بلندی های بادگیر

طرحی از یک زندگی :)

بلندی های بادگیر

طرحی از یک زندگی :)

بلندی های بادگیر

ما با هیچ کس اتفاقى آشنا نمیشیم،
حتما دلیلى بوده که مسیرشون با ما تلاقى کنه:)

 

حرفمو گوش نکرد و سرش ب سنگ خورد، امان از ما آدما که تا خودمون زخم نشیم نمیخایم حرف کسیو گوش کنیم:)

تا خودمون به تجربه یاد نگیریم گوشمون بدهکار نیست ..

اما خوشحالم ک خودش تجربه کرد و ناراحتم که این تجربه ها لزوما باید اتفاق بیفتن و نمیشه جلوشو گرفت :)

فقط میشه شدت واقعه رو کم کرد...

 

بعدا نوشت: هنوز موفق نشدم دلم میخاد دیگه رها کنم ..هرچ شد بشه! کی ضرر میکنه؟-__-

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۰۴ ، ۰۳:۵۷
هانا

حال ندارم بنویسم دوستان اما همین که عنوان کردم:/ 

*حال ندارم ن ب معنی خسته بودن بلکه ب معنای نتوانستن در شرح دادن انچه در فکر میگذرد.

تو این اوضاع و احوال قاراشمیش که در بیان هرچیزی چیزم چی میگن؟.... اها قاصرم:)))

میخوام طبق عادتم بابت هرچیزیم که گم میشه بپرسم شما اگه نیمه گمشده من بودید کجا گم میشدید؟

+ی چیزی ک واجع ب وبلاگ یادم رفته بود خاصیتش در ترغیب ب تعریف کردن تمام زندگیته:))

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۰۴ ، ۱۸:۳۰
هانا

داشتم سایت های ایرانی رو امتحان میکردم ببینم چیا ب جز سایت دانشگاه کار میکنه، یهو فکرم رفت سمت اینجا

خیلی ناراحتم اولین چیزی که ب ذهنم رسید دوستم بود ک عازم کشوری دیگر بود و ناراحت بود ک توی این قطعی ها نمیتونم ب خانواده خبر بدم رسیدم و باید در بیخبری بمونیم

کاش اینجا رو یادمون میبود اونوقت میشد با ی کامنت از وضعیتش با خبر شیم..

چه وضعیه واقعا...

ی روزی چطور از این روز ها یاد میکنیم؟؟؟ 

فک کنم مث دوران کرونا که الان ک یادش میفتیم نمیتونیم هضمش کنیم بااا اینکه زندگیش کردیم این اتفاقات رو هم همینطوری ب یاد بیاریم

 

و نهایتا باید بگم که هممون، جونیمون، حیف بودیم عزیزم:)

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۰۴ ، ۲۳:۳۷
هانا

جنگ برای من تروما نبود اما سکون بعد از جنگ چرا.

جنگ برای من تروما نبود اما دیدن روزهای عمرم در بلاتکلیفی چرا.

جنگ تروما نبود اما دیدن بر باد رفتن برنامه هام چرا.

جنگ تروما نبود اما برگشتن از تهران چرا.

مثل اینکه زندگی واقعا سیر سینوسی داره و هیچوقت قرار نیست دائما اون بالا بمونی حتی اگه بخوای.

از بزرگسالی هیچ خوشم نمیاد.. دیدن پیر شدن پدر مادرم منو عذاب میده 

نمیتونم از لحظه لذت ببرم گاهی و غرق میشم توی اتفاقاتی ک شاید هنوز قرار نیست اتفاق بیفتن..
 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۰۴ ، ۱۸:۲۶
هانا

همیشه وسط زندگیم ی چیزی پیش میاد اون از کرونا این از این!

تازه داشتم زندگی رو مزه مزه میکردم تجربه میکردم

جنگ شد!

امیدوارم خیلی طول نکشه و اوضىاعمون خوب شه من میخام زندگی کنم.

نه این زندگی ک اینجا دارم میخام ی زندگی خوب بسازم اونو میخام

هیچی نت نداریم امروز بزور داره ایرانیا میاد بالا اونم نه همشون فقط اینجا

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۰۴ ، ۰۰:۳۳
هانا

 

دوست داشتن یه رفتاره، یه جمله نیست.

•اِل اِل

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۰۱ ، ۱۹:۱۷
هانا

امتحان ارشد هم تموم شد 

تلاشمو کردم.. سه ماه همه تلاشمو کردم.

امیدوارم کفاف بده نمیدونم اگر هم کفاف نداد اشکالی نداره:)

هرچند "نشد که بشه" غم انگیز ترین جمله ای که همییشه گفتم و انگار جزیی از من شده

باوجودی که از ته دلللل و بخاطر تمام فشاری که روم بود و مریضم کرده واقعا امیدوارم بشه..

اما نشد هم زندگی ادامه داره و منم ادامه میدم:)

و خب چون زندگی بسیار پیشبینی ناپذیره به تماشا میشینم که چه پیش آید!

اما زندگی میکنم

همیشه به خودم یاداوری میکنم که هرکاری هم که میکنی زندگیتو کنارش متوقف نکن!

حالا اینکه ما تو ایران مجبوریم کنار کارهامون یه مقدار زندگی کنیم خودش جای نقد و سوال و ریدن به مسئولین  داره اما خب ..

+اگر میدونستم کنار درس خوندن ورزش کردن اینقدر بازدهیمو زیاد میکنه به مقدساتتون قسم هیچ وقت ولش نمیکردم از قدیما..

خداروشکر حالا یه باشگاه نزدیک و خوش انرژی پیدا کردم که قراره ولش نکنم و ٤ماهه مداوم دارم میرم♥️🌱

 

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۰۱ ، ۱۵:۵۹
هانا

نمیدونم چرا دست از این علاقه به ناجی گری ام باوجودی که همیشه هم عذابم داده برنمیدارم

همیشه دلم میخاد مرهمی بر زخم دیگران باشم درصورتی گاهی ناتوانم و این ناتوانی منو تحت فشار میذاره

حتی میشه گفت گاهی بعد از گذاشتن مرهم خودم زخمی میشم!

کاش دست از کمک کردن بردارم

کاش چشمامو ببندم به روی همه چیز بلکه قلبم اذیت نشه لاقل...

++نمیدونم بابا چرا اینقدر کم حوصله شده فرصت هیچ کاریو به ادم نمیده بعد خودش برمیداره انجام بده و این موضوع عصبیم میکنه.

 

* Id چنل رو دوباره گذاشتم اون گوشه :)

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۰۱ ، ۱۷:۵۲
هانا

کاش میتونستم کمی بی رحم باشم... واسه یه گوسفند این همه توضیحاتو اورده بودم الان فهمیده بود

نمیدونم چرا اینقدر علاقه داری مسیر تکراری به سمت نشدن رو شخم بزنی !!!! هنوزم گاهی هرچند هم اندک درگیر حرفایی هستی که بارها با خودت تکرار کردی بس کن دیگه تمومش کن ...!!

این روزا یادم نمیاد جز خشم و غم احساس مثبتیو عمیقا تجربه کرده باشم.. دلم تنگ شده واسه حالو هوای مثبت

کاش حین دیدن اون خواب رنگی پنگی میمردم 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۰۱ ، ۲۲:۵۸
هانا

دقیقا اواسط مهر بود که به خودم اومدم کارتون دستمال کاغذیو تو سر خودم کوبیدم(!) که بسه به خودت بیا 

داری باز خودتو توی چاه میندازی

میخاستم چنلای اخبارو حذف کنم ولی نتونستم زدم همه رو ارشیو کردم 

حتی روزانه نویس هارو .. ولی خب میدونید تا به امروز نشده که من اخبارو چک نکرده باشم هر شب و صبح چک میکنم..

برای شروع بد نبوده، روزی دوساعت خوندم.. راضی نیستم اما نسبت به وضعیت سیاهی که ماه های پیش داشتم باید کلاهو هوا بندازم! 

دلم خوشه به همین دوساعت خوندنایی که هر بار چیزی مانع افزایشش میشده:))

اما هربار من خبر بدی میخونم اون روز و روز بعدش اونقدر فکرم درگیر و قلبم ناراحت و خشمگینه که نمیتونم درس بخونم تمام خیالم پر شده از تصاویر و اخبار اون روز..

امروز هم یکی از اون روزها بود.

نمیتونستم خودمو مجبور کنم درس بخونم بنابراین گیتارو بیرون اوردم بعد چندین روز دست به ساز نشدن کمی تمریم کنم وحالا با نوک انگشتانی سیاه و کبود و گز گز از دردی شاید خوشایند! اینجا مینویسم

 

من امید دارم به تغییر اوضاع، من دارم میبینم که اینبار مثل دفعه های قبل نیست..

نمیدونم این روزا بی ایمان تر از قبل شدم هر بار میخام بگم خدایا این خدایا اون 

گویی انسانی مرده باشه و وقتی صداش میکنی یهو حس غم و احمق بودن بهت دست میده که نیست چرا صدا میزنی

هر بار هم با شروع دعا کردن حرفمو میخورم! یهو چیزی در من سکوت میکنه و با اتاقی خالی مواجه میشه!

انگار خدا مرده باشه !

میگم خدا لطفا......... اع! اون که نیست ! نمیشنونه! هربار نشنیده پس نیست

نمیدونم واقعا نمیدونم..

 

+ واقعا حق رو با جماعتی فریاد زدن خودِ تراپیه:))

 

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۲۴ مهر ۰۱ ، ۱۹:۳۹
هانا