلاخره اندازه شد :))  گفت خداروشکر،بلاخره ما خنده شمارم دیدیم :)) قبلش هر چی میپوشیدی پوکر فیس بیرون میومدی..این از سودش برام ارزشمند تره:) تشکرمندانه بیرون اومدیم:) 
روز بعدش رفتم خوابگاه جا بگیرم ... اخ از تصوراتم:/ :))) همش نابود شد و ب عبارتی به تصوراتم ریده شد:)) 
قرار شد امروز میرفتیم تمیز کاری ولی نشد ..
پنل رو باز کردم دیدم سمانه ..اع.. دلم تنگ شده بود.. خبر از ذخیره های دانشگاه ازاد داد
راستش اگه اون نمیگفت من هیچوقت نگاه نمیکردم چون اصلن احتمال نمیدادم بخاطر سمانه نگاه کردم که جوابی براش داشته باشم!!! 
و خب بهداشت عمومی اوردم .. ذخیره ..نمیشه خیلی دل بست ولی خب ببینیم چی میشه
همینم جریانی داشت و اشک ها ریخته شد
بابا قبول نمیکرد چون مرخصی نداره مامانم که دوریمو نمیتونست تحمل کنه و از این حسای شدید مادرانه
منم گریه که نمیتونین تا اخر عمرم منو کنار خودت نگه داری منم دلم میخواد تجربه کنم ...هر چند سخته:/
صب خیلی اخمو بودم اخرش با مامان صحبت کردم با بابا حرف زدیم ...  و قبول کردن فقط خدا کنه جا باشه ینی خب نبود هم همینو میخونم و دوباره کنکوری میشم...


۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۷ ، ۱۲:۵۵
هانا
استرسای دانشگاه کم کم دارن ب ذوق تبدیل میشن، اما هنوز دغدغه خرید لباس رو دارم و ست شدنشون! :|
امروز رفتم خوابگاهو ببینم اما هنوز درحال تعمیر و رنگ کاری و اینان :/ خدا کنه بوی رنگش نمونه برامون:/ 
توی دانشگاه که بودیم یهو دختری جلو اومد و سلام گرمی کرد! با رویی بسیار گشاده.
چهره ش اشنا بود و برای اینکه یک وقت زشت نباشه منم ب گرررمی تمام دستش را فشردم و احوال پرسی کردم در گیر و دار این بودم که بپرسم کیه یانه! حوصله مشغولیت فکری نداشتم:| با شرمندگی گفتم اشنایی ولی ب جا نمیارم؟؟!
گفت کلاسای رانندگی باهم بودیم منم بلافاصله یاد دوسال پیش افتادم که همهمون کنار خیابون ایستاده بودیم که بیاد ٤نفر بعدیو ببره امتحان عملی رو بدیم.. سوار شدیم من قبول شدم و اونا رد ... 
گفت چی قبول شدی گفتم روان ش گفت عه منم ارشدش اوردم:)) موفق باشید و خدافظ 
٢ساعت بعد...
دارم ظرف میشورم و خاطرات گواهینامه گرفتنمو مرور میکنم .. و با خودم میگم به به چقد من ب یاد موندی ام خدا حفظم کنه :دی (ماهی مغز بودنمم بی تاثیر نیس:))))  اع اع اع دیدی چی شددد  ارشد رشته من بووود چرا شمارش رو نگرفتم -__- برای دست اومدن اخلاق استادا شیوه درس خوندن یا گرفتن کتابی جزوه ای چیزی خیلی خوب میشد:(   ب هر حال من معلوم نیس موندگار شم و تکلیف نهاییمم مشخص نی، -_________-
++ ف از وقتی بهش گفتم کتابامو ب یکی دیگه دادم دیگه پیام نداد ببینه چی قبول شدم اون موقع هم طمع کتابامو داشت که دم ب دیقه پیام میداد قبوول شدی؟؟ ایییشش چه دلخوش شدم اخی چه مهربون و با معرفته:/
نگو منفعتش بوده :| هی روزگاااررر-__- 
معزل(ذ،ض؟)جدید هم کتابای کنکوریمه که خودم نیاز دارم و نمیتونم بگم کنکور میدم و نمیدم و ممکنه برنجه کسی! اما ب قول مونا هدف و خواسته خودم مهمتره:)

برم ادامه دزیره رو  بخونم...:)

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۷ ، ۱۵:۱۰
هانا

خیلی تاریخ قشنگیه امروز:) حیفم اومد پست نذارم:دی  

٧/٧/٩٧

وقتی شروع کردم فرمای ثبت نام رو پر میکردم و تاریخ رو نوشتم متوجه رندی ش شدم و لبخندی پهن ب لبم اومد انگار که مثلا روز خیلی مبارکیه:)))

صب رفتم ثبت نام سه بارم مانتو عوض کردم مقنعه م رو هم که اتو برق انداخت و نتونستم بپوشمش بنابراین طبق عادت همیشگی شال پوشیدم ! اونجا همه دخترا مقنعه🤦🏼‍♀️ من همیشه متفاوتم:/ وقتی رسیدیم یهو دانشگاهو دیدم پر از ماشین و ادم :/ یجوری شدم شانس اوردم ی بطری اب دوروز قبل توی ماشین بود و چون صبح زود بود خنک شده بود:)  دو قلپ خوردم دلهره م کم شد:| اصن ی وضعی! 

دیگه اخراش یخم باز شد خودم کارامو انجام دادم دلم سوخت اینقد بابام میره میاد..

+مدیر گروهه ادم مهربونی ب نظر اومد :))  امروز داشتم تصور میکردم که ایمان سرور پور یکی از استادای ما باشه خیلی خوب میششد:)) از بس که خوب حرف میزنه:) 

همکلاسیمم اونجا بود گفت هانا میبینی شانسو ! گفتم بله دیگه مام دوبار برگه سفید تحویل میدادیم الان فلان رشته ها قبول میشدیم(اشاره ب رشته هایی که دوستان تنبل قبول شدن:/) 

این ترم بسیار سبکه و دارم فکر میکنم شاید بشه همین روزا شروع کرد!! :)

این هفته هم میرم خوابگامو ببینم و جا بگیرم:) امیدوارم اتاق خوب و ادمای خوبی باشن:) کاش یکیشونم روانیِ فیلم  باشه من ازش فیلم بگیرم:)))) 


۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۹۷ ، ۱۸:۵۴
هانا

با وجود همه دلهره ها باز ب خودم اطمینان میدم... هعییی 

دروغ نگفتم اگه بگم هنوزم دلم با تربیت بدنی هست

 حالا عملا میفهمم مردم در هر صورت حرفشونو میزنن ..اینو رفتم ببندنا :/ ولی فایده نداره  

با خودم میگم خببب تو که باز شانستو امتحان میکنی تو که باز فلان ..نشد خیلی تحت فشار بودی اصن مهر اینده  برا رشته ای که دوس داری اسم مینویسی و حتما میاد فوقش تربیت بدنی ب جا ازاد دولتی بیاری اصن! بهتر :/ والا دیگه خیلی بد بینانه !!!! 

حالا یک ترمم از اینا یادمیگیری چیری:))اصن عاقلانه نیس حالا که بعضیا فهمیدن بیای بگی نه من عوض کردم رشته مو:/ خیلی ناجوره!!! تازه دیگه اینو اوردی :/ کلن کنسل اصن دلم نمیخواد بهش فکر کنم چون واقعا داره دیوونم میکنه ..بغضم میگیره:(

"هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه؟" 😔

+++اما خب ی درس بزرگ گرفتم اینکه همیشه ب حرف دلم گوش کنم :) 

این درسو قبلن از فیلما گرفته بودما ولی ب مرحله عمل که رسید پسش زدم:))

 لاقل فردا پس فردا میگی دلم خواست و حسرتی نیس عقلتم که احساس نداره:))) ولی دل اذیت میشه :/  یخورده یجوری نشد:| ؟ مهم نی:دی

*هنوزم برای رفتن استرس دارم ی حال مزخرف شاید دیگه ب وقتش نیس شاید هنوز وقتش نیس 

فکر میکردم بخوام برم دانشگاه خیلی ذوق کنم ..شایدم چون دولتی با بقیه دوستام نبودم و اون زمان خرید نکردم و ذوقم کور شد میگن هر چیزی زمان خودشو داره ها:/ من!تا دوسال قبل کلی ذوق داشتم..😐 لعنتی از بس پشت کنکور موندم دیگه عوض شدم اصن خوب شد دارم میرم:| اون من پر انرژی و انگیزه کجا این کجا:/ حس پیری و درماندگی و خستگی داره ولی حالشو جا میارم فقط زمان میخوام :(

+امروز از کیانا خواستم از دانشگاش برام بگه ... میخنده و میگه ی دختری هست حوریا، اینقد بامزه س میگم چطور ؟؟ میگه مثل تو شیطونه😅😁 میگه یکی هم داریم فلان طوره اهل فلان جا

با خودم فکر میکنم ینی جایی که من میرم همچین دخترایی هست؟! از شهرای دیگه؟ فرهنگای دیگه !! متنفرم برم ببینم همه از شهر خودم و اونجا باشن ..چون میگن ازاد کسی راه دور نمیذاره :/ چه ربطی داره!!!والا من چون قصد کنکور کردم باز نزدیک تر گذاشتم شهر خودمم راضی نشدم:/ چون همیشه عاشق خوابگاه بودم:دی و الا همون تهران اینا اول میذاشتم 

 


موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۷ ، ۰۰:۳۷
هانا

سلام ب همه کسایی که اینجا رو میخونن:) 

امروز ٣٦٥ روزه که من اینجا مینویسم ... *-* یک سال از اینجا نوشتنم میگذره:) اما از یک سال قبلش ب بچه های بیان سر میزدم.. 

و از ٧ سال قبلش اولین وبلاگمو ساختم :) وقتی میدیدم اینجا بر خلاف بلاگفا هنوز هستن کسایی که مرتب مینویسن و با هم تعامل دارن خیلی ذوق کردم که منم عضو بشم باهاشون دوست بشم :)) راستش اولا فک میکردم خیلی مغرورن اما اینطور نبود:دی   

روزای اولی توی بیان،لحظه شماری میکردم برای پیدا کردن دوستهای جدید...دوستایی که از وسطای راه پیداشون کردم! پیدام کردن:دی ، کامنتای بیشتر:دی.. حس های خوبی که از کامنتها میگرفتم و میگیرم:) 

منتظر داشتن دنبال کننده های بیشتر از 100 تا :))) هعییی

نوشتم که بمونه ..نوشتم که وقتی 40سالم شد خاطراتم رو شفاف به یاد بیارم میترسم از روزی که دیگه این روزا رو با جزییات به خاطر نیارم -__- 

امیدوارم سایم رو سرش باشه تا سالیان دراز:)) 

بعد از ی عمر هنوز نتونستم قالبی جدید بر تن وبلاگم کنم..بی ذوق نیستم !! بلد نیستم:))) قبلنا بلاگفا فرت و فرت عوض میکردما-__-

اسمشم یک ساله موندگار شده ..!! قرار شد عوضش کنم اون اولا! دیگه حسش نبود .مثل این میمونه رو بچت اسم بذاری و ب همون عادت کنی:دی 

+

ناشناس هم که فعاله :) پذیرای کامنتهای شما هستیم:)) نظری ..حرفی و حتی سوالی :D  


۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۷ ، ۱۴:۲۰
هانا